- فراخوان شماره یک
احترامن، بدین وسیله از کلیه ازدواج کرده ها و مجردین در آستانه ازدواج و مجردین آشنا به مسائل آدم های در آستانه ازدواج دعوت می شود تجربیات ، اطلاعات و دانسته های خود را درباره آیتم های خرید ازدواج، شامل آینه شمعدان، طلاجات، ساعت، کت و شلوار، لباس نامزدی و غیره(که زبان از بیان اهمیت آنها قاصر است) ، محل مناسب برای خرید و سایر نکات لازم ،در کامنت دانی این وبلاگ به ما ارزانی دارند و دو خانواده و بلکن بیشتر را شادمان کنند.
از همکاری و توجه شما دوست عزیز، پیشاپیش سپاسگزاریم.
با تشکر
داستان تکراری است. داستانی پر از درد و رنج!
در محل کارم، میزها، دوتایی سه تایی یا چهار تایی به هم چسبیده اند و این آرایش باعث شده که حرکات و سکنات لااقل یکی دو نفر جلوی چشمت باشد و وقتی مجبور باشی پشت میزت غذا بخوری، کار قدری پیچیده می شود، چون حالا باید آداب یا مدل غذا خوردن همکارت را هم تحمل کنی . اگر شانس داشته باشی، آدم مودب و مرتبی جلویت باشد، به کارت که مشغولی، تمرکز می کنی و اعصابت راحت است. بیشتر که شانس داشته باشی کسی جلویت می نشیند که گاهی که گردنت پشت مانیتور خشک شده و سرت را برمی گردانی کلامی، نکته ای، چیزی بینتان رد و بدل می شود و چند دقیقه ای به ذهنت استراحت می دهی.
اگر شانس نداشته باشی، جلویت آدم بی تفاوتی است. یعنی کاری به کارت ندارد. وقتی او را می بینی انگار که داری دیواری، مانیتوری، دکوری یا چیزی در همین حدود می بینی. از نظر من این هم قابل تحمل است. کاری به کارت ندارد و تو دست کم سرت به کار خودت گرم است و حواست سرجای خودش.
اما اگر بدشانس باشی، آن وقت، جلوی رویت، آقایی می نشیند که خانمش هم چند میز آن طرف تر است و تو هر روز مراقبت های خانم از همسرش را مرور می کنی، از لقمه گرفتن برای او تا مراقب لباس و کار و ... بودنش. یا فوقش همکار کناری ات، کسی که رویش به تو است، بداخلاق می شود و زیر لب غر می زند و به اینکه یک وقت به میزش نخوری و تکانش ندهی حساس است و با تلفن زیاد حرف می زند. حرف های خصوصی و تو در جریان همه اتفاقات خانواده اش قرار می گیری! (شاید این شقش به خاطر این بد است که جریان زندگی همکار من، کاملا فرسوده و یکنواخت و خسته کننده است، و من گاهی مجبورم یک ربع تمام به احوال پرسی همکارم با عمه اش گوش بدهم! و گرنه همنشینی با دوستان به من یاد داده که از این لحظات لذت ببرم و سنت فضولی ایرانیان را زنده نگاه دارم.)
حالا اگر خیلی بدشانس باشی چه می شود؟
خدا آن روز را برای هیچ کس نیاورد هرچند برای من آورده.
آن وقت، همکار کنار دستی ات، چای را هورت می کشد. با یک استکان چای پنج تا قند می خورد و همه را خرت و خرت می جود. غذا را با دهان باز می خورد. صدای ملچ و ملوچ چندش آورش موقع غذا مو به تنت راست می کند و تو مجبور می شوی غذایت را زود تمام کنی و از پشت میزت فرار کنی تا غذای او تمام شود. و ای کاش همین جا تمام می شد، آن وقت موقع آدامس جویدن آقا می شود و این صدای ناهنجار تا آخر وقت کاری ادامه دارد و ...
- عصر جمعه است. در خانه ام. آرام. ظرفی را پر از آب می کنم و روی گاز می گذارم. چند قطره آب لیمو اضافه می کنم. آب که جوش آمد ظرف را بر می دارم، حوله ای روی سرم می اندازم و خانه کوچک تنهایی هایم را می سازم. بخار هم که پوست مرا شاداب نکند، آرامش این چند دقیقه جوانم خواهد کرد.
- این چند روزبه یادم آورد که آدم ها در تنهایی، نیروی از دست رفته را دوباره می یابند. آدم ها که با خود خلوت می کنند، فرصت پیدا می کنند که به خاطره ها، آرزوها، ترس ها، باورها ، غصه ها و امیدهایی که همه زندگی شان بوده، بیندیشند. آنها را به یاد بیاورند و جانی تازه کنند. آدم ها در تنهایی شان، صادق می شوند. با انصاف می شوند. عاقل می شوند. عاشق می شوند.
این چند روز که تنها شدم، بی همه، به یادم آمد که اصل ماجرا با هم بودن ماست، نه مراسم و حرف دیگران و رضایت آنها. یادم آمد که ما برای هم، چه بوده ایم و چه هستیم و یادم آمد خواسته ایم که برای هم، باشیم. یادم آمد که چرا ما خواسته ایم که همه این دردسر ها را تحمل کنیم و بشویم همه ی هم. و یادم آمد که ما تصمیم گرفته ایم، به این خواستن. خواستن شریک کردن هم در آرزوهایمان.
به یاد آوردم که جایی خوانده بودم؛ نباید وارد بازی های زندگی شد. اگر هم مجبور شدی خودت را سرگرم بازی نشان بده ولی راه خودت را برو و وقتی زندگی می خواهد تو را شکست دهد از بازی خارج شو. و فهمیدم بازی سنت ها و باورهای نسل قبل از ما، حالا همین بازی زندگی است. که ما هرچقدر قدرتمند، توان مقابله و یا راضی کردن یک عمرِ یک نسل را نداریم و حتی هر مقاومت مان به هزینه ایمان و اعتمادمان به یکدیگر است.
در این چند روز بی همه بودن، با پسر حرف زدم. زیاد. مفید. موثر.
و جمعه بارانی تنهایی ام، بی همه، بی پسر، با خودم خلوت کردم. نوشته هایی را که از مدتها پیش در عسلویه می نوشتم، خواندم و همه چیز را به یاد آوردم. همه گفتنی ها و همه نگفتنی ها. آن وقت دور 23 اسفند خط کشیدم و نوشتم؛ بهترین روز زندگی من. روزی که سالها رویا بود. روزی که حوالی همین روزهای سال 78 که نگاهم با نگاه پسر، سرخوشانه بازی می کرد، آرزو شد و آرزو ماند تا حالا که می دانم چقدر به من نزدیک است.
حالا می دانم این روز شروع تازه ی نزدیکی رویاهای من است. به نزدیکی یک بوسه. به نزدیکی یک آغوش امنِ بهترین جای دنیا. من تا آن روز منتظرم. منتظر اعلام رسیدن به بزرگترین آرزویم.
حالا عاشقم.
عاشق پسر.
- شب ها که آدم مخش بیشتر کار می کند اگر نزدیک پریود و به انتظار آن هم باشد، خانه ای هم نداشته باشد (خانه ای که نتوان توی آن گریه کرد خانه ی آدم نیست)، بغضش را هی فرو داده باشد، احساس بی پناهی و بی کسی و ناامیدی پسر را هم بگذارد چاشنی یکی یکی یکی عقب کشیدن هایش، آن وقت فکر می کند نه آن وقت فکرش قفل می شود نمی داند به چی فکر کند آن وقت توی گوشیش می نویسد می خواهم چند روزی تنها باشم. بعد پاک می کند و می نویسد دیگر نمی توانم. بعد پاک می کند و می نویسد می خواهم تنها شوم یا برمی گردم یا نه. بعد پاک می کند و می نویسد گفتی که دوباره تصمیم بگیر، می خواهم دوباره تصمیم بگیرم. بعد پاک می کند و می نویسد حالم هیچ خوش نیست. چند روزی تنهایم بگذار.
اما نمی فرستد. می گوید حالا که کمی آرام گرفته نابودش نکن.
بعد می خوابد.
بعد صبح ساعت ۴ بلند می شود. از دل آشوبی. فکر می کند کی گفته که غم ماده نیست. چون غصه اش را حس می کند. عین یک گوی سنگین در عمقش. درد دارد. بعد سرش را زیر پتو هم ببرد نمی تواند گریه کند. چون خانه ای ندارد. دلش می خواهد بلند شود لباس بپوشد برود یک جایی که بلند بلند گریه کند.
آن وقت دوباره نوشته قبلی گوشی اش را پاک می کند و نویسد؛ ترکت می کنم. سه بار که دکمه وسط را بزنی شماره اش آمده. سه باز می زند. گریه اش می گیرد. می رود زیر پتو. خودش را بغل می کند و می خوابد.
صدای ساعت موبایل که بیدارش می کند نمی داند کدام دکمه را باید بزند. شماره ای روی صفحه منتظر یک اشاره است ...
- نظر خواهی را می بندم، چون می خواهم با خودم تنها باشم. هر حرفی هست به پسر بزنید.
- لجم می گیرد.
از اینکه آرامشم چند ساعتی بیشتر عمر ندارد لجم می گیرد. از اینکه به خیال همه خیلی خوشحالم که یک ماه دیگر عروس می شوم و من هنوز مطمئن نیستم، لجم می گیرد. از اینکه حتی نمی توانم به وحیده بگویم که برای مراسم آماده شود لجم می گیرد. از اینکه کاری کرده ام که حالا نمی توانم اعتراض کنم لجم می گیرد. از اینکه باید یک لبخند مضحک با خودم به یدک بکشم که نشان بدهم خوشحال و راضی ام لجم می گیرد. از اینکه مادرم هیچ نمی داند و من مجبورم خودم را مشغول کارها نشان بدهم و هر بار به بهانه ای بگویم صبر کن لجم می گیرد. از اینکه به هیچ کس نمی گویم که چه مرگم است لجم می گیرد.
لجم که می گیرد، وقتی صبح جمعه بلند می شوم و می بینم برای اولین بار تب خال گنده ای گوشه لبم است دلم خنک می شود. آن وقت برای اینکه دلم خنک تر شود صبحانه شیرینی می خورم. بعد همراه ملی (مخفف ملیحه!) می روم بیرون و پفک و چیس و کرانچی و ماست موسیر و آبجو می خرم و همه را می خوریم. بعد بادام زمینی سرکه نمکی مزمز می خوریم و تا عصر هی سیگار می کشیم و هی شیرینی می خوریم. بعد هم با دوستش می رویم بیرون. یک راست می رویم شیرینی لادن و هر نفر یک نان خامه ای و یک شیرینی تر گنده می خوریم. بعد می رویم قبیله و یک بشقاب پر سیب زمینی می خوریم و بعد هم یک سالاد پر از سس. تازه بعد از همه اینها یک پیتزای مربعی طلایی قبیله. همه اینها را از لجم می خورم. دو سه ماهی بود که مراقب پوستم بودم و حالا از لجم حتی کرم ویتامین ث هم نمی زنم.
دلم کمی خنک می شود.
هرچند که امروز صبح فقط دو تا جوش روی صورتم روئیده بود و چاشنی یک تب خال همراه با سوزش شده بود. دلم خنک می شود.
- این روزهای تلخ، فقط یک چیز بود که من را از تلخی ها دور می کرد و شادمانی سکرآوری به من می داد که برای حتی لحظاتی آرام شوم. کتاب "اسفار کاتبان" استاد ابوتراب خسروی (نمی دانم واقعا استاد هست یا نه اما آنقدر کتابش زیبا و دوست داشتی بود برایم که دوست دارم به او بگویم استاد)
... شاه منصور می فرماید: تقدیر مرگ ما را بفرمای که سخت شایقیم.
خواجه می فرماید: شاه! درگذر و حیات خود را تلخ مکن که مقدرات همه در نزد باریتعالی است که برای کاشفی چون ما سطری پراکنده از توقیعی بلند قابل وصول است.
شاه منصور می فرماید: علم به تقدیر، سلطانی چون ما را هوشیار می کند. خواجه می فرماید: علم به تقدیر، سلطان را به کابوس می کشاند، درگذر!
شاه منصور می فرماید: باید که سلطانی چون ما به جنگ تقدیر رود.
خواجه می فرماید: بدان و آگاه باش که راز تقدیری که ما برشما می گشاییم، معبری خواهد بود به دوزخ. الحال، زبان ابوالبشر که محلل خاک و خداست، راز مضارع می گوید، هرچند ماضی و مضارع هردو نزد او یکی است که ماضی، مضارع است و مضارع، ماضی. همه چیز خواهد بود که بود و هست. همچنان که جسم عتیق ما با تیغ تیز عدالت مابین جمعیت تفریق شد، تفریق خواهد شد و شما که منصورید، همچنان که در سیٌمین روز از هفتمین ماه از چهل و چهار سال از حکومت جد اعلایت کشته گشته ای، کشته خواهی شد. همچنان که دل به مرگ دادی، دل به مرگ خواهی داد، بازمی گردی و ناشناس می شوی. سه زخم خورده ای و سه زخم خواهی خورد. یک تیر بر گردن یک تیر بر شانه، یک زخم بر تهی گاه. ذریه ای از ذریات شما حضرت سلطان را از اسب فرو خواهد کشید و همان گونه که از اسب درغلتیدی، در می غلتی و بر زمین می افتی، کلاه از سرت می افتد. فریاد می کشی که من منصورم شربتی به من دهید و تشنه کام، مرا به حضرت اعلی نبرید. التفات نمی کنند، همچنان که التفات نکردند. آن ذریه از ذریات شما شمشیری بر تارک تان می زند و شما خواهید مرد. فتح نامه به اکناف عالم روانه می کند، بعد از آن واقعه ذریات شما به مسلخ خواهند رفت، همچنان که رفته اند و بعد از آن، فرمان قتل آل شما نفاذ می یابد و خاندان شما از این سرای سپنج و منزل عنا و رنج به خانه ی راحت نقل می کنند، اللهم اغفر هم.
...
- گستاخانه است. ولی این ها را می نویسم چون فکر کردم اگر این ماجرا برعکس بود چه؟
- فکر کن که پزشکی. پزشک بیهوشی مثلا. همانی که یک بار دکتر گوشزد قصه اش را گفت.در اثر یک اشتباه که کاملا ناخواسته است باعث مرگ یک نفر می شوی و یک خانواده را عزادار و اصلا بدبخت می کنی.
فکر می کنی می توانی انتظار بخشش داشته باشی؟
فکر می کنی می توانی انتظار فراموش کردن اشتباهت را داشته باشی؟
اصلا ممکن است تو را ببخشند؟
یا از اشتباهت بگذرند؟
یا حتی باور کنند که تو اشتباه کرده ای؟
حتی نه. به یک قاتل فکر کن.
چطور می شود که گاهی اولیای دم از خون فرزندشان می گذرند. او را می بخشند و حتی شنیده ام گاهی دست نوازش بر سرش کشیده اند!
می گویی به هر حال باید تاوان گناه بدهی که عبرت بگیری.
قبول دارم.
باید تاوان داد.
باید تنبیه شد.
ولی اگر تاوان را قصاص بدانی، مرگ بدانی، پایان بدانی، چه؟
حق داری.
مطمئنم حق داری.
اما آیا آن موقع تو فرق داری؟
- می دانی پسر. حالا انقدر اعتماد به نفسم کم است که حتی نمی توانم بگویم آن طور که می گویی بارها و بارها درباره این چیزها با من حرف نزدی.
آنقدر می ترسم که نمی گویم چرا به چیزی شبیه رسم فکر نکردی.
و هنوز یاد مردی که نقصی را پنهان کرده بود در همه ی خانواده حضور دارد.
داستانش را گفته بودم برایت.
این ها را نمی گویم .
می ترسم و نمی گویم.
به یاد تصویری از کودکی می افتم که اشتباهی کرده، بر سرش فریاد می زنند و او شرمنده و پر از ترس جرات ندارد حتی سرش را بلند کند و حرفی بزند.
اما راست می گویی.
من ادعا کرده بودم که متفاوتم.
و در گام اول متفاوت نبودم.
- و من فقط خاطره ی تلخ دوری هستم.
چقدر دور می نمود.
و چه نزدیک بود.
چقدر دور.
چقدر نزدیک.