تبليغاتX
رونوشت: پسر
رونوشت: پسر
یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386
چهل
- دوست دارم حسود نباشم اما دست خودم نیست. حسودیم می شه. بیشتر به پسر. واسه اینکه خوب می خونه، خوب می بینه، خوب می نویسه و خوب اطلاعات رو پردازش می کنه. سعی می کنم من هم این طوری بشم اما حسودیم همچنان درد می گیره. بدجور.

- امروز تو ترافیک یاد اون وقت هایی افتادم که با پسر تو راه بودیم و من فقط برای اینکه لحظه های بیشتری با پسر باشم، آرزو می کردم ترافیک بشه!

- وقتی اولین برادرم ازدواج کرد، من که خواهر بزرگ بودم، نمی دونستم باید چه رابطه ای با خانمش داشته باشم. این نسبت فامیلی واسم جدید و تعریف نشده بود. اون موقع فکر می کردم دوستی- خواهری رفتار خوبیه. واسه همین از راحله هم انتظار داشتم مثل دوست و خواهر باهام رفتار کنه. البته او این عقیده رو نداشت و شخصیتش کمی مغرور بود. واسه همین بعدها کمی تو این حسم تردید می کردم. دومی که ازدواج کرد، با همه ی تردید باز هم همون طور رفتار کردم. انتظار داشتم با معصومه  هم مثل بقیه دوست هام برم بیرون. برم پارک. همون طوری حرف بزنم و .... با معصومه هم این اتفاق عملی نشد. چون او مدلش این طوری بود که دوست داشت فقط با شوهرش بره بیرون و دوستان صمیمیش. یادمه اون موقع ها از اینکه برادرم فقط با همسرش باشه و همسرش فقط با او کمی دلخور می شدم. احساس می کردم برادرم دیگه ما رو گذاشته کنار. یا همسرش دوست نداره با ما باشه. اگرچه هنوز با عروس ها تقریبا همون طوری رفتار می کنم .

حالا که نوبت خودم شده، امیدوارم با این دید بتونم با خواهرهای پسر دوست باشم.  صمیمی بشم. باهاشون برم بیرون و نقاط مشترک پیدا کنم واسه حرف زدن. نقاطی غیر از خودم و پسر و ازدواج و فامیل و ...

البته فکر کنم دور بودن خواهر پسر از خونه و دوستاش کمک کنه که ما با هم دوست بشیم. امروز قراره قدم اول رو بردارم. با خواهر پسر برم بیرون. خوشحالم.

+ + دختر
سه شنبه بیست و دوم آبان 1386
سی و نه

جیرجیرک می گوید دیر می رسد. به پسر می گویم برود. چون راهش دور است. بداخلاق است. سرد است. و تلخم.

بعد از رفتن پسر، جیرجیرک می رسد. معذب است. حتی با اکراه دست می دهد. از اینکه پسر رفته ناراحت و شرمنده است. کنار میدان ایستاده ایم. کمی در مورد کتاب ها حرف می زنیم. در مورد عسلویه. در مورد زندگی. اما هوا سرد است و می خواهم برویم یک جای بسته! قدم می زنیم و کافی شاپی پیدا می کنیم.

 می گوید جسارت است ولی از اینکه من آرایش نکرده ام (به قول خودش رنگ عوض نکرده ام) خوشحال است. این می شود باب صحبت های ما. دیدگاهش سنتی است و من با او مخالفم. اما صحبتمان پر و بال می گیرد و می رسد به هزارتوی خیانت! به چهارشنبه سوری. به حس به اصرار او حق وجود زنی دیگر! به اینکه فطرت مرد ها تغییر نمی کند. و به اصرار من برای حق داشتن حوزه خصوصی برای دو طرف هر رابطه. می گویم دوست ندارم آزادی کسی را بگیرم. می گویم داشتن این حوزه برای بعد ها خوب است. می گوید اشتباه است! هرچند شاید شما به وثوق لازم رسیده اید و به هم اعتماد دارید.

 از ادامه تحصیل او و کار و حدود و احترام  و اعتماد و ... هم حرف می زنیم.

آخرش هم می گوید معذب بوده و اگر می دانست که پسر نیست نمی آمد!

- چیزی که باعث شد این ها را بنویسم، فقط ثبت لحظات و حس ها بود. در طول این دیدار، به هزار تو فکر می کردم. که آیا خیانت می کنم؟ کارم درست است؟ اگر پسر این کار را می کرد و با یکی از همکاران خانم خودش قراری می گذاشت و ساعتی در کافی شاپی گفتگویی داشت (حتی از جنس حرفهای خودم درباره ی فیلم و کتاب و نویسندگی و عسلویه و زندگی و خیانت . بی هدف. ) من تاب می آوردم؟ آن هم وقتی فضای بینمان گرم نیست. کدورتی هرچند بسیار ریز و کوچک میانمان هست.

- جیرجیرک یکی از کشفیات من در آخرین روزهایی که در عسلویه بودم است. کمی در موردش توضیح دادم. اما در کامنت. در متن نیاوردم چون موضوع جیرجیرک نبود.

+ + دختر
شنبه نوزدهم آبان 1386
سی و هشت

- به خواهر و برادر کوچکترم که حدود ۱۸ سالشونه نگاه می کنم یه رفتار پررنگ توی اونها می بینم. اسمش رو گاهی می گذارم گشادی. گاهی هم بی مسئولیتی. با اینکه مطمئنم خواهر و برادرم نسبت به هم سن و سال های خودشون مسئولیت پذیرترند اما من (و خانواده ام) تفاوت بین خودمون یعنی من و برادرهام با اختلاف سنی حدود ۱۰ سال با اونها رو واضح می دونم.

این موضوع هر دلیلی که داشته باشه، باعث شده پدر و مادرم (و شاید بقیه پدر و مادرها) توقعشون رو از بچه ها به نسبت مساوی یا عادلانه تقسیم نکنند.

من دختر بزرگ خونه ام. پس همیشه توقعی که از دختر خونه هست، بیشترش سهم منه. بدون در نظر گرفتن شرایط. و همین طور توی برادرها.

حالا این بماند.

اون ور قضیه بده که وقتی همیشه کارهایی رو که ازت توقع داشتن و نداشتن انجام بدی، این دیگه میشه وظیفه ات و روز به روز سطح توقعات دیگران از تو بالاتر می ره.

کسی هم به این کاری نداره که شاید اون وقتی که کاری رو ازت توقع نداشتن و انجام دادی، انرژیت و دردسرهات کمتر بوده.

توقع هم که بالا بره، رفتارها با تو طوری می شه که کم کم خودت هم باورت می شه این کارها وظیفه ی تو اند. اون وقت یه عذاب وجدان لعنتی میاد سراغت که باعث می شه فداکاری کنی و به خودت بهای کمتری بدی. بعد هم که دیگه این رفتار برات عادی شد، یه روز چشم باز می کنی و می بینی شدی عین مادرت. یه موجود فداکار که فقط به خوشحال کردن دیگران فکر می کنه و هیچی از خودش نمونده واسش.

نکته ی جالبش اینجاست که من حالا می دونم این راهی که می رم به کجا ختم می شه ها، ولی هنوز این عذاب وجدان راحتم نمی گذاره و من رو مجبور به کارهایی می کنه که توی اون ها از راحتی خودم اثری نیست.

عذاب وجدان یک روز دیرتر رفتن به خونه، چند ساعت زودتر درآمدن، انجام کارهای خونه، تمام کردن فلان کار. پخت و پز. رفت و روب. و حتی عذاب وجدان دور از خونه بودن!

این حس که اگه من این کارها رو نکنم مامان ناراحت می شه و واسه قلبش خوب نیست. این حس که بابا زحمت می کشه و کارش سخته پس ازش توقع پول نداشته باشم. این حس که خواهر کوچیکه دانشگاه داره و اصلا بگذار خوش باشه. این حس که برادر کوچیکه کنکور داره بگذار کارهای خرید رو من بکنم تا دو کلمه بیشتر بخونه. فلانی از بیرون آمده و خسته است و... حتی خرج نکردن پولی که برای خودت کنار گذاشتی و خواستی یه چیزی واسه خودت بخری که روحیه ات بهتر شه که شاید خواهری برادری کسی بیشتر لازم داشت یا بیشتر خوشحال شد.

قسمت دردناک ترش اینه که وقتی فکر کنن تو داری وظیفه ات رو انجام می دی دیگه هیچ کس نمی بیندت و خیلی کم می شه که قدردانی و ...

می دونی این حس بد رو کجا کشف کردم؟ یه بار تو یکی از با دوستان جمع شدن ها که پسر و یکی از پسرا حالشون بد شده بود، من و یکی دیگه از بچه ها باشون رفتیم درمانگاه و شب موندیم. وقتی برگشتیم خونه، بقیه بچه ها برای سه تا پسر ماجرا (دوتا بدحال و یک همراه) شام کشیدن و دورشون رو گرفتن و ....

اون شب من هم خیلی خسته شده بودم. اونقدر که دوست داشتم یکی بهم یه خوراکی بده و من از جام بلند نشم. اما انگار جمع فکر می کرد که من وظیفه ام رو انجام دادم. هیچ کس من رو تحویل نگرفت!

اون جا بود که گفتم کاش همه ی زندگیم این طوری نشه!

 می دونی پسر ، این چند روزی که رفتم خونه فقط وقف دیگران بودم. یه روز و نصفی تو بیمارستان وقف مامان. بقیه اش هم وقف مهمون های راه دور و بقیه خانواده. این چند روز، تنها لحظاتی که مال خودم بود، وقت هایی بود که با تو حرف می زدم یا مسج می زدم و وقت هایی که می رفتم توالت و حمام! که سر جمع فکر کنم ۲ ساعت شد!

 

+ + دختر
شنبه دوازدهم آبان 1386
سی و هفت
- شنیده بودم وقتی مقدار هورمون فلان در بدن زیاد شه یا آدم کم خون بشه یا فلان غده ی بدن بیش از حد یا کمتر از معمول کار کنه یا چی افسرده  یا عصبی می شه. انگار همه این ها با هم در من اتفاق افتاده. الان توان پاچه گرفتن همه ی آدم های دو دنیا و هفت اقلیم و هفت دریا و کجا و کجا رو دارم.

همین.

+ + دختر
چهارشنبه نهم آبان 1386
سی و شش

- پسر خواسته که به خیانت به هم فکر کنیم و در موردش حرف بزنیم.

اولین تصویری که از خیانت به ذهنم می آید، بیرون رفتنم از رابطه دونفره است. یادم هست چندسال پیش، آن موقع ها که تنها بودم، نوشته بودم که جنگ با زن دیگری بر سر تصاحب یک مرد، حاصلی جز شکست یک زن ندارد. پس چه جنگیدنی؟! بگذار زمانی، زن دیگری که شاید او هم درد خیانت مردی بر دل دارد،  از زندگی اش لذت ببرد. بیشتر که فکر می کردم، از اینکه در این میان، مرد، هیچ نمی بازد، به خودم می پیچیدم.

حالا که بزرگتر شده ام می پرسم؛ مرد هیچ نمی بازد؟

هنوز اما، رفتن، بدون جنگی، تنها راه ذهن من است. که وقتی کسی از من خسته شده، چه دلیل برای بیش ماندن، آن هم وقتی که حالا چیزی بین شما شکسته شده، از جنس اعتماد. از جنس حرمت.

اصلن همان بهتر که لحظه ای، آنی، بیش تر، انرژی ات را خرج این مرد نکنی.

و هنوز آنقدر ، حتی، فکر کردن به این موضوع برایم دردآور است که چند جمله ای بیش تر بینمان رد و بدل نمی شود.

پسر از رابطه جنسی بدون عاطفه می پرسد. می گویم رابطه جنسی بدون عاطفه می شود؟ مگر روسپی باشد. و در دلم می گویم حتی اگر روسپی باشد.

سوالهای بی پاسخ به ذهنم سرازیر می شوند.

آیا همان قدر که ممکن است پسر از دیدن زنی برانگیخته شود، ممکن است من هم از دیدن مردی برانگیخته شوم؟

اصلن اگر از دیدن کسی تحریک شوم یعنی عاشق اویم؟

یعنی بعد از پسر نباید کسی را دوست داشته باشم؟

حتی دوست داشتنی از جنس دیگر؟!

همه این سوالها را درباره پسر هم از خودم می پرسم.

اما انگار خیانت ها، همه، نسخه ای منحصر بفردند. بی هیچ قانونی. آنقدر شنیده ای که خیانت در همه هست و گاهی خیانت ها آنقدر ساده و سطحی اند که خودت هم باور نمی کنی از جنس خیانت باشند.  شاید اگر پاسخی برای این سوال ها داشتم...

در خاطره هایم می گردم. به دنبال کسی که از دیدن بی مقدمه ی او برانگیخته شده باشم. به دنبال هرزه گی هایم. به دنبال خیانت ها.

 

- بازی ها و فال های ورق، یکی از کارهای ترک نشدنی جمع های مجردی است. عسلویه هم که باشی، جمع دخترانه هم که باشد، فال ها به اسم تک تک آدم هایی که می شناسی، می شود تفریح و باب خنده ی هر شب.

 نوبت من است. باید بگویم چند کارت را کنار هم بگذارد، از روی تعداد حروف اسم آدم دلخواهم.

سه حرف بگذار. به نام پسر.

6- 10 و بی بی.

6 می گوید که پسر از من ناراحت است.

10 می گوید من را دوست دارد.

و باز هم بی بی.

چند شب پشت سر هم بی بی آمده. یعنی دختر دیگری هم هست. یعنی رقیب من. می خندم. همان موقع پسر زنگ می زند. می گویم رقیب دارم. عجولانه می پرسد کیست؟

وقتی ماجرا را می گویم، عصبانی می شود که من را مسخره کرده ای و...

آن شب برای اولین بار به بی بی فکر می کنم. یاد جمله ای از فیلم گمانم چهارشنبه سوری می افتم. زن ها همیشه وجود یک زن دیگر را حس می کنند. نمی دانم چیزی را حس می کنم یا نه.

می خوابم.

 

- نمی دانم، منٍ شروع نکرده، چی را از دست می دهم؟

یاد گرفته ام روی پاهای خودم بایستم. زندگی بدون عشق را تجربه کرده ام. شدنی است. فراموش کردن هم غیر ممکن نیست. پس چرا این همه می ترسم از وجود زنی دیگر؟ آنقدر که حتی نمی توانم به آن فکر کنم. انگار ناتوانم.

شاید هولناک ترین قسمت ماجرا، بی اعتبار شدن حرف ها و بوسه های خاطره شده است که روزگاری زندگی تو بوده است. همین.

نمی دانم. چه درد بی درمان دیگری این بین هست که این همه زن، این همه ناتوان؟

 

- زندگی ها از جلوی چشمانم می گذرند. پر از خیانت های عرف شده ی کوچک انگاشته شده ی مردان و زخم خورده از خیره سری های سخت کیفر زنان.

راستی چرا خیانت زن، این همه پر رنگ تر از خیانت مرد است؟!

 

- آمده ام به تهران. پسر این روز ها، زیاد دوستم دارد. قربان صدقه ام می رود. اشتیاق دارد.

باید به اصفهان برود. این روزها همه از خیانت می نویسند. یاد آن جمله لعنتی می افتم.

فرار می کنم.

می خوابم.

 

پ. ن مهم: خیانتی که من درباره اش نوشته ام، وجود خارجی ندارد و من فقط بازی های تلخ ذهنم را نوشته ام.  

+ + دختر
سه شنبه هشتم آبان 1386
سی و پنج

- از یادداشت های پیدا شده در اسباب کشی

ماه نیمروز، شهریار مندنی پور، نشر مرکز

کتاب "شرق بنفشه" را که خواندم شادمان شدم. این حس، بعد از خواندن ماه نیمروز، دوباره و بیشتر در من بوجود آمد. آنقدر که مرا برای خواندن کتاب بعدی او "آبی ماورای بحار" مشتاق کند.

 

از داستان وهم انگیز رنگ آتش نیمروزی

... گفت همچین ننگی را نمی خواسته ولی پزشک تیپ مجبوری یک ماه مرخصی برایش نوشته. گفتم عوارض پیری است دیگر. مشتی به همین دیوار زد که نه. جای استخوان های پشت دستش هست توی گچ . ببینید... قرصهایی هم می خورد که هر چه باشند به مزاج یک افسر تیپ هوابرد نمی سازد. قرص مرد دلش است، می جودش آرام می شود...

 

از داستان مه جنگل های بلوط (مثل نوشیدن یک لیوان آبجوی خنک)

... یک روز بارانی که با هم توی ماشین می گشتیم خواستم بهش اعترافی بکنم، مقدمه را که آمدم گفت نگو، حیف روز به این قشنگی. گفت برای اینکه کسی نترسد، هر قطره باران را فرشته ای به زمین می رساند و بر می گردد. گفت می خواهد این روز قشنگ بماند. نمی دانم، شاید سادگی، خیانت را لذت بخش می کند...

 

- بعضی موقع ها برای اینکه کسی رو وادار به کاری کنی، راحت ترین راه اینه که خودت اون کار رو بارها جلوی طرف، انجام بدی. مثل یاد دادن سکوت به هم خونه ایت وقتی اون یکی خوابه!

 

- اعتراف می کنم، گاهی که سرت را می چسبانی به سرم، دهانت را می آوری دم گوشم، صدای نفس های تند و داغت را می فرستی توی من، می لرزم. از ترس.

این لحظه های برایم هولناک است. صدای نفس هایت توی من می پیچد. بلند. انگار خالی ام.

  تو آمده ای درون من. توی پوست منی. گوشت و خونمان یکی شده. با هم یکی شدیم. همه اش تو.

+ + دختر
دوشنبه هفتم آبان 1386
سی و چهار
- تمام زمستان مرا گرم کن، علی خدایی، نشر مرکز، داستان کوتاه

قبلا کتاب دیگری از علی خدایی نخوانده بودم. چیزی که در نثر خدایی مرا آزار می داد، عوض کردن جای فعل و فاعل بود که متن را شبیه یک ترجمه آماتوری از یک متن انگلیسی می کرد و پیچیدگی ناشی از این کار خواننده رو از فضای داستان و یا جمله ها دور می کرد. جمله های مثل:

 گوشی را گذاشت مرد.

نمی شناسد مرد.

مرد با خودش می گوید این ها را.

هم چنین در نثر او وقایع در هر جمله اتفاق می افتند و عدم پیوستگی آنها بیش تر به چشم می آید. با این همه داستان "عصرهای یکشنبه" و  "فانفار" قصه های زیبایی داشتند و کمی متفاوت بودند.

 

+ + دختر
شنبه پنجم آبان 1386
سی و سه

- نمی دانم در کدام وبلاگ بود، خواندم که صاحبش در شرایط کاری خوبی نبود. لااقل از کارش راضی نبود و می خواست کارش را عوض کند. اما با وجود اطمینانی که بابت راضی نبودن از کارش داشت، باز هم عذاب وجدان نیمه رها شدن کارها و تردید "آیا این کار درست است؟" رهایش نمی کرد و این حس ها، او را همچنان در آن شرکت نگه داشته بود.

دوست دیگری برایش نوشته بود که آدم ها در برابر تغییر مقاومت می کنند و حرفهای درست دیگری که چون یادم نیست کجا بود، آدرسی هم از آن ندارم.

حرف کاملا درستی است؛ مقاومت در برابر تغییر و البته کمی عجیب و بسی تاثیر گذار. عجیب از آن جهت که تو می دانی وضعیت کنونی ات نه تنها دلخواه تو نیست که با دلخواهت فرسنگ ها فاصله دارد. می دانی که باید کارت را عوض کنی ولی موقع تلاش برای ارتقای آن که می رسد، پا پس می کشی و همان وضعیت قبل را بر می گزینی و به هزار بهانه آن را توجیه می کنی؛ که اینجا آینده دار تر است. که اینجا امنیت شغلیش بیشتر است. که آدم ها خوبند و اگر بروم جای جدید، انسان های گرگ صفت مرا خواهند درید و آنجا چنان است و اینجا چنین و آنقدر این ها را برای خودت تکرار می کنی که مجبور شوی به شرایط کنونی ات که لحظاتی پیش با ملاک ها و معیارهایت متضاد بود، راضی شوی. خودت را وادار به فراموش کردن رنجی که حالا می بری، می کنی و تا جان به لب رسیدن بعدی، همه چیز به تاخیر می افتد.

دورانی که رنجش بسی بیش تر از گذشته است را سر می کنی که حالا انرژی ات برای تغییر شرایط از قبل هم کمتر شده و جالب این که، شاید باز هم آنجا بمانی!

نمی دانم شاید همین مقاومت است که کار را خراب کرده و آدم ها سر جایشان درجا می زنند و به زمین و زمان بد و بیراه می گویند که شرایط، سختی ها ، مشکلات و.... امانمان را بریده است. البته می دانم همیشه مثال های نقضی هم وجود دارند. عسلویه که بودم، دختری را دیدم که وقتی احساس کرد دیگر آنجا برایش مفید یا قابل تحمل نیست، همان هفته وسایلش را جمع کرد و رفت. حتی بدون اینکه کار دیگری پیدا کند.

من هم خیلی از این اینرسی مبرا نبوده ام. حتی یک بار این مقاومت مرا از کار مناسبی که پیدا کردم به عسلویه ای که به بدی هایش ایمان داشتم، برگرداند. و البته وقتی فهمیدم موضوع از چه قرار است، دیگر تحملم از قبل هم  کمتر شده بودو شرایط عذاب آور تر. من برگشتم و انرژی اندکم را صرف پاسخ به سوال چرا برگشتی؟ کردم!

حالا دوباره از عسلویه درآمده ام. و در این تغییر مکان و تغییر شغل به دلیل بدی های بدتر شده ی عسلویه ، به بهانه ی بعدن جابجا شدن، سراغ هر کار و شرکت نامربوطی هم رفتم. و در آخر در شرکتی مشغول شدم که از نظرم نیمی و از نظر دیگران بسیاری از پارامترهای خوب یک شغل مناسب را دارد. خنده دار اینجاست که چند روزی فکرم مشغول بازگشت به عسلویه بود!

حالا می دانم که این همه تردید و این همه بازی ذهن، از همین اینرسی می آید. من معتقدم، حتی، این اینرسی خیلی جاهای دیگر توی زندگی رخ می نماید، سرعتمان را می کاهد، تصمیم هایمان را به تاخیر می اندازد و یا تغییر می دهد.

مثلا، می دانی که دیگر دوست داری مستقل باشی. زندگی ات و خانه ات مال خودت باشد. هر طور که می خواهی و با هرکس که می خواهی.

بگذریم که این هر کس، هر کسی نیست. آدمی است که دوستش داری و در رویاها و آرزوهایت او را هم شریک کرده ای. اصلن هرچه تصور می کنی، او را هم گوشه ای، جایی، می بینی. مشتاقی به او. به بودن با او. به خوابیدن با او. به همه چیز با او. فکر می کنی اگر تصمیم به ازدواج و تعهد و قرارداد و ... بگیری، این اینرسی چه می کند؟

فکر می کنم حتی تردید می کنی. دنبال بهانه می گردی که "آیا کار درستی است؟" آیا؟ آیا؟ ...

و یا دلیل می آوری که سر فرصت.

این طوری گام هایمان کوچک می شود و سرعتمان کم و ...

می دانی پسر؟ از این اینرسی مبرا نیستم اما نمی دانم این اینرسی توست و یا چیزی هست که به من نمی گویی؛ چیزی در من، چیزی در تو، چیزی در خانواده ها، چیزی در هرچه که حتی دیگر درخواست صریح مرا به آنجایت هم حساب نمی کنی و یا چه؟

هر چه هست، برای من رنج است.

 رنج باور نکردن اشتیاقت.

 

- در مورد خیانت هم می نویسم.

+ + دختر
سه شنبه یکم آبان 1386
سی و دو

- دوباره از همان خیابان ها، بیژن نجدی، نشر مرکز

بیش از همه چیز، استعاره های بیژن نجدی برایم جالب بود. و با اینکه در جاهای زیادی جزء به جای کل استفاده شده بود، با این حال انتخاب زیبای این جزء ها متن را شیرین کرده بود و فکر سخت بودن متن را از ذهنت دور می کرد. روحش شاد

از داستان بیگناهان؛

بیرون باران ماتم زده ای می بارید. مرتضی هرچه بیشتر می شست سفیدی پیراهن کم رنگ تر و لکه های خون، شفاف تر می شد و صدای آب در لگنچه نمی گذاشت که او باران را بشنود. دستهایش در آب پیر شده بود و رماتیسم یخ کرده و بدون دردی از مفصل انگشتانش می گذشت. پیراهن را چلاند و با اطو خشکش کرد. پوشید و به احترام بارانی که می بارید بدون چتر، بیرون زد.

کوچه ای او را به طرف سیگارفروشی برد (دود تلخی از کوچه به خیابان پیچید) ...

 

- بالاخره بعد از به هم خوردن برنامه های قبلی، دیشب، پسر و دو تا از دوستام رو با هم آشنا کردم. با اینکه قرار ساده ای به نظر می آمد ولی من کمی اضطراب داشتم و نگران بودم که پسر از دوستان من و شکل رابطه من با اون ها خوشش نیاد.

با اینکه سعی کردم آرامشم رو حفظ کنم و رفتار طبیعی داشته باشم، احساس کردم که فضا سرد و مصنوعیه.

اما آخرش قرار خوبی از آب درآمد و خوشحالم کرد.

 

- نمی دونم این ترس از خدا و  انجام ندادن کارهای دینی که قبلا می کردی و حالا نمی کنی و بهش اعتقاد نداری کی ازت دور می شه. می دونی که این کارها بی معنی یه. می دونی بی فایده است برات. می دونی دیگه بهش اعتقاد نداری. با خدایی که دوسش داری مشکل نداری، اما خدایی رو که می شناسی دوست نداری. این خدا ترسناکه و چون تو دیگه اون کارها رو نمی کنی منتظری یه جا حالت رو بگیره. حتی دنبال نشونه های این حال گیری می گردی و همه گرفتاری هات رو به اون ربط می دی. خیلی دور نیست زمانی که از این مدل فکرها عذاب می کشیدم. اما تقریبا این مسئله برام حل شد. دیگه مثل قبل بهش فکر نمی کردم. 

تا اینکه تو شرایط روحی سختی واسه کار و خونه گرفتار شدم.  یادته گفتم واسه اینکه خونه و کارم درست شه، نذر کردم یه ماه نماز بخونم؟!

چند تایی خوندم، ولی نامرتب. همش فکر می کنم، حالا یه گیری توی کار یا خونه پیش میاد. حتی دیشب خواب دیدم که کارم گیر پیدا کرده و می خوان من رو بیرون کنن!

+ + دختر