تبليغاتX
رونوشت: پسر
رونوشت: پسر
دوشنبه هشتم تیر 1388
صد و سی و هفت
روزهایم را نمی شمارم. چند خطی پر از بغض نوشتم که نشد بگذارم اینجا. بعد هم از صرافتش افتادم. این چند روز برای همه آن قدر تلخ بود که نخواهی با نوشته ای، نکته ای زهرآلودش کنی.

 برگشتن به روزهای قبل از انتخابات سخت بود انگار که یک هو بزرگ شده باشی. قالب قبلی ات برایت تنگ شده باشد. ببینی دیگر حتی عادت هایت هم مضحک اند  حتی خواندن هر روزه تیترهای روزنامه دنیای اقتصاد.  

دوران گذار شاید همچین چیزی باشد. که یک هو سرت را بچرخانی و کسانی را که خیلی وقت ها اطراف خودت می دیدی، دیگر تحمل هم نکنی. رک تر بگویی و بشنوی. غصه هایت عوض شوند و از اینکه مادر ساده دلت حرفت را باور نمی کند اشک بریزی و ...

 اول با لاک زدن به ناخن هایم شروع کردم. بعد با آشپزی. دسپریت و فرانک و تکیلا و سیگار و س.ک.س هم .

 حالا سرگرمم.  به کار. به خانه. به کتابی نیم خوانده. به تلفن های دوستی دور. به سرکی در اینترنت. به رفتن.

 

+ + دختر
جمعه یکم خرداد 1388
صدو سی و شش
فقط گفتم خبر بدم که زنده ام.
+ + دختر
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
صد و سی و پنج
وقتی مرد از روش کنار رفت یه چرخ زد و طاقباز زل زد به یه ترک که گوشه سمت راست سقف بود.

 اولین بار  که به دوست پسر فکر کرد دوازده سیزده سالش بود. یارو زنگ می زد خونه شون و با همه صحبت می کرد و می گفت من می خوام با پری صحبت کنم. و فهمیدن اینکه چطور یه پسر غریبه ممکنه شماره تلفنش رو داشته باشه و حتی اسمش رو بدونه  شده بود بزرگترین معمای زندگیش.

یه بار باهاش توی حیاط امامزاده شهر قرار گذاشته بود تا ببیندش. اما حالا هیچی ازش یادش نمی آمد. جز اینکه صداش از پشت تلفن عین صدای حسن شماعی زاده بود.

+ + دختر
سه شنبه هجدهم فروردین 1388
صد و سی و چهار
بهار و تابستان را به این خاطر دوست دارم که هوا دیرتر تاریک می شود. انگار کرختی و لطافت بهار عقربه های ساعت را هم کندتر می کند. می توانی بعد از کار بروی برای خودت دو ساعت بگردی و بستنی بخوری بعد بروی خرید کوچکی کنی و بعد بروی خانه یک خورده خانم خانه باشی و کتابی باز کنی و بعد از همه اینها هنوز هوا روشن باشد.

بعد گوله شوی توی مبل دو نفره و  همین طور که به دعوت کردن مهمانی و یا اینکه الان کجاها می توانم مهمان شوم فکر می کنی یک چرت ده دقیقه ای بزنی و بعد بلند شوی بروی شام درست کنی و با همسرآقا کلی صحبت کنی و تازه ساعت ده شده باشد. تازه بنشینی و لاست ببینی و با خیال راحت بگویی یکی دیگه هم ببینیم و با همه اینها ساعت تازه 12 شده باشد و کم کم بروی در رختخواب بلولی و با همسرآقا گربه بازی کنی و ... 

و من البته هر صبح خواب آلود بهاری از خودم می پرسم که "آخه چرا باید کار کنم و چرا نمی تونم تا هروقت دلم می خواد بخوابم" و برنامه روزانه ای به ذهنم می آید که زمان در آن معنی ندارد و شبانه روزش بیشتر از 24 ساعت می شود. 

روزی که جمعه نیست و من نگران کارهای باقیمانده آخر هفته نیستم و تا ساعت 8 یا 9 می خوابم. بعد بلند می شوم و صبحانه کوچکی می خورم و می زنم بیرون. می روم توی یکی از این کوچه های خلوت که درخت های بزرگ و  جوی آبی شاید وسط کوچه و خانه های شاید قدیمی دارد و به هیچ چیز جدی ای فکر نمی کنم و قدم می زنم.  می روم تا خنکای هوای صبح بهار آرامم کند.

دلم را می زنم به دریا و می روم توی کوچه های تو در تو تا گم شوم  و ساعت را هم نگاه نکنم تا بیشتر معلق شوم و ندانم کی و کجا هستم و همه کوچه ها برایم آشنا باشند و نتوانم بگویم حالا از کجا در می آیم. (و تو چه می دانی که از هرکجا که بیرون بیایی چقدر هیجان زده می شوی)

بعد خانه و خواب عصر و چای و ...

راستی تا بحال رفته ای توی این کوچه ها و خیابان ها؟

کجاها رفته ای؟ 

به نظرت کجاها بروم؟

+ + دختر
شنبه پانزدهم فروردین 1388
صد و سی و سه
یک مشت بادام بوداده ی خانگی برداشته ام. هر کدام از بادام ها را که بر می دارم اول پوست قهوه ای شان را که حالا ترد شده و هوا زیرش رفته می کنم و مغز سفیدش را گازهای کوچک می زنم که بادام خوردنم طول بکشد و مزه اش در دهانم بماند.

بادام ها را که دیدم یاد مادرم افتادم که گاهی بادام خام می خرید و طوری نمک می زد و بو می داد که دلت می خواست سالها بنشینی و بادام ها را مشت مشت بریزی در دهانت و تا ابد بجوی و لبخند بزنی به برادرهایی که می دانستی چند دقیقه دیگر سر بادام های ته ظرف با آنها جنگ سنگینی خواهی داشت.

و دلم تنگ شد برای آن برادرها که آنقدر که من فکر می کردم بزرگ نشدند و دلم تنگ تر شد برای مادر تنهایی که خسته ی خوشحال نگه داشتن پسرها و عروس ها ست و دختر بزرگش همدمش نیست و به حرفش گوش نمی کند چون می ترسد و نمی داند چه کند که مادرش رنج نکشد و برادر ها و عروس ها بفهمند که زندگی ما و لحظه های با هم بودنمان بسیار کوتاه تر از آن است که به دلخوری ها و دلخورکردن ها و پیدا کردن منظور هرکس از هر حرف و هرکارش بگذرد.

مادر مهربان و خندان و نازک دلم این روزها غمگین است.

+ + دختر