- لیست بلند بالایی تهیه کردم از آدرس های شرکت های مشاور و پیمانکار نفت و انرژی. و به ترتیب دارم بهشون سر می زنم. درسته که از پشتکار خودم خوشم می آد ولی اگه به نتیجه نرسم داغان می شم. عین کنکور فوق که خیلی تلاش کردم و هیچ نتیجه ای نگرفتم. اما در این میان با آدمهای جالبی هم آشنا می شم. نمونه اش یه شرکتی بود که گویا پروژه هاش خوابیده بود و تو شرکت جز مدیرعامل و یه آبدارچی هیچ کس نبود. خالی از سکنه بود! منم که رفتم انگار یه موجود زنده غیر از خودشون بعد از مدتها پا به اونجا گذاشته. کلی هیجان زده شدند و آقای مدیر عامل کلی باهام دردل! کرد. البته اعتراف می کنم که کمی ترسیدم و از چایی که بهم خورده بودم هیچ نخوردم!
به هر حال امیدوارم این کارم ختم به خیر بشه. می دونم همه تلاشم رو دارم می کنم و می دونم کار دیگه ای از دستم برنمیاد.
-دیروز با پسر رفتیم یه رستورانی به اسم گیپا. تو مجموعه آ اس پ بود. یه رستوران کوچیک با دکور و نورپردازی خوب. گویا پسر شنیده بود که سامان گلریز آشپز اونجاست. البته آخرش مطمئن نشدیم اما غذاهاش واقعا خوشمزه بود. فقط اسم غذاها یه کمی سخت بود )غذاها چینی بودن( و یادت می رفت اسم غذایی که انتخاب کردی چی بود!
- این آهنگ همایون رو خیلی دوست دارم )و البته آهنگ های دیگه اش( ؛ گل در بر و می در کف و معشوق به کام است ...
به یاد اون روزهایی افتادم که پسر بهم گفت: اگه تو نخوای پیش من گریه کنی، پس کجا می خوای این کار رو بکنی. گفت: گریه کن اما نه وقتی من نیستم. اون موقع من رو می خواست. که با هم بمونیم.
امشب داشتم سررسیدم رو می خوندم. چهار ماه پیش شروع به نوشتن کردم. رفته بودیم کباب ریحون. غذا واقعا خوشمزه بود. حرف زدیم و گفت که بمونیم. گفتم دو ماه دیگه حرفت رو پس می گیری! ناراحت شد.
دیروز پسر گفت: حالم از گریه هات بهم می خوره.
- بعضی وقت ها یه کارهای کوچیک هست که تصویرش من رو شاد می کنن و انجامشون واسه من می شن آرزو. دوست دارم با پسر کنار دیوار بشینیم و تکیه بدیم به دیوار. پاهامون رو دراز کنیم. سرم رو بگذارم رو شونه اش. حرف بزنیم. بخندیم.
- قرارِ منی پسر!
- پسر نیست. دودله. خسته است. دلخوره. می خواد دوباره فکر کنه. و من نگران، شرایط خودم رو بهانه می کنم برای دور شدن. برای اینکه من هم فکر کنم. طبق معمول دلم زود تنگ می شه. دلم می خواد باش حرف بزنم. باهاش باشم و جالب تر اینکه کلی تصویر قشنگ از با هم بودنمون میاد تو ذهنم.
دوباره جنگ بین بودن و نبودن شروع شده.
- یکی از کارایی که هیچ وقت نفهمیدم ازش لذت می برم یا رنج، درآوردن موهای کنده شده ای یه که لای گلو و مقنعه ام گیر کرده!
گاهی لذت. گاهی رنج.