تبليغاتX
رونوشت: پسر
رونوشت: پسر
سه شنبه سی ام مرداد 1386
چهار
این چند روزه که در حال انتقال مکان زندگی از عسلویه به تهران و بعد هم به سمنان بودم فرصت نوشتن برام پیدا نشد. حالا هم که محمد صالح آمده و خونه منفجر شده )از دست شیطنت هاش ( و فرصت هیچ کاری نیست!

- لیست بلند بالایی تهیه کردم از آدرس های شرکت های مشاور و پیمانکار نفت و انرژی. و به ترتیب دارم بهشون سر می زنم. درسته که از پشتکار خودم خوشم می آد ولی اگه به نتیجه نرسم داغان می شم. عین کنکور فوق که خیلی تلاش کردم و هیچ نتیجه ای نگرفتم. اما در این میان با آدمهای جالبی هم آشنا می شم.  نمونه اش یه شرکتی بود که گویا پروژه هاش خوابیده بود و تو شرکت جز مدیرعامل و یه آبدارچی هیچ کس نبود. خالی از سکنه بود! منم که رفتم انگار یه موجود زنده غیر از خودشون بعد از مدتها پا به اونجا گذاشته. کلی هیجان زده شدند و آقای مدیر عامل کلی باهام دردل! کرد. البته اعتراف می کنم که کمی ترسیدم و از چایی که بهم خورده بودم هیچ نخوردم!

به هر حال امیدوارم این کارم ختم به خیر بشه. می دونم همه تلاشم رو دارم می کنم و می دونم کار دیگه ای از دستم برنمیاد.

-دیروز با پسر رفتیم یه رستورانی به اسم گیپا. تو مجموعه آ اس پ بود. یه رستوران کوچیک با دکور و نورپردازی خوب. گویا پسر شنیده بود که سامان گلریز آشپز اونجاست. البته آخرش مطمئن نشدیم اما غذاهاش واقعا خوشمزه بود. فقط اسم غذاها یه کمی سخت بود )غذاها چینی بودن(  و یادت می رفت اسم غذایی که انتخاب کردی چی بود!

-  این آهنگ همایون رو خیلی دوست دارم )و البته آهنگ های دیگه اش( ؛ گل در بر و می در کف و معشوق به کام است ...

+ + دختر
پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386
سه
- وسواسی شدیم گمانم.
بعد از 7 سال هنوز نگران رفتارهایی هستیم که از هم ندیدیم.
هنوز وقت می خواهیم برای شناخت .
بعد از 7 سال!
این همه وقت و موقعیت  برای شناختن می خواهیم برای چند سال با هم بودن؟
برای چند وقت با هم بودن؟
 
 
 
- دیروز رفتیم استخر. شنا کردن بلد نیستیم. هزار بار تلاش کردیم تا بالاخره توانستیم روی آب معلق بمانیم. مشکل گویا این بود که بدن همایونی منقبض می شوند. اما بعد از اینکه معلق شدن آموختیم بسی مسرور گشتیم. از خودمان هم خوشمان آمد!
البت بماند که امروز هم مشغول به دوا و درمان اثرات آب کثیف استخر بودیم. چاره ای نیست. یک عسلویه است و یک استخر. یا باید تن و بدنمان رو دوا درمان کنیم یا روح را. قرار است فعلا به روح بپردازیم!
 
- تمرین رقص هم می کنیم. یکی از شروط پسر برای ازدواج این بوده که رقص بیاموزیم. حالا هرشب دوستان میایند و ذکات علم خویش می پردازند به ما. اساتید می گویند بسی استعداد و پیشرفت داریم.
 
- تصاویر زیبای کوچک با تو بودن، هنوز مرا به اوج می برد.
 
 
 
+ + دختر
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386
دو
-  به یاد اون روزهایی افتادم که پسر بهم گفت: تا حرفی می زنم اشکت درمیاد و از این کارت حالم به هم می خوره. اون موقع من رو نمی خواست. از من خسته بود. یا متنفر. جدا شدیم.

 به یاد اون روزهایی افتادم که پسر بهم گفت: اگه تو نخوای پیش من گریه کنی، پس کجا می خوای این کار رو بکنی. گفت: گریه کن اما نه وقتی من نیستم. اون موقع من رو می خواست. که با هم بمونیم.

 امشب داشتم سررسیدم رو می خوندم. چهار ماه پیش شروع به نوشتن کردم. رفته بودیم کباب ریحون. غذا واقعا خوشمزه بود. حرف زدیم و گفت که بمونیم. گفتم دو ماه دیگه حرفت رو پس می گیری! ناراحت شد.

 دیروز پسر گفت: حالم از گریه هات بهم می خوره.

- بعضی وقت ها یه کارهای کوچیک هست که تصویرش من رو شاد می کنن و  انجامشون واسه من می شن آرزو. دوست دارم با پسر کنار دیوار بشینیم و تکیه بدیم به دیوار. پاهامون رو دراز کنیم. سرم رو بگذارم رو شونه اش. حرف بزنیم. بخندیم.

- قرارِ منی پسر!

 

+ + دختر
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
یک
- نوشتن اون طوری که پسر می گه، تصویر قشنگیه. بعد از دو سه تایی وبلاگ نیمه رها شده این وبلاگ رو تاسیس می کنم. نمی دونم بیش تر از اونها عمر می کنه یا کمتر.

- پسر نیست. دودله. خسته است. دلخوره. می خواد دوباره فکر کنه. و من نگران، شرایط خودم رو بهانه می کنم برای دور شدن. برای اینکه من هم فکر کنم. طبق معمول دلم زود تنگ می شه. دلم می خواد باش حرف بزنم. باهاش باشم و جالب تر اینکه کلی تصویر قشنگ از با هم بودنمون میاد تو ذهنم.

دوباره جنگ بین بودن و نبودن شروع شده.

- یکی از کارایی که هیچ وقت نفهمیدم ازش لذت می برم یا رنج، درآوردن موهای کنده شده ای یه که لای گلو و مقنعه ام گیر کرده!

گاهی لذت. گاهی رنج.

+ + دختر