تبليغاتX
رونوشت: پسر
رونوشت: پسر
شنبه سی و یکم شهریور 1386
شانزده
- پسر دیروز از خونه برگشت. تو راه بهم مسج زد. معلوم بود که به نتیجه رسیده و خیلی خوشحاله. می دونستم تو اون لحظه من هم باید خوشحالی کنم. از اینکه حالا می تونستم پدر و مادرم رو بابت موضوع ازدواجم خوشحال کنم راضی بودم. اما فکر خونه من رو راحت نمی گذاشت. فکر کردم خوب حالا چی برای من عوض شده؟! زندگی من و پسر مدتیه که شروع شده. فقط رسما هم خونه نشدیم. حالا چرا باید خوشحال باشم وقتی هنوز، حتی، بابت خونه آسایش ندارم و نمی تونم برنامه هایی که خودم و پسر برای زندگی ریختیم اجرا کنم.

خوشحالی نکردم و پسر هم بهم گفت که تو با شادی من شادی نمی کنی. هرچند گفت که این حرف شوخیه اما شوخی کاملا جدی و درستی بود. من خودم رو زدم به اون راه و سعی کردم بگم که خوشحالم (البته این باعث شد که واقعا خوشحال شم!)

شب موقع خوابیدن از رویای بودن با پسر،

مست شدم.

+ + دختر
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
پانزده
- این بلاگفا خیلی نامرده! می نویسم ولی پاک می شه!
+ + دختر
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
چهارده
- بالاخره به اینترنت دست یافتم. هرچند تو این شرکت اونقدر کار دارم که وقت استفاده از اینترنت رو ندارم! توصیف این شرکت باشه واسه پست های بعدی.

- خیلی بده که بخوای پسر رو (بعد از این همه زحمت که برات کشیده و کارت درست شده و دیگه نباید بری عسلویه و دلت می خواد پسر رو از خوشحالی بغل کنی) دعوت کنی هانی واسه ناهار و نه تنها غذاش سرد باشه و اون چیزی که تو تعریف کردی نباشه که این وسط مدیر سالن هم بیاد و بی ادبانه باهاش رفتار کنه. حس بدیه مگه نه؟ مخلوط خجالت و ناراحتی!

- نگفتم کارم درست شد؟!

- قرار بود بریم قرارداد ببندیم واسه یه خونه. خونه عالی نبود اما خوب بود. ۲ دقیقه دیر رسیدیم سر قرار. صاحبخونه بهمون گفت دادیمش به یه نفر دیگه! برگشتیم. تو راه برگشت بغض کردم. می دونستم اوضاع ما خیلی هم بد نیست. اما رسیدم خونه گریه کردم. هم خونه ایم (که ازش بدم می اومد) فهمید و بهم گفت می تونم بمونم. حالم بدتر شد. از اینکه احساس کرد من ضعیفم و اون بیاد بهم ترحم کنه خیلی حالم بد شد. همون موقع پسر گفت که فرداش کاری می کنه که غصه هام یادم بره. من کاملا ناراحت بودم و از این حرفش بدم اومد. یعنی او همه چی رو بی اهمیت می دونه. یعنی این مسائل من بی اهمیته یا خوابیدن با او خیلی با اهمیته؟ اصلا خوابیدن با او یه چیز دیگه است؟ اون شب جوابش رو ندادم چون اگه می دادم جواب بدی بود. پسر هم می خواست که حتما باهام بخوابه. دوست نداشتم برنجونمش. غمگین شدم و نشستم به نوشتن. واسه خواهرم! واسه خواهرم دردل کردم! بهش مسج زدم که دلم خیلی هواتو کرده! خودمم باور نمی کردم. او هم باور نکرد!

-بالاخره هم خونه آینده رو دیدم. توصیف او هم باشه واسه بعد. الان باهاش قرار دارم بریم به خونه گردی.

 

+ + دختر
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
سیزده
- عجب بساطی شد. شرکت مورد نظر تو رزومه من اشتباه کرده بود. از من تخصصی می خواست که من هیچی درموردش نمی دونستم. با این حال ازم خواستن برم مطالعه کنم و یه شبه طراح پشر وسل بشم. پسر هم حسابی برام مطلب جمع کرد. و من مشغول به مطالعه و آموختن طراحی از هندبوک و جزوه و اینترنت شدم.

 یعنی واقعا می شه اینطوری طراح شد؟ این سوال من رو در راهی که دارم می رم سرد می کنه. یاد بگیرم که تو این شرکت من رو بگیرن و تازه بشه اول بدبختی و کار زیاد و ....

امیدم فقط همینه؛ طراحی یاد بگیرم. مهندس شم!

اگه نشه، از پسر خیلی خجالت می کشم!

- قراره تو این یکی دو هفته زندگی من کاملا متحول شه. شدنی یه؟

- می خوام بنویسم اما عذاب وجدانم به من نهیب می زنه؛ برو درس بخون! هو ها ها ها....

- نحسی سیزده این پست رو گرفت.

+ + دختر
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386
دوازده
- هر وقت می خوابم، خواب می بینیم رفتم دنبال خانه!

- کی می شه منم سروسامون پیدا کنم، بیام اینجا فکرهام رو بریزم بیرون. فکرهایی غیر از کار و خونه؟!

+ + دختر
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386
یازده
- پانته آ اسم دختر فوق العاده مغروری در شرکت ماست. این دختر از همه ما مسن تره (۳۰ سالشه) . اما ظاهرا از همه ما جوون تر. بسیار چاقه که البته رژیم سختی گرفته تا لاغر شه. نزدیک دو سال و نیمه که وارد شرکت شده. از این مدت دو سالش رو از کانکس درنیومده. به معنای واقعی زندگیش به چت (به معنای متعفنش؛ با مردهای متاهل حتی)، خوردن، خوابیدن، بازی و ... گذشته و به روایت بسیاری از دوستان مسایل ساده واحد رو هم بلد نیست.پانته آ تنها کسی یه که به طور واضح آرایش می کنه. این تو یه شرکت شبه دولتی یعنی فاجعه. اون همیشه موهای چتریش رو بیرون می ریزه. غیر از ظاهرش رفتار خیلی بدی داره. با ۹۵ درصد از آدمهایی که دور و برش هستند دعوای بدی کرده. حالا همه بچه ها می دونن که پانته آ مسایل بین بچه ها رو به مقامات بالا گزارش می ده و به خاطر کوچکترین حرفی که بهش می زنن میره زیرآب می زنه. می تونم بگم پانته آ منفور ترین دختر بین بچه هاست. بچه ها بهش می گن: "بانو چویی"!

یه چارت جدید تو شرکت آمده که خیلی ها براش دست و پا شکوندن اما هیچ کس پذیرفته نشد. پانته آ رفته با همون سیدی که تو پست های قبلی گفتم صحبت کرده که می خواد بره. گذاشتنش تو اون چارت جدیده که از وجودش استفاده کنن! سید دقیقا این رو گفته "ایشون آمده و با صداقت گفته من می خوام برم تا چند وقت دیگه". البته در حقیقت هر روز حدود ۳ نفر می رن پیش ایشون و می گن که می خوان برن.

امروز فهمیدم که سید پانته آ رو به عنوان دختر نمونه از همه لحاظ معرفی کرده.

- از حالت تهوعی که از زیاد سروکله زدن با کامپیوتر و برخی بازیهای کامپیوتر می گیرم حالم به هم می خوره!

- طفلی دستگاه فکس دفتر هم داره خراب می شه. هزار بار باهاش رزومه فکس کردم!

- این بلاگ رولینگ چطوری کار می کنه؟ کجا باید لینک وبلاگ ها رو بدم؟

- هیچ!

+ + دختر
دوشنبه دوازدهم شهریور 1386
ده
- امروز ظهر دودل بودم که نماز بخونم یا نه. یادم رفت بگم که چند روزه نماز ظهر می خونم. البته شکسته! بقیه نمازها رو فعلا نمی خونم. خلاصه ظهری بین خوندن و نخوندن دودل بودم. بعد پاشدم خوندم. به محض اینکه نماز رو بستم بهم زنگ زدن. بعد نماز که زنگ زدم فهمیدم آذرآب بوده. دعوت به آزمون کتبی شدم. واسه یکشنبه. خوشحال و خندان شدم. اول از همه فکرم رفت به اینکه آیا چون نماز خوندم اینطوری شد؟! در این وادی از آن شرکتی که منتظر زنگش بودم بهم زنگ زدن و مرا دعوت به کار کردن!

- راستش رو بگم نذر کردم اگه اوضاع کار و خونه درست شه، یک ماه نماز بخونم!

-  پسر هم می نویسه!؟

+ + دختر
یکشنبه یازدهم شهریور 1386
نه
- گزینه های جدید تو کار ،هم می تونه امیدوار کننده باشه هم گیج کننده. امروز یه راه برای رفتن به ناموران پیدا کردم. و سازه ای ها هم بهم گفتن دندان روی جگر بگذار!

- پرداختن به وبلاگ گاهی باعث می شه از تنهایی هام بیشتر لذت ببرم با تنهاتر بشم؟

-دیروز در شنا کردن پیشرفت کردم. بسی خوشحال شدم و به پسر خبر دادم. اما شب که آمدم کاملا خسته بودم و همچون جنازه ای بر تخت خویش افتادم. تا صبح.

- هنوز به چیزی که بین من و پسر هست (آیا اصلا هست؟) می اندیشم!

 

+ + دختر
شنبه دهم شهریور 1386
هشت
- این شعر رو تو وبلاگ پرستو خوندم:

اين روزها که می‌گذرد
شادم
اين روزها که می‌گذرد
شادم
که می‌گذرد
اين روزها
شادم
که می‌گذرد...

(قيصر امين‌پور – از مجموعه شعر دستورزبان عشق)


- رئیس مجتمع شرکت ما یه سیدی یه که سرجای خودش قرار نگرفته. باید آخوند می شده و می رفته بالای منبر. حتی وقتی داره از گازسیل های کمپرسورهای زیمنس آلمان حرف می زنه، حرف رو می کشونه به امام علی و عمر و قیامت و نامه اعمال! امروز رفتم پیشش ببینم می تونه کمکم کنه برم فاز ۲ یا نه. گفتم بیکارم. رفت بالای منبر و وقتی آمد پایین گفت وقتی بیکار شدی نهج البلاغه بخون. باور می کنید این آقا رئیس مجتمع بزرگترین الفین دنیاست! کسی که من هر وقت باهاش حرف زدم پشیمون شدم!

- دو سه روزی یه که آمدم عسلویه. این روزها پسر یا بهتر بگم شوقم به او برام کمرنگ شده. یه موقع هایی اصلا احساسی بهش ندارم. از این حالتم می ترسم. می ترسم هیچی نباشه. بینمون رو می گم.

- دیروز داشتم فکر می کردم آرزوهای من چیه. چیزی به ذهنم نیامد. می دونم خیلی بده که آدم آرزو نداشته باشه. خیلی بدتر از اینی که الان خودم می گم. مردنه. می خوام تلاش کنم که یکی دو تایی آرزو پیدا کنم یا آرزوهام رو به خاطر بیارم. می خوام بنویسمشون تا یادم نره.

- منتظرم اون شرکته بهم زنگ بزنه. اینقدر زنگ زدنش رو تصور می کنم تا تصورم واقعی شه.

- امروز امیدوارترم!

- امروز ...

+ + دختر
جمعه نهم شهریور 1386
هفت
من آخرش خودم رو از دست این بلاگفا می کشم. هشتاد صفحه نوشتم پاک شد!
+ + دختر