دیشب برای اولین بار یکی از هم کلاسی ها چند نفرمان را دعوت کرده بود خانه اش. اولین بار بودنش برای این مهم بود که ما داشتیم همدیگر را در محیطی غیر از دانشگاه و خصوصی تر می دیدیم. توی راه فکر می کردم که امشب هر رفتاری بکنم تعریف قالب رفتاری ام برای آنها ست. فکر کردم چطور باشم بهتر است. دخترانه باشم. یا خیلی حرف بزنم. یا خیلی شوخ و شنگ. یا یک آدم خیلی راحت. حتی فکر کردم که وقتی رسیدم بچه ها را ببوسم یا مودبانه دست بدهم و خانم باشم.
یاد روزهایی افتادم که ماهشهر بودم. وارد جمع کاملن جدیدی شده بودم . تصمیم گرفته بودم با زندگی آن روزهایم بازی کنم. دخترانه شده بودم. آرایش می کردم طوری که انگار من اصلن نمی توانم بی آرایش باشم. شاد بودم. بقیه را به خنده می انداختم. حرف می زدم. توجه پسرها را جلب می کردم. پر جنب و جوش بودم. از اینکه می توانستم رفتار جدیدی از خودم نشان بدهم راضی بودم. هرچند بعدها دوباره شدم همان آدم قبلی.
دیشب میزبان، هم کلاسی خوش اخلاق و خوش مشرب ایتالیایی ام، در را که باز کرد آنقدر راحت و گرم بغلمان کرد و بوسید که من بی خیال همه فکر هایی که کرده بودم شدم. من بودم و هشت همکلاسی پسر که هر کدام از یک جای دنبا آمده بودند. جمع دوستانه بود. پسر ها سربه سر هم می گذاشتند. راحت بودند. من هم حرف می زدم و به شوخی های بی ملاحظه شان می خندیدم. خیلی معمولی. خیلی خوب.
وقت کم بود و نمی شد انتخاب کرد که حالا کی را ببینیم. همان موقع که داشتیم می رفتیم دو سه تا از بچه ها را ببینیم دوست داشتم مادرم را ببینم. نه بخاطر خودم که بخاطر خودش. هم معلوم بود دوست دارد . هم منتظر بود. دلم برایش سوخت که من به اندازه او دلتنگش نبودم. ظرف دلم را دلتنگی کس دیگری پر کرده بود.
کتاب هایم را بردم که کمی هم درس بخوانم و مطابق انتظار دست نزده برگرداندم. حالا باید این هفته جبران کنم. وقت برای هیچ کاری نبود. در این سه شب فقط پنج شش ساعت خوابیدیم. در راه برگشتن در استانبول از هم جدا شدیم. من ماندم و هفت هشت ساعت چرخیدن در فرودگاه و چشمانی که از زور اشک و خواب به سختی باز می شدند.
دییوتی فیری فرودگاه را سه بار گز کردم. یک عطر خریدم که اگر خواب آلود نبودم و مغزم کار می کرد می گفتم گران است و نمی خریدمش. این تنهایی زندگی کردن در این شهر من را توی پول خرج کردن ترسو کرده. باید کار کنم اما از طرف دیگر درس های این ترمم زیاد است. می ترسم نتوانم همه را پاس کنم و آن وقت ماندنم در اینجا و دوریمان تمدید شود. گاهی به خودم می گویم از کجا معلوم که دو سال دیگر همین قدر مشتاق باشی که بروی شهری که او هست. از کجا معلوم که آن موقع فکر نکنی حالا که این همه زحمت کشیدم بروم فلان شرکت یا فلان دانشگاه. شاید هم همین بشود. کی می داند؟
نقدن دلم برایش تنگ می شود. از اینکه می توانیم به هم خیلی نزدیک باشیم ولی نمی توانیم یک جای دلم فشرده می شود.
اوه. این سیبی که انداخته ایم بالا تا دو سال دیگر چقدر چرخ می خورد تا پایین بیاید.
تقریبن هر روز صبح ساعت 7 می روم دانشگاه. شب ها ساعت 7 یا 8 بر می گردم. معمولن حوصله غذا درست کردن ندارم. گاز یا بهتر بگویم جایی که اسمش آشپرخانه است انقدر کوچک است که غذا درست کردن مهارت و مغز می خواهد که من آن موقع روز ندارم. با این حال بعضی شب ها غذایی برای ناهار فردایم می پزم. غذایی که ساده باشد و بتوان سرد خوردش. معلوم است که انتخاب هایم زیاد نیست. همین می شود که یکی از هیجان های روزهای تعطیل این است که می توانم غذای خوبی بپزم.
در زندگی یک نفره ام بادمجان و رب گوجه و اسفناج پایه اصلی غذاها هستند. سیب زمینی و هویج و لوبیاسبز و بادمجان سرخ شده را همراه دو تکه مرغ می اندازم توی قابلمه با کمی رب و ادویه. همه با هم می پزند و نتبجه عالی می شود. یا سیب زمینی را چند قاچ می کنم و با یک تکه ماهی می ریزم توی ماهیتابه. همه با هم می پزند و سرخ می شوند. گاهی هم در قابلمه کوچکم پلو یا ماکارونی درست می کنم.
غذایم هر چه باشد، همیشه به اندازه یک بشقاب است. می آورم جلوی کامپیوتر و سعی می کنم به سیاق گذشته سریالی یا فیلمی یا یه یک چیز دیدنی پیدا کنم و همراهش ببینم. خب معمولن بوی غذا و شکلش هیجان انگیزتر از این است که بتوانم صبر کنم تا چیزی پیدا شود و به ده دقیقه نرسیده غذایم تمام می شود.
به قول گلمریم زندگی گاهی این طوری می چرخد همانطوری که گاهی هم با خوشی. سختی اش برای من غیر از عادت کردن به زندگی دو نفره این بود که از شهر آرام و کوچکی پرت شدم به اینجا. به شهر جدی با مردمی که دوست دارند خودشان را جدی نشانت بدهند.
هم کلاسی هایم خوبند. البته می شود گفت منهای ایرانی هایش. آن ها هم بد نیستند اما جای دیگری سیر می کنند. دوست ندارند از لاکشان بیایند بیرون. فعلن به خودم می گویم بی خیال. بچه اند. هرچند سنشان فرقی با بقیه ندارد.
روزهایم در کلاس و چند دقیقه معاشرت با هم کلاسی هایم می گذرد. گاهی می خندیم و این برایم خوب است. درس ها فشرده و زیادند. یا من را می ترسانند و یا به نظر تکراری می آیند. اما بیشتر نگرانم می کنند.
روزهایم سریع می گذرند. دوست دارم که سریع تر بگذرند. به خودم دلداری می دهم. به خودم می گویم می توانست بدتر باشد. برای خودم مثال می زنم که کی و کی و کی هم همین اوضاع را داشتند. آنها توانستند پس تو هم می توانی. سرم را گرم می کنم و وقتم را پرتر. به روزهایی که کنار هم هستیم فکر می کنم و یا کلن قکر نمی کنم نه به او و نه به گذشته . خودم را خسته می کنم و به رختخواب می خزم. فقط مانده بعضی صبح ها که اتاق خالی ام من را تکان می دهد. یا بوسه ها و در آغوش فشردن هایی که در مترو می بینم.
روضه نخوانم. همین است دیگر. بگذار ببینیم تهش چه می شود. اما سعی می کنم بنویسمش.