خوشحالی نکردم و پسر هم بهم گفت که تو با شادی من شادی نمی کنی. هرچند گفت که این حرف شوخیه اما شوخی کاملا جدی و درستی بود. من خودم رو زدم به اون راه و سعی کردم بگم که خوشحالم (البته این باعث شد که واقعا خوشحال شم!)
شب موقع خوابیدن از رویای بودن با پسر،
مست شدم.
- خیلی بده که بخوای پسر رو (بعد از این همه زحمت که برات کشیده و کارت درست شده و دیگه نباید بری عسلویه و دلت می خواد پسر رو از خوشحالی بغل کنی) دعوت کنی هانی واسه ناهار و نه تنها غذاش سرد باشه و اون چیزی که تو تعریف کردی نباشه که این وسط مدیر سالن هم بیاد و بی ادبانه باهاش رفتار کنه. حس بدیه مگه نه؟ مخلوط خجالت و ناراحتی!
- نگفتم کارم درست شد؟!
- قرار بود بریم قرارداد ببندیم واسه یه خونه. خونه عالی نبود اما خوب بود. ۲ دقیقه دیر رسیدیم سر قرار. صاحبخونه بهمون گفت دادیمش به یه نفر دیگه! برگشتیم. تو راه برگشت بغض کردم. می دونستم اوضاع ما خیلی هم بد نیست. اما رسیدم خونه گریه کردم. هم خونه ایم (که ازش بدم می اومد) فهمید و بهم گفت می تونم بمونم. حالم بدتر شد. از اینکه احساس کرد من ضعیفم و اون بیاد بهم ترحم کنه خیلی حالم بد شد. همون موقع پسر گفت که فرداش کاری می کنه که غصه هام یادم بره. من کاملا ناراحت بودم و از این حرفش بدم اومد. یعنی او همه چی رو بی اهمیت می دونه. یعنی این مسائل من بی اهمیته یا خوابیدن با او خیلی با اهمیته؟ اصلا خوابیدن با او یه چیز دیگه است؟ اون شب جوابش رو ندادم چون اگه می دادم جواب بدی بود. پسر هم می خواست که حتما باهام بخوابه. دوست نداشتم برنجونمش. غمگین شدم و نشستم به نوشتن. واسه خواهرم! واسه خواهرم دردل کردم! بهش مسج زدم که دلم خیلی هواتو کرده! خودمم باور نمی کردم. او هم باور نکرد!
-بالاخره هم خونه آینده رو دیدم. توصیف او هم باشه واسه بعد. الان باهاش قرار دارم بریم به خونه گردی.
یعنی واقعا می شه اینطوری طراح شد؟ این سوال من رو در راهی که دارم می رم سرد می کنه. یاد بگیرم که تو این شرکت من رو بگیرن و تازه بشه اول بدبختی و کار زیاد و ....
امیدم فقط همینه؛ طراحی یاد بگیرم. مهندس شم!
اگه نشه، از پسر خیلی خجالت می کشم!
- قراره تو این یکی دو هفته زندگی من کاملا متحول شه. شدنی یه؟
- می خوام بنویسم اما عذاب وجدانم به من نهیب می زنه؛ برو درس بخون! هو ها ها ها....
- نحسی سیزده این پست رو گرفت.
- کی می شه منم سروسامون پیدا کنم، بیام اینجا فکرهام رو بریزم بیرون. فکرهایی غیر از کار و خونه؟!
یه چارت جدید تو شرکت آمده که خیلی ها براش دست و پا شکوندن اما هیچ کس پذیرفته نشد. پانته آ رفته با همون سیدی که تو پست های قبلی گفتم صحبت کرده که می خواد بره. گذاشتنش تو اون چارت جدیده که از وجودش استفاده کنن! سید دقیقا این رو گفته "ایشون آمده و با صداقت گفته من می خوام برم تا چند وقت دیگه". البته در حقیقت هر روز حدود ۳ نفر می رن پیش ایشون و می گن که می خوان برن.
امروز فهمیدم که سید پانته آ رو به عنوان دختر نمونه از همه لحاظ معرفی کرده.
- از حالت تهوعی که از زیاد سروکله زدن با کامپیوتر و برخی بازیهای کامپیوتر می گیرم حالم به هم می خوره!
- طفلی دستگاه فکس دفتر هم داره خراب می شه. هزار بار باهاش رزومه فکس کردم!
- این بلاگ رولینگ چطوری کار می کنه؟ کجا باید لینک وبلاگ ها رو بدم؟
- هیچ!
- راستش رو بگم نذر کردم اگه اوضاع کار و خونه درست شه، یک ماه نماز بخونم!
- پسر هم می نویسه!؟
- پرداختن به وبلاگ گاهی باعث می شه از تنهایی هام بیشتر لذت ببرم با تنهاتر بشم؟
-دیروز در شنا کردن پیشرفت کردم. بسی خوشحال شدم و به پسر خبر دادم. اما شب که آمدم کاملا خسته بودم و همچون جنازه ای بر تخت خویش افتادم. تا صبح.
- هنوز به چیزی که بین من و پسر هست (آیا اصلا هست؟) می اندیشم!
اين روزها که میگذرد
شادم
اين روزها که میگذرد
شادم
که میگذرد
اين روزها
شادم
که میگذرد...
(قيصر امينپور – از مجموعه شعر دستورزبان عشق)
- رئیس مجتمع شرکت ما یه سیدی یه که سرجای خودش قرار نگرفته. باید آخوند می شده و می رفته بالای منبر. حتی وقتی داره از گازسیل های کمپرسورهای زیمنس آلمان حرف می زنه، حرف رو می کشونه به امام علی و عمر و قیامت و نامه اعمال! امروز رفتم پیشش ببینم می تونه کمکم کنه برم فاز ۲ یا نه. گفتم بیکارم. رفت بالای منبر و وقتی آمد پایین گفت وقتی بیکار شدی نهج البلاغه بخون. باور می کنید این آقا رئیس مجتمع بزرگترین الفین دنیاست! کسی که من هر وقت باهاش حرف زدم پشیمون شدم!
- دو سه روزی یه که آمدم عسلویه. این روزها پسر یا بهتر بگم شوقم به او برام کمرنگ شده. یه موقع هایی اصلا احساسی بهش ندارم. از این حالتم می ترسم. می ترسم هیچی نباشه. بینمون رو می گم.
- دیروز داشتم فکر می کردم آرزوهای من چیه. چیزی به ذهنم نیامد. می دونم خیلی بده که آدم آرزو نداشته باشه. خیلی بدتر از اینی که الان خودم می گم. مردنه. می خوام تلاش کنم که یکی دو تایی آرزو پیدا کنم یا آرزوهام رو به خاطر بیارم. می خوام بنویسمشون تا یادم نره.
- منتظرم اون شرکته بهم زنگ بزنه. اینقدر زنگ زدنش رو تصور می کنم تا تصورم واقعی شه.
- امروز امیدوارترم!
- امروز ...