چند سالی هست می شناسمش.
در جریان رابطه اش بودم.
انتظارافسردگی اش را نداشتم.
می گفت اسمش را نمی دانم.
می گفت:
استیصال
از دست دادن اعتماد به نفس
حقیقت
تحقیر
اختلاف فرهنگی
بی تربیتی
زیر بته ای
حساسیت
سخت گیری
فاصله
توهم
احساسات
عصبانیت
خشم
همه این ها می تواند باشد و می تواند نباشد.
پراکنده حرف می زد.
می گفت:
سرزنش های پس از دیدارِ رفتار با خانواده که یک خط در میان یا به گمان من بدون استثنا تکرار می شوند.
نگرانی و اضطراب از دیدن چهره سرد و مشوش او که باز هم خطا کردی
فاصله پر نشدنی که بین خودم و آدمهایی که قرار است مثل خانواده ام با آن ها صمیمی شوم و قرار است رفتارم پر از غریبه گی باشد.
احتیاط برای حفظ احترام به اوی حساس مغرور و چشم پوشی از بی احترامی ها
سرزنش خودم برای این همه اشتباه
این همه بی احترامی
این همه بی تربیتی
که شاید من هیچم
و چه قدر باطل می پنداشتم که من چیزی ام
و لیست بلند بالای رفتارهایی که می نویسم تا یاد بگیرم و به انجامشان عادت کنم
اضطراب خریدهای درست و غلط
اضطراب حرف های زدنی و نزدنی
اضطراب رفتارها و اعتقادهای گذشته
اضطراب برخوردش با خانواده ای که خواهند رنجاند
اضطراب تصفیه کردن حرف ها
توضیح دادن
توضیح دادن اینکه چرا قبلن این کار را کردی
چرا حالا این کار را می کنی
کجا می روی
کی می روی
چطور می روی
رنج اکنون
رنج آینده
وحشتی که
از شنیدن جمله ی "من با این رفتارت هم کنار می آیم."
"در باره این موضوع هم حرفی نمی زنم"
تحمیل شدن
تحمل شدن
همه زندگی اش را می گیرد.
می گفت:
همه این ها در کنار حافظه بدی که همه را آن قدر فراموش می کند که دادخواهی هم به کارش نمی آید.
و شکی که شاید همه این ها اشتباه او باشد ولی او دلیل رنجش را نمی داند.
می گفت مدتی هست که ترس و اضطراب وجودش را گرفته
می گفت می بیند که جای محبت های گرم را هم گرفته
می گفت می ترسد آینده پر از امید برایش کمرنگ شود.
می گفت می ترسد هستی اش را ببازد.
می گفت غمگین است
می گفت می داند همه این ها به تنهایی کوچکند و فراموش شدنی.
می گفت اما دلش برای خودش تنگ شده.
خودی که حالا حتی ازش بدش می آید.
خود بی ارزشش شاید.
می گفت می خواهد چند روزی تنها شود.
دور شود.
دلم گرفت.
سرزمین رویایی اگر دانشمندان چیزی اختراع کردند من را هم خبر کن.
گم کردن یه ام پی تری پلیر سفید توی برف!
اون هم تو این اوضاع.
که پسر بخنده و بگه حالا برو ۷۱ تومن بده رقیه که ام پی تری رو بهت بده!
کفش ورزشی دوست دارم.
همیشه یکی از تیپ های مورد علاقه من تیپ خانم های با لباس روشن و کفش های سفید ورزشی بوده.
قبلن ها هم وقتی از کفش تازه خریده ای خوشم می آمد دایم می پوشیدمش و توی خانه باهاش راه می رفتم تا زمان موعود برای بیرون رفتن باهاش برسد. یادم هست که همیشه هم خواهرم طعنه می زد که شب بپوشش و باش بخواب!
این دوتا را بگذار کنار اینکه حالا بعد از عمری همت کردم و با راهنمایی پسر یک کفش سفید ورزشی خریدم. از این کفش های سفید که کنارش سه ردیف خط سرمه ای هیجان انگیز دارد و دورش به تکه پارچه های سرمه ای رنگ مزین است. دقیقن مثل تصویر کفش های ورزشی دوست داشتنی من. حیف وقت نشد که توی خانه بپوشم و باهاش راه بروم. اما وقتی دیروز پوشیدمش از خودم خوشم آمد.
و انقدر ذوق این کفش من را گرفته بود که همش دلم می خواست باهاش بدوم. تا آنجا که شب خواب یک ماجرای گانگستری را دیدم که تویش با همین کفش های سفید از روی پشت بام ها می پریدم تا یک رمز مهم را برسانم دست کسی! و آدم های بدجنس به گرد من نمی رسیدند. هرچند فشار جیش های لعنتی شب که خواب را به چشم آدم حرام می کند مجبورم کرد که بر خلاف میل باطنی ام که اشتیاق دانستن عاقبت ماجرا به بهای تحمل پری مثانه بود رمز را بی خیال شوم و بروم توالت. آن هم درست وقتی که به هدف نزدیک شده بودم. اما توی خواب و بیداری لحظات شاشیدن این فکر به ذهنم آمد که یادم باشد درباره ی کفش سفید ورزشی ام و جنبه ی کم گانگستری ام حتمن توی وبلاگ بنویسم!
پی نبشت: گلابتون فالشیست در یکی دو تا از پست هایش از خداوند تقاضای مثانه اکسترنال کرده بود. گلابتون من برای جمع کردن طوماری برای این درخواست پایه ام. بس که هر وقت خواب هیجان انگیز می بینم این جیش لعنتی دقیقن توی لحظات حساس و سرنوشت ساز بیدارم می کند.
- نمی دانم تو چطور تعریفش می کنی. من وقتی روی آب می خوابم ذهنم شاید می خوابد. به هیچ چیز و هیچ کس فکر نمی کند.
حالا بعضی وقت ها روزهایت آن قدر آرامش دارد که انگار که روی آب دراز کشیده ای. همه بقیه ی این روزها را فراموش می کنی.
نه اینکه هیچ اتفاقی نمی افتد ها. نه . حتی پر از هیجان و شادی است. اما آرامت می کند.
مثل وقت هایی که با عزیزی هستی.
مثل روزهایی که دوستانت به خانه تو می آیند و تو از اینکه خانه ات (هرچند که به نظر خانه ات نباشد) جایی برای آسایش و شادی دیگران شده خوشحالی.
حتی اگر قبلش دلتنگ شهرت باشی بعدش پر از امنیت همیشه آرزو یی.
زندگی کرده ای.
آن وقت دوست داری این روزهایت را تعمیم بدهی به همه روزهای زندگی ات. نه. نه همه اش.
اما دوست داری کپی اش کنی و بتوانی هرجا و هر روزی که دلت خواست توی زندگی ات پیستش کنی .
- نمی دانم چه رمزی در این بین هست که وقتی پوست ها هم دیگر را لمس می کنند انگار در نقطه تماسشان انرژی می روید. بعد از همان جا ریشه می کند در همه وجودت. پرت می کند.
حالا یه نظر خواهی دیگه.
- من یه دوست کپل و خوشمزه و بانمک و البته با تحصیلات عالی دارم که از بودن باهاش لذت می برم. آدم کاملن خلاق و جالبیه. در یک کلام وقتی باهاش باشی بهت خوش می گذره و شاد می شی. عقایدش تقریبن سنتی و مردسالارانه است اما خیلی مذهبی نیست. در حال حاضر با هیچ پسری رابطه عاطفی نداره اما قبلن با یه اقایی دوست بوده که زمانی می خواسته باهاش ازدواج کنه و حالا نشده و رابطه بین اونها هم تمام شده.
حالا می رسیم به نکته اصلی نظرخواهی. این دوست من تمایلات هم جنس گرایانه داره. این رو اول من کشف کردم. یعنی انقدر ابراز علاقه اش به من غیرطبیعی بود که اول شک کردم بعد مطمئن شدم. خودش از فکر کردن به این موضوع می ترسید و وقتی در موردش حرف می زدم ناراحت می شد. کم کم من تونستم بهش بفهمونم این تمایلات بد نیست اتفاقن طبیعیه. اون هم کم کم پذیرفت. یه وقت هایی قبول داره که این طوریه و یه وقت هایی می گه من فقط نسبت به تو این حس رو دارم و از تصور خوابیدن با بقیه چندشم می شه. گفتنی نیست که این دوست من گاهی تحت فشار قرار می گیره ، به من ابراز تمایل می کنه و وقتی من بهش بگم من مثل او نیستم ناراحت می شه
هرچند وقت یه بار باز هم با حرفهاش و رفتارش آزارم می ده. یه وقت هایی فکر می کنه بره پیش روان شناس و گاهی در برابر این کار مقاومت می کنه .راستش این راه رو من بهش پیشنهاد کردم، راه دیگه ای به ذهنم نمی رسید. البته بهش گفتم که بره بگرده که آدم های شبیه خودش رو پیدا کنه، اما اون می گه از کجا معلوم که من اون آدم ها رو بخوام.
من خودم شک دارم که دوست من واقعن هم جنس گرا باشه. شاید این فقط عطش ص ک ص ه. اون تا بحال با کسی این رابطه رو نداشته و طبیعتن بدنش اذیت شده. حالا آدمی (من) رو پیدا کرده که راحت در موردش باهاش حرف می زنه و این باعث شده اولین کسی که در تیررس ص ک ص خواهی او قرار گرفته باشه من باشم (به نظرتون این فکر درسته؟)
حالا دوست من به خاطر اینکه من رو اذیت نکنه حرف جدا شدن رو می زنه. من ازش خواستم که حساب دوستی رو جدا کنه. اون برای من دوست خوبیه ولی پارتنر من کس دیگریه و من دوست ندارم این کار رو با اون تجربه کنم و تمایل او برای این کار به تنهایی کافی نیست، من هم باید بخوام و این حرف ها. واقعن هم بدون درنظر گرفتن این ویژگیش (منظورم هم جنس خواهیش نیست، منظورم تمایل یه طرف و زورگویانه اش به منه) دوست خوبیه و من دوست ندارم از دستش بدم.
حالا از شما کمک می خوام. آیا شما آدم مثل این رو قبلن دیدید؟
این آدم ها تو ایران چه کار می کنن؟
کجا همدیگه رو می بینن؟
چه طور می تونن راه زندگی شون رو پیدا کنن؟