شاید ویژگی داستان های صادقی، دیالوگ های طولانی و قصه ساده و بدون پیچیدگی و حاشیه او باشد. انگار او بیشتر قصه می نویسد تا داستان. قصه ی قسمت دیگران همین گونه است و البته زیبا.
اشتباه از من بود.
پرسید اهل کجایی؟
گفتم.
دیگر چیزی نپرسید. فقط گفت "آفرین!" که معلوم نبود منظورش چی بود. شاید می خواست بگوید آفرین که در بهار جوانی آمده ای سرکار- عوض اینکه توی خیابان ها ول بگردی، آمده ای سرکار که عاطل و باطل نمانی. شاید می خواست از این حرفها که پیره مردها می زنند بزند، و همه این حرف ها را با یک آفرین می گفت. چه می دانست که اگر زور پیسی نبود، حاضر بودم تا ابد توی خیابان ها ول بگردم و عین خیالم نباشد. حیف از بهار جوانی نبود که سر کار تلف شود...
- بعضی وقت ها، توی فیلم ها، انقدر یک احساس را خوب بازی می کنند و به تصویر می کشند که تو وقتی آن احساس را داری یاد آن لحظه های فیلم می افتی.
این روزها وقتی پر از هیجان و شادی می شم، یاد فیلم دختر شیرینی فروش می افتم. اون بار آخری که بالاخره معتمد آریا بله را می گه و همه از شادی فریادی می زنند و پایکوبی می کنند.
- می خوام سر فرصت راجع به دوتا از دوستام بنویسم. ملی و جیرجیرک!
دستکش قرمز، سپیده شاملو، نشر مرکز، داستان کوتاه.
قصه تاج، قصه خورده شدن یک بچه ی یکی دو ساله، آن هم توسط چند موش، قصه ای چندش آور که من هنوز متعجبم که یک زن چه طور توانسته داستانی به این خشنی بنویسد.
با این حال از یکی دو داستان که چاشنی زنانگی آنها را در سطح پاورقی یک مجله پایین نیاورده بود، خوشم آمد.
از داستان سورپرایز/ سروناز توی آرایشگاه گردنبند طلاش را می بست دور گردنش و می گفت پسر عموش پای رقصش است که تو بودی، اما از سینا چیزی نمی گفت. شاید برای همین آن شب سینا را ندیدم، سینا اما من را دیده بود. می گفت من را تماشا می کرده که تو را تماشا می کرده ام که با سروناز می رقصیدی و آن کت و شلوار آبی را پوشیده بودی و سروناز می چرخید و موهای سیاهش راه راه می شد روی کراوات سرمه ای تو و یادت هست؟ آمدی ایستادی پیش من و راست توی چشمهام نگاه کردی. گفتی "..." یادم نیست چی گفتی ...
هم خونه شدن با یه غربیه (الان پسر می گه تو که می خواستی از آگهی روزنامه هم خونه پیدا کنی!) ، هرچند که دوستت معرفیش کرده باشه، این بدی رو داره که روند دوستانه شدن توش خیلی کنده. وقتی هر دو فکر می کنید باید مواظب باشید که سرتون کلاه نره، هر حرفی و هر عملی یه حرف و عکس العمل ناخوشایند داره. مثل وقتی که می خوای فلان جا که در تعهد هم خونه ایت بوده و هنوز تمیز نشده، تمیز بشه و اون بلافاصله از در کثیف یخچال می گه. یا حرف های مثل من اون جا رو تمیز کردم و تو...
این حرف ها شاید با گذشت زمان به همزیستی مسالمت آمیز ختم بشه، اما آدمی که دوست داره تو خونه اش آرامش داشته باشه و شاد باشه، این طوری دووم نمی آره.
فکر کن که از صبح بری شرکت و کارت هم فنی و زیاد باشه، سر کارت همه شدیدا مشغول باشن و صدای حرفی هم نباشه چه برسه به صدای خنده و چه برسه اینکه تو دوست داشته باشی گاهی سرت رو از رو مانیتور برگردونی و حرفی بزنی و نکته ای بشنوی و لذتی ببری و استراحتی کنی. از طرفی اون خونه ای که با یه غریبه گرفتی و داری باش نبرد تن به تن می کنی ،حالا دیگه آسایشی برات نیست؛ حالا چه انتظاری داری؟
شاد بودن و شاد کردن؟
واسه همین از دیروز دارم فکر می کنم که کلا بی خیال کلاه روی سر و زرنگی و حواس جمع بودن بشم. بی خیال. بگذار طرف فکر کنه خیلی زرنگه.
- حرف تکراری حل نشده ای هست، که دوست ندارم اینجا بزنم. از جنس پس کی؟
- نازک شدم.
- دیروز که داشتم وسایلم رو تو خونه جدید مرتب می کردم یه یادداشت پیدا کردم. مال وقتی که من و پسر در دوره دوم رابطه مون، تازه همدیگه رو دیده بودیم.
* ردیف اول، پشت کمک راننده نشسته ام. این صندلی را از بقیه صندلی های اتوبوس بیشتر دوست دارم. دیدن جاده، همیشه آرامم می کند. تاریکی قبل از صبح، کم کم محو می شود.
راننده رادیو را روشن می کند. آهنگ آشنای تقویم تاریخ را می شنوم.
- کارنو، ریاضی دان و سیاستمدار فرانسوی، ...
یاد سیکل کارنو می افتم و به کلاس ترمودینامیک سر می زنم. کم کم چهره ی همه بچه ها جلوی چشمم می آید. و حسرت. و تو.
ضربان های اهنگ من را به اتوبوس بر می گرداند.
- باباخان، معروف به فتحعلی شاه، شاه بی لیاقت قاجار،...
ضربان قلبم وقتی به سمت تو می آمدم. نیمکت های سیمانی سخنرانی هایمان.
- ... سال پیش در چنین روزی، صادق چوبک، نویسنده ...
کتاب صادق چوبک را هم خوانده ام. مثل همیشه زیر جاهایی که خوشم می آید خط کشیده ام. می آورم تا باهم در موردش حرف بزنیم.
- ... دانشمند فرانسوی، در دانشگاه ...
سالهای دانشگاه تمام می شوند و ما بدون قرار دیداری از هم جدا می شویم.
- برادران رایت، هواپیمای خود را...
فردا پرواز دارم. بعد از مدتها قرار گذاشتیم همدیگر را ببینیم. شاید فقط از سر کنجکاوی. این فاصله دور آنقدر بزرگم کرده که هیجان دیدارهایمان را فراموش کنم.
درشت تر شده ای و موهای روی شقیقه ات کم پشت شده است. می گویی رابطه عاشقانه آفت خانواده است. نمی گویم مگر عاشقانه ای هست؟ می گویی: نه.
- ... وی در سال ۱۹۸۶ میلادی در گذشت.
راستش فکر می کردم این هم خالی بندی باشه و اصلا ویسکی ای در کار نباشه. اصراری هم به خوردن نداشتم (یعنی کلن اصراری به خوردن ندارم. مگه اینکه هوس کنم که اون موقع ها چیزی نمی آد دستم!) ، یه کرمی بود که باهاش کل کنم. فکر می کردم خالی بندیش رو بشه. خلاصه بعد از اینکه دو بار قرار رو کنسل کرد، پسر رو انداختم جلو؛ که به خاطر اخلاق مردپرستیش هم که شده پاشه بیاد و اون ویسکی ها رو بیاره.
وقتی به پسر گفتم خوشحال شد. گویا این روزها او و دوستش هوس کرده بودند و در جستجوی یک عرق فروش چشم پاک بودند! واسه همین پسر این دوتا قوطی (که اول فکر می کرد بطریه) رو که گرفت بهم گفت می ره و با دو تا از دوستان یکیش رو میل می کنه و یکیش رو هم می گذاره که من و او با هم میل کنیم! (پررو! تو هر دوش خودش رو سهیم می دونه! D: ) فقط گفت که بقیه دخترای جمع چیزی نفهمن!من هم یه غر کوچیکی زدم. البته خودم هم نمی دونستم چرا دارم غر می زنم. چون نقشه خاصی واسه ش نداشتم.
پسر هم خوشحال و خندان رفت. اما من فکر می کردم احتمال اینکه بقیه دخترها هم بیان هست و از علاقه زیاد اون جمع به مشروب هم خبر داشتم ، به پسر مسج زدم که می تونن دوتاش رو بخورن. اعتراف می کنم که ته دلم نمی خواست این اتفاق بیفته. شب از میس کال ها و مسج ها فهمیدم که دخترها نیستند اما این سه پسر هم نمی تونن به یه ویسکی اکتفا کنند. تا اینکه یکیشون بهم زنگ زد و گفت می خوان یکی دیگه رو بخورن و من هم گفتم این کار رو بکنن.
اعتراف می کنم که بعد از این تماس نسبت به پسر بی اعتماد شدم. حتی ازش دلگیر شدم. اون رو مقصر می دونستم که زود به دوستان خبر داده.
فکرهای بد آمد سراغم. من که مشروب برام مهم نبود حالا حتی فکر می کردم پسر حاضره من رو واسه الکل هزینه کنه. آخرش که خیلی بد شد. فکر می کردم از من سوء استفاده شده!
از پسر ناراحت بودم و می خواستم ناراحتیم رو بهش نشون بدم.
فردا صبحش، با یه کم محلی ساده حالم کمی بهتر شد. تصمیم گرفتم فعلا بی خیال شم. با پسر حرف زدم و فهمیدم که قوطی دوم رو نخوردن!!
پسر گفت دلش نیومده که این کار رو بکنه. و گفت فکر می کرده این کار خیانته.
به پسر نگفتم که دیشب چه فکرهایی می کردم. پیش خودم شرمنده شدم اما بهش چیزی نگفتم.
می دونم یه معذرت خواهی بدهکارم.
فکر نمی کردم این موضوع ساده باعث بشه که اعتمادم بهش بیشتر بشه. به قول خودش واسم قد بکشه!
می دونم پسر حالا واسم بزرگ شده. بزرگ تر.
- پسر برنامه تئاتر گذاشته. گویا خواهر و دختر داییش هم می آیند. هنوز شک دارد که من را هم ببرد یا نه و یا اصلا با من برود نه با خواهر و دختر دایی خودش. هنوز برایش سخت است که من را به خانواده اش نشان بدهد.
من هم اشتباه می کنم. اجازه می دهم که اوضاع همین طور بماند. می گویم من نمی آیم، شما بروید.
برنامه فردا کلا کنسل است. می گویم اسباب نمی برم، تا او هم عذاب وجدان کمتری داشته باشد.
به خودم اجازه ی ناراحتی نداده ام. همانقدر که پسر در رد کردن این قضیه مشکل دارد من هم مقصرم. باید می گفتم من هم می آیم. برای دیدن یک تئاتر خوب به من هم فرصت بده نه برای اینکه من را به خانواده ات نشان بدهی.
به خودم اجازه ی ناراحتی نداده ام ، اما خاطره ای ذهنم را غلغلک می دهد، نه که بخندم. که ناراحت شوم.
از جنس پنهان کردن من پشت نام دیگری وقتی پسر هدیه ای از من را به خانه می برد.
و یاحتی پنهان کردن هدیه!
چیزی مرا تشویق می کند که کارهایم را بدون او انجام دهم. چیزی شبیه انتقام.
که آنقدرها که می خواهی تو را نزدیک ببینم و از تو بخواهم، بی تعارف، با من باشی؛ با من نیستی.
می دانم اگر پسر این ها را می خواند، عصبانی؛ سرزنشم می کرد.
ولی نمی خواهم حق این ناراحتی (افکار مریض؟!) را از خودم بگیرم.
پسر این را می فهمد؟
عبارت عاشقانه ای برایم می نویسد. بیشتر از اینکه پیام محبت آمیزی از این عبارت نصیبم شود، حس و حال بده بستان های عاطفی قبل از خواستن س یا از سر گذراندن تقصیری به چنگ می آورم.
این حس را دوست ندارم.
جواب پسر را نمی دهم.
- این مطلب رو با یه روز تاخیر پست می کنم. هرچند الان دیگه حس پررنگی نیست. نه به خاطر اینکه پسر هم نتونست بره. شاید کمی به خاطر اینکه گفت اینکه دختر دختر دائیش من رو زودتر از بقیه ببینه به نظرش مناسب نیست. (هرچند من شخصا این رعایت نوبت رو درک نمی کنم. مگه قراره چه اتفاقی بیفته؟! مگه من کی ام؟ مگه این سلسله مراتب این همه مهمه؟!)
در نهایت این مطلب رو (تقریبا مثل همه پست های دیگه) برای اینکه چند سال دیگه بخونمش و حس حال الانم رو به یاد بیارم پست می کنم . فکر می کنم اون به یاد آوردنه، یه روزی به دردم بخوره.
کنار دریای آروم عسلویه هم که بشینی، یادت نمی ره که تنهایی. دوستات و همکارات هستند اما اونها هم همدرد تو نه هم زبونت. آخه اینجا هر چند وقت یک بار یکی تحملش تمام شده و تو نمی دونی اون کیه؟!
بعضی هاشون حتی نمی دونن اینجا چه بلایی داره سرشون میاد. بعضی هاشون انقدر سرگرم شدن که خودشون رو هم فراموش کردن. اما شاید دو سه نفری باشن، که هنوز هدفشون رو گم نکرده باشن، دو سه نفری که تو اصرار می کنی جزء اونهایی، ولی...
کنار دریای آروم عسلویه، روی تخته سنگهای بزرگش می نشینی و به این فکر می کنی که چرا اینجایی؟ حالا پول داری ولی آرزوهات رو فراموش کردی. حتی چیزایی که خوشحالت می کردن رو هم یادت نمیاد.
زور می زنی. سعی می کنی به اول های آمدنت فکر کنی تا یادت بیاد. حتی اول ها از اینکه تو عسلویه ای خیلی راضی بودی و اطرافیانت رو بخاطر دید بدشون از عسلویه، سرزنش می کردی.
دریای عسلویه خیلی آرومه. کنار دریایی ولی دریا خیلی ساکته. فقط آب تو تخته سنگها پیچ و تاب می خوره و انگار که زیر پاش خالی شده، قلپی صدا می کنه و می افته تو چاله.
- این متن رو روزی که رفتم عسلویه نوشتم، ولی نشد که از اونجا بگذارم.
- چقدر خوشحالم که دیگه قرار نیست تو عسلویه زندگی کنم.
روایت الهام از حاشیه های سفر احمدی نژاد به آمریکا.
"امانپور برای مصاحبه با احمدی نژاد التماس می کرد."
فارس- غلامحسین الهام، سخنگوی دولت گفت:" کریستین امانپور خیلی التماس کرد. برنامه های رییس جمهوری بسیار فشرده بود و مایل به این مصاحبه نبود.دفتر نمایندگی ایران در سازمان ملل می گفت بعد از اینکه به آن ها گفتیم رییس جمهوری فرصت مصاحبه با شما را ندارند امانپور بی امان تماس می گرفت و التماس می کرد و هر کسی را دیده بود، خواسته بود واسطه شود که رییس جمهوری با او مصاحبه کند. احمدی نژاد با توجه به درخواست نماینده ای قبول کرد که به یک سوال جواب دهد و در نهایت هم در یک زمان محدود فقط به دو سوال این خبرنگار جواب داد."
...
وی در مورد فضای رسانه ای موجود در آمریکا نیز گفت:" فضا و فرصت در نیویورک به گونه ای بود که حس می کردم حضور احمدی نژاد یک حضور ممتاز است و تاثیر آن بیش از بوش بود. البته بوش اصلا در حاشیه بود و تقریبا می توان گفت موضوعیتی نداشت و آثار خاصی از حضور و وجودش دیده نمی شد در حالی که وجود و حضور احمدی نژاد در همه جا تجلی داشت."
- پسر، به درست نوشتن و درست حرف زدن (والبته درست غذا خوردن و درست لباس پوشیدن و درست راه رفتن و درست نشستن و ...!) حساسه. به من هم می گه بد می نویسی. غلط می نویسی. می گه درست نوشتن رو از سپینود و هرمس و ... یاد بگیر. پسر فکر می کنه من نمی خوام درست نوشتن رو یاد بگیرم، حتی به قیمت اینکه ننویسم. اما اعتراف می کنم، من نمی فهمم چرا نوشته هام غلطه!؟ تمام ماجرا همینه. شاید این موضوع خیلی بد باشه اما نمی تونم غلط های نوشته های خودم رو پیدا کنم و و طبیعیه وقتی ندونم چی غلطه دیگه درست کردنی وجود نداره.
پسر می گه پروست درست حرف می زنه (یا درست می نویسه) تو وبلاگش گفته که کتاب آقای دوباتن رو باید بخونی و ازش این چیزا رو یاد بگیری. من دارم کتاب دوباتن رو می خونم. تا اینجا یه چیزهای انسانی رو یاد گرفتم ولی هنوز متوجه درستیِ حرف زدن و نوشتنش نشدم!!
حتی فکر می کنم که بعضی جملاتش سنگین و پیچیده است (البته اگه ایراد از مترجم، خانم امامی، نباشه).
گاهی که به این اخلاق پسر فکر می کنم، به این نتیجه می رسم که یا من خیلی علفی رشد کردم و با اینکه این همه کتاب خوندم هنوز نمی تونم فرق درست و غلط رو تشخیص بدم، یا این چیزی که پسر می گه سلقیه است. یعنی هم حرف او می تونه درست باشه هم حرف من!
- دیروز تو اتوبوس، دوتا دختر بچه کنار مامانشون نشسته بودن و داشتن با هم درگوشی حرف می زدن و می خندیدن. از اون بازی های کودکانه اما پر از هیجان. نمی دونم چی بهم گفتن که یکیشون خیلی بلند خندید. خنده اش کاملا شیرین و قشنگ بود. اما شنیدم که مادرشون دعواشون کرد که ساکت! زشته!
هرچی فکر کردم که چی زشته چیزی دستگیرم نشد. حال من هم مثل اون دوتا وروجک گرفته شد. ما آدم بزرگها اونقدر یخی شدیم که حتی خنده های بچه هامون رو هم نمی تونیم تحمل کنیم و ازشون می خواهیم در اوج شادابی مثل ما یخی بشن.
ما آدم بزرگ ها چقدر آدم بزرگیم!
- از اینکه پسر این جا رو ببینه کمی ترس دارم. می ترسم از اینجا هم بدش بیاد و بد بگه!
- از اینکه اینجا بشه یه راه گریز واسه اینکه خرفهام رو به پسر نگم بدم می آد!
- از اینکه اینجا بشه یه جایی که توش همش از پسر حرف بزنم و همه چیز تحت تاثیر پسر باشه بدم می آد!
- از اینکه از این همه چیز بدم بیاد، بدم می آد!