چشمان لعاب دارش خواب است. من بلند شده ام، سیگار کشیده ام، کانال های تلویزیون را عوض کرده ام، رفته ام کنارش یک بوسه به استخوان بالای گونه اش زده ام، چند دقیقه ای تماشایش کرده ام، کیف کرده ام، لباس پوشیده ام و حالا آمده ام اینجا یکی درمیان پست هایتان را می خوانم و می گذارم برای بعدها که بخوانمشان.
تی شرت هایت را گذاشته ام روی صندلی تا اتو کنم. وقت نمی شود.
باران می آید. کتابم را کنار می گذارم.
اتو را به برق می زنم. احساس خفیف برق گرفتگی می کنم. دستم را می کشم که به اتو می خورد و اتو می افتد. تی شرت هایت را آورده ام. روی تی شرت مشکی ات یک لکه کوچک افتاده است. دوست ندارم تمیزش کنم. اتو را می کشم به تی شرت سبزت. می گفتی که دروغ می گویم و آن را خودم برایت خریده بودم نه مامان. دروغ می گفتم. اتو تی شرت را مچاله می کند. باید صافش کنم. اتو می افتد. تی شرت کرم کم رنگت را دوست نداری. من هم حالا دوستش ندارم. آخر این چه رنگ انی است که من خریده ام. گوشه های تی شرت اتو نمی شود. بی خیالش می شوم. تی شرت لیمویی ات کوتاه شده. بمبئی.
اتو می افتد. تو نیستی. و من گریه می کنم.
- یه موقعی هست که با خودت می جنگی. سر اعتقادی که می خوای پاش وایستی ولی سخته. سر هر چیز دیگه ای. بعضی وقت ها به خودت هم رحم نمی کنی. می جنگی و می کشی و می میری.
- همیشه فکر می کردم بوی عطرها فراموش می شن. فکر می کردم که این که بوی عطر خودم رو متوجه نمی شم واسه اینه که فراموشش کردم. امروز که بوسیدمت بوی عطرت نشست رو گردنم. یه ساعتی هست که با منه. و داره تازه تر می شه. دارم فکر می کنم یعنی یه روزی میاد که من این بو رو فراموش کرده باشم؟
- گاهی آدم ها رسمن دیوانه می شن. گاهی آدم ها رسمن مستاصل می شن. گاهی آدم ها از مستاصل بودن دیوانه می شن. گاهی آدم ها از دیوانگی مستاصل می شن. گاهی هم آدم ها مستاصل دیوانه می شن. تو فکر می کنی کدومش قابل تحمل تره.
- گاه هایی هست که می خوام بمیرم. این گاه ها حتمن بعد از یک ناراحتی اتفاق نمی افته. حتی گاهی بعد از خوشحالی. گاهی از بیکاری. گاهی از کار و مشغله زیاد. گاهی از بی انگیزه گی. مثلن وقتی نشستم توی ماشین و دارم می رم خونه. از خودم می پرسم امروز چه کاری برای انجام دادن دارم؟ یه کم فکر می کنم و بعد به خودم می گم؛ خوب. الان آماده ام. آماده ام که این ماشین تصادف کنه و من بمیرم.
الان دلم می خواد بمیرم. شدید. برای اینکه برای خودم خوب نیستم. انگار که تاریخ انقضام گذشته.
صفرم
من همیشه فکر می کنم خواهرم و آدم های شبیه او از کجا حرف می آورند. آیا کسانی هستند که ژنراتوری چیزی در مغزشان قدرت تولید حرف دارد؟
همسرم علی، خیلی کمتر از خواهرم حرف می زند. ولی حرف هایی که یک ویژگی دارد که الان نمی دانم چه کلمه ای آن را توصیف می کند. مثلن ممکن است شما از او بپرسید؛ اسم این کتاب چیست؟ جوابی که او می دهد ممکن است چند حالت داشته باشد.
یا قرار است متلکی خطاب به تو باشد. یا قرار است یک چیز خنده دار باشد که معمولن من با آن ها پخش زمین خواهم شد. یا ممکن است یک چیزی باشد که نشان دهد او چقدر آدم باحالی است. یا ممکن است طعنه گزنده ای به کسی باشد و یا موارد خاص دیگری باشد که به این که اسم آن کتاب چیست بستگی دارد. اما اگرفکر کرده اید جواب او همان اسم کتاب است سخت در اشتباهید. به عبارتی حرف های علی مغز می کشد.
من، کم حرفم. در جمع هایی که آدم های غریبه و تازه اش بیشتر از دو تا باشند تقریبن ساکتم. و در جمع های غیر از این بیشتر گوش می دهم و ضبط می کنم و یا فراموش می کنم و گاهی چند کلمه ای جواب می دهم. ممکن است شما من را ببینید که یک جا نشسته ام و بقیه را نگاه می کنم و اصلن فکرش را هم نکنید که من خوش حالم و لی در آن جای من عروسی مفصلی برپا باشد. علی اولین کسی است که من از زیاد حرف زدن با او خوشم می آید. مخصوصن وقتی تازه از خواب بلند شده ایم، دست و رو شسته یا نشسته، ژولی پولی یا با موهای شانه کرده، حرف های جامانده از شب قبل را می زنیم.
اصولن حرف در ذهن من کم است. جمله های کمی در ذهنم شکل می گیرد که کمتر به زبانم می رسد. خیلی وقت ها هم حال حرف زدن ندارم. به عبارتی مطمئنن تنبل ترین عضو من زبانم است. و بیشترین صدایی که از من در یک جمع شنیده می شود، خنده، قهقهه و یا چیزی شبیه این هاست. البته این هایی که گفتم نه از فرهیختگی و علم و هنر نهفته که فکر می کنم از اثری است که زندگی تنهایی عسلویه و ماهشهر روی من گذاشته است. هرچه هست؛ خیلی وقت ها خوب چیزی است.
این ها را گفتم که جوابی داده باشم به آن هایی که فکر می کنند، من ناراحتم و یا از آنها خوشم نمی آید.
از مجلس ترحیم بدم می آید. و وقتی قرار است به مجلس ترحیمی بروم که کسی را آنجا نشناسم از آن بیشتر بدم می آید و دلم می خواهد غر بزنم. اخم کنم.
- نوشتن یادم رفته. دو سه باری موقعیتی پیش آمد که گفتم این را بنویسم که تنبلی و نداشتن اینترنت فوری، نگذاشت. این بالایی را هم که نوشتم یکی از این موقعیت ها بود و البته خیلی بیشتر از این.
نوشتن یادم رفته. شاید از این است که مدتی است کم خوانده ام. وقت کم دارم و نمی دانم با آن چه کار باید بکنم. چندبرگ کتابی را هم که می خوانم به زور جلسه کتاب دوستان است. شهر کتاب که می رویم می ترسم حتی برای تورق به کتابی دست بزنم مبادا که کتاب خوبی نباشد و من هنر تشخیص کتاب بد را از دست داده باشم و آن وقت دلم می خواهد همان دم در بنشینم زار زار گریه کنم و فحش های رکیک و متوالی به خودم بدهم که چه آدمی بودی که توی کتابفروشی که می رفتی با جیب خالی برمی گشتی و حالا حتی نمی توانی کتاب بد را بین کتابهای دیگر تشخیص بدهی.
اینترنت شرکتمان که قطع شد وبلاگ خواندن هم از سرم افتاد. به همین راحتی. به همین ناراحتی. حالا گودر را که باز می کنم یکی یکی نکست می زنم و رد می دهم. انگشتم برای چندتایی مطلب کوتاه یا شیرهای آدم های بلند، کلیک بعدی را دیرتر می زند.
گاهی فکر می کنم شده ام از این خانم هایی که زیاد در اطرافم می بینم. که زندگیشان شده شوهر و زندگی متاهلی و این جور مبتذلیات.
همین فکر است که گاهی من را از خانه فراری می دهد. می خواهم بروم بیرون. بروم مهمانی. بروم خانه خاله ها، خانه فاطی، خانه هرکی. بروم یک جایی که من باشم و یکی دو نفر که کم صحبت کنند. همین طور بنشینیم. چای بخوریم. به نقطه ای روی دیوار خیره شویم و هراز گاهی جمله ای بگوییم و دوباره ساکت محو نقطه مان شویم.
- چندماه دیگر. چند ماه دیگر؟ چند ماه دیگر!