تبليغاتX
رونوشت: پسر
رونوشت: پسر
سه شنبه سی ام بهمن 1386
شصت و پنج
با احترامات فائقه (این گوگوش نیست.)

در دنیای خاریدن (خواریدن؟)، من هم توکای مقدس را شدیدن می خارم (می خوارم؟).

+ + دختر
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
شصت و چهار

خب از اولش هم همینجور بود. اون وقت ها هم کوه ها همیشه برای من بزرگتر و دورتر از هر چیزی بودند. مسافت ها با کوه ها مقایسه می شدند تا نزدیکی یا دوری هرچیزی معلوم بشه. اگه تو جاده، بیابونی رو با بوته های خار می دیدم، برای من اون خارها، درخت هایی بودند که خیلی از من دور بودند و اون اندازه دیده می شدند.

یادته رجب؟

اون دفعه رو که بدون آب و غذا سه شبانه روز راه رفتیم تا برسیم به اون کوه کنار جاده؟

+ + دختر
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
شصت و سه
دیروز رفتم میدون ولی عصر. می خواستم توی خیابون قدم بزنم و آدم ها رو تماشا کنم. آدم ها راه افتاده بودند بین مغازه ها. از این مغازه به اون مغازه. از این ویترین به اون ویترین. کسی چیزی نمی خرید. می گشتند تا مگه بین این همه حراجی طعمه ای پیدا کنند و به نیش بکشند. چند نفری هم واستاده بودن دم اون دوتا سینمای ولی عصر.
طعمه من اما چیز دیگه ای بود. یه پیراشکی که یه سوسیس زشت هم وسطش بود. آره. همون پیراشکی ک....
اما خوب دیدم در شان یه مهندس نیست که بگه من اصلن واسه همین پیراشکی ها این همه راه آمدم. آخه دور و بر خونه ما پیراشکی پیدا نمی شه. نگفتم خونه ی ما کجاست؟ خونه ی ما آخر یه بزرگراهه.
آخر یه بزرگراه خونه داشتن یه مشخصه دیگه هم داره. این که تاکسی های زیادی حاضرن تو رو ببرن خونه ات. حتی اون تاکسی های درب و داغون مثل دیشبی یه که هر چند وقت یه چیزی می کوبید به کف ماشین. درست عین بچه ای که تو شکم لگد می زنه.
دیشب من سرم رو چسبونده بودم به پنجره ماشین. یهو در باز شد و افتادم بیرون. اما چون پاهام گیر کرد به صندلی، دنبال ماشین کشیده می شدم. راننده سر برنگردوند. شاید فکر کرد خوب بیبست دقیقه دیگه می رسیم. اون هم تو این سهمیه بندی بنزین مگه می شه وایستاد. سرم مثل یه توپ بادی دنبال ماشین کشیده می شد. تو دست انداز که می افتاد اوج می گرفت و می رفت تو هوا. یه بچه ای از پشت ماشین با حسرت نگاهم می کرد. گفتم شاید دلش توپ خواسته. یه چشمکی بهش زدم که خندید. راستش من همیشه دوست داشتم از اون توپ هایی داشته باشم که توی تور بود و یه نخی هم داشت که می تونستی آویزونش کنی. خوب اما فکر نمی کردم سر خودم هم یه دونه از اون توپ ها باشه.
سر میدون شهران که ایستادیم. پام رو آزاد کردم و بلند شم و خاک های لباسم رو تکوندم.
سر کوچه دیدم یه آقایی خوابیده رو زمین. یه چیزی انداخته روش. یه ماشین هم اون طرف تر رفته توی جوی آب. چند نفری دورش جمع شده بودن. از یکی پرسیدم چی شده؟
گفت: این آقا یهو خوابش گرفت و همین جا خوابید. ماشینه هم ندید و لاپایی خورد و افتاد تو جوی آب.
یه ذره نگاهش کردم.  ته جیبم دنبال پول خورد گشتم که بندازم واسه یارو. لااقل دفعه ی بعد یه پتویی چیزی بخره که تو این سرما لخت نخوابه. اما چیزی نبود.
راهم رو کشیدم رفتم خونه. در رو که باز کردم دیدم همون آقایی که وسط خیابون خوابیده بود روی مبل های وسط هال نشسته. گفت من مردم. گفت داشتم می دویدم که برم خونه حلقه سبز ببینم که یارو زد بهم. حالا هم اگه بگذاری همین جا حلقه سبز رو ببینم و بعد برم. تلویزیون رو براش روشن کردم و رفتم توی اتاق تا لباس هام رو عوض کنم. طفلک صداش در نمی آمد.
فقط می گفت: "حسن! حسن! منم رجب."
حلقه سبز که تموم شد خودش رفت بیرون.
خداحافظی هم نکرد. منم چون خسته بودم زود رفتم تو رختخواب. منتها یکی دوبار که چشم باز کردم دیدم اون آقا دوباره اومده و هنوز روی مبل نشسته. من هم اصلن به روی خودم نیاوردم و دوباره خوابیدم.
+ + دختر
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386
شصت و دو
- برای ملی.

من کمی از این نوشته را ایمیل زدم ولی ممکن است آنقدر لجباز باشی که آن را نخوانی. چون خودم که لجباز می شدم اس ام اس هایت را نمی خواندم.  و می دانم که تو ژانگولر کرده ای که آدرس وبلاگ مرا پبدا کنی.

سلام دختر ...

تصمیم گرفته ام که دیگر حرف هایم را سانسور کنم که بهانه دست بعضی ها ندهم.

در چه حالی می باشی؟

آیا به دیار مهاراجه ها رفته می باشی؟

آیا رنگ ها و بوها و غذاها را دیده و خورده می باشی؟

آیا خیلی خارجی بودند؟

خوشحالم که چنین موقعیت سفری را دارا می باشی.

می دانی دختر.

من از این که بیش از آن چه دیدی سعی نکردم به تو بفهمانم که تو دوست صمیمی من هستی ناراحت می باشم. و همین طور از این که تو نمی خواهی این را بفهمی.

تا جایی که الان در چشمم اشک می باشد. هرچند که سر کار بوده و این عمل زشت می باشد.

آقای پسر می گوید که آدم باید دوست صمیمی داشته باشد و می گوید که امیدوار است که ما با هم آشتی شویم.

می دانم که آن موقع ها من هم تو را اذیت نموده ام و گمان می کنم تو الان خوشحال باشی که داری انتقام می گیری. چون من الان در رنج می باشم و نمی دانم چه کنم. من حرفی ندارم. دلت که خنک شد بگو.

من فکر می کنم آدم ها باید کمی از گذشته ی رابطه شان را فراموش کنند. مخصوصن نقطه های تاریکش را. چون رابطه ها هم مثل آدم ها اول بچه اند بعد کم کم بزرگ شده و کامل می شوند. من فکر می کردم که رابطه ما دارد بزرگ می شود و از این خوشحال بودم.

البته به تو گفته بودم که تو برایم حس خواهر بزرگ داشتن را هم زنده می کنی. چون احساس می کردم که می توانم به تو پناهنده بشوم.

دوست دارم که با تو باز هم دوستیده شوم.

هرچقدر هم که بگویی کله ام از تو خالی نمی شود.

چون با تو خیلی زیاد خندیده ام. به نظرم آدم ها باید عاشق کسانی باشند که زیاد با آنها می خندند.

من همیشه آن همه خندیدن ها را عاشقم.

دلم برایت گنجیشک شده است.

یاد آن شعر معروفت افتادم. که وقتی تنهایی لازم داشتم برایم می خواندی.

من که جیک جیک می کنم برات

تخم ئوچیک می کنم برات ...

یکی دو تا اشک از چشمانم درآمده می باشد و من نگران هستم که همکارها بفهمند.

اصلن تو خیلی کثثثثثثافت می باشی که با من قهر می باشی.

و من نمی دانم چه کنم که تو آدم شوی.

این روز ها پرتقال هم که می خورم یاد تو می افتم. بس که پرتقال می خوردی و می گفتی پرتقال موقع پوست کندن نباید خیس شود و نمی گذاشتی من پرتقال را پوست بکنم.

راستی هیچ خوردنی جدید و خارجی ای کشف نکرده ای؟

بیش از این نوشتن آبروی مرا می برد. چون گلویم پر از بغض بوده و می ترسم یهو خالی شود.

پس فعلن خدافظ.

آی لاب یو کثثثافت.

+ + دختر
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386
شصت و یک

توی قابوس نامه، عنصرالمعالی لابلای نصیحت هاش به عنوان شاهد حکایتی, شعری (که بعضی هاش از خودشه! و می گه چنان که سروده ام...) میاره. که متن رو جذاب تر می کنه. می خوام توجه تون رو به حکایتی که در باب حق فرزند و حق شناختن اشاره کرده، جلب کنم.

عنصرالمعالی وقتی داره به گیلان شاه می گه چه زن و شوهری واسه بچه هات انتخاب کن، می گه اگه دخترت دوشیزه است شوی دوشیزه براش انتخاب کن و ... بعد این حکایت رو میاره:

چنان که شنیدم که چو شهربانو دختر یزدگرد شهریار را اسیر بردند از عجم به عرب، امیرالمومنین عمر خطاب فرمود که وی را بفروشید. چون وی را بیع خواستند کردن، امیرالمومنین علی فراز رسید، گفت: "قال رسول الله: لیس البیع علی ابناء الملوک". چون وی را این خبر بداد بیع از شهربانو برخاست. او را به خانه سلمان فارسی بنشاندند  تا به شوی دهند. چون شوی براو عرضه کردند، شهربانو گفت:"تا مرد را نبینم زن او نباشم، مرا بر منظره ای بنشانید و سادات عرب را بر من بگذرانید تا آن که مرا اختیار افتد شوی من باشد." در خانه سلمان وی را بر منظره ای بنشاندند و سلمان به بر او نشست و آن قوم را تعریف همی کرد که این فلان است و آن فلان است. وی هر کسی را نقصی همی کرد تا امیرالمومنین عمر برگذشت. شهربانو پرسید که: "این کیست؟" سلمان گفت:"امیرالمومنین عمر خطاب." شهربانو گفت:" مردی محتشم است و بزرگوار اما پیر است." امیرالمومنین علی برگذشت. پرسید که:"این کیست؟" سلمان گفت: "پسر عم پیغامبر ماست، علی بن ابی طالب." گفت: مردی سخت بزرگوار است و سزای من است اما مرا بدان جهان از فاطمه زهرا شرم آید، ازین جهت نخواهم"، پس امیرالمومنین حسن بن علی برگذشت. پرسید و گفت:"این در خور من است ولکن بسیار نکاح است، نخواهم." تا امیرالمومنین حسین بر او برگذشت. از او بپرسید، گفت:" شوی من این باید که باشد که دختر دوشیزه را شوی دوشیزه باید و من هرگز شوی نکرده ام و او زن نکرده است."

 

1- توضیح بدم یا نکته هاش مشخصه؟

2-  از همه علیه السلام و رضی الله عنه و این مناسبات فاکتور گرفتم.

3- اون هایی که کتاب مهدی موعود رو خوندن یادشونه که توی اون شهربانو چطوری شوهر کرد؟ من یادمه.

4- من تو تصور اون مراسم موندم که از پیر و میانسال و جوون عزب پاشدن اومدن جلوی این دختر رژه رفتن که انتخاب شن. اون وقت سن خود شهربانو چقدر بوده، به نظرتون؟

+ + دختر
سه شنبه نهم بهمن 1386
شصت
در پی انفجار طلبی دیروز، مثل یه خانم خونه ی کدبانو، رفتم میوه و نون بربری صفی و هویج خریدم. (بله آقای نامجو! از در و دیوار هویج فقط صدای خرگوش نمی ریزه.) بعد هم آمدم خونه. غذا درست کردم. دمی گوجه ی بی گوجه. چون گوجه تموم شده بود. عوضش با ترکیب ماش (یه جور حبوباته اگه نمی دونی) و هویج و سیب زمینی و رب و برنج و پیاز یه دمی سمنانی درست کردم. البته نمی خواستم بخورمش. می خواستم بگذارم برای روزهایی که غذای شرکت بده. بعد هم فکر کردم یه خورده برای آقای پسر بیارم که واسه سرما خوردگیش شاید خوب باشه.

بله. درسته. آقای پسر سرما خورده و نیامده سر کار. بنابراین ایمیل بازی امروز تعطیله. من هم که بیکار! به هر وبلاگی هم که سر می زنم یه لینک داده به این آقای پسر که گفت اله و بله!

آخه رجب!

اعصابم به حد کیریتیکال انفجار رسیده. نه به خاطر این که پسر نیست ها! به جان خودم. اما نمی دونم چمه. این جور موقع ها اشتهام در حد اّژدها می شه. و اونی می شه که نباید بشه و من زرشک پلو با مرغ رو تا ته می خورم! (درسته که من زرشک پلو با مرغ خیلی می دوستم اما عروس انقدر خپل آخه کی دیده؟!) تازه بماند که فردا هم می خوام دمی سمنانی بیارم.

چاشنی انفجارم اینه که از خودم ناراضی ام. تنبلم و سطحی. دو سه سال کارفرما بودن باعث شده که از هر چیزی خیلی سطحی بدونم. و حالا که آمدم پروژه احساس بی سوادی می کنم. یه خورده تلاش می کنم. می رم کلاس پی وی الیت تا از این پرشر وسل ها کمی سر در بیارم. و می دونم اگر این طور ادامه پیدا کنه عاقبت بدی در انتظارمه. یه مهندس بی سوات.

من مهندس بی سوات نمی دوسم.

- ملی!

این روزها خیلی تو ذهنمی. دیشب تو خوابم بودی. خوشحال بودیم.

 لعنت به تو که  بین من و بدنم، بدنم رو انتخاب کردی.

آرزومه که تو مهمونی عروسیمون ببینمت!

 

+ + دختر
دوشنبه هشتم بهمن 1386
پنجاه و نه

یه موقع هایی آدم مردنش میاد. منفجرش میاد.

 مثل وقت هایی که سرکاره. اما کاری واسه انجام دادن نداره. کاری هم بلد نیست. کسی هم یادش نمی ده. خودش باید کار رو بقاپه. خودش تنبله. یعد هی میشینه فکر می کنه که عمرش تلف شده و هیچی نشده. می گه از ماست که بر ماست.

تازه سه روز تو هفته رو میره کلاس  و حتی وقت نمی کنه ماست بخره.

ماست هم هیچی، وقت نمی کنه تو خیابون ها چرخ بزنه. وقت هم بکنه از این باقالی دوره گرد ها هم نمی بینه که باقالی بخره. ببینه هم پسر می گه این ها سرطون دارن.

آدم دلش می خواد اولین نفری رو که می بینه گاز بگیره.

از حرص.

بس که باید مراقب پوست و خوردنش باشه تو این چند وقت قبل از عروسی.

اون وقت بره با بغض شکلات تلخ 71 درصدی ریتر اسپورتش رو تعارف کنه تا زود تموم شه. عین وقت هایی که واسه محمد صالح پفک می خرن و واسه اینکه زیاد نخوره همه ازش برمی دارن تا زود تموم شه.

آدم دلش می خواد به پسر بگه رجب! (این رجب از اون پست هرمس افتاد تو دهنم. رجب!)

بس که صبح زود هوس غذای حسابی می کنه. هوس پلو خورش. اما کاری از دستش برنمی آد.

 

همین طوری الکی. مرگ میاد جلوی چشمش و براش شیرین می شه.

هیچیش نیست ها.

یا شایدم هست.

یه چیزای خیلی ریز تلخی تو وجودشه. دردش نمی آد اما سوزن سوزن می شه.

 

دلم بدجوری هوای بچه های عسلو رو کرده.

آزاده که بهم زنگ زد و گفت:" می دونی که من در هر شرایطی میام مهمونی!" یاد شب های بیداری پنج شنبه های ماهشهر که تا صبح به خوش گذرونی می گذشت افتادم. و آزاده که با هر آهنگی به خوبی می رقصید.

یاد شبهای کوتاه عسلویه.

اتاق های دونفره کوچیکی که همه زندگی ما توش بود. تنهایی ها. غصه ها. شادی ها.

آهنگ "ناز نکن" رو لابلای آهنگ های شاد می شنوم. یاد سارا می افتم. همیشه وقت اکران این آهنگ می گفت این که به دختره می گه برو پس چرا دنبالش می ره!

یاد ملی می افتم. که بهانه ای پیدا کرد و رفت. دلم می خواد ببینمش. بغلش کنم و ببوسمش. اما این دختر لجباز...

 

افسرده نیستم ها.

ولی وقتی هم خونه ام صبح که پا می شه اول می ره سراغ دم و دستگاهش و اون آهنگ های متهوع (آستین) رو می گذاره مردنم میاد.

 

ملی!

آستینم میاد از دست مهندسیم!

من واسه همون کارمندی ساده خوبم!

دلم برات خیلی تنگ شده.

 

افسرده نیستم ها...

+ + دختر
شنبه ششم بهمن 1386
پنجاه و هشت

این آخر هفته ای از آن آخر هفته های فول بود.

 از آغوش صبح پنج شنبه اش معلوم بود که خیلی خوش می گذرد.

از پرسه زدن در مغازه های کت و شلواری میرداماد در سرمای شب و خنده های موذیانه مان برای لباس های عجیب و غریبی که تن پسر می کردند وفقط یک کلاه استوانه ای و خرگوشش کم بود و و دیدن برخورد های جالب این جماعت کاسب و ویترین خفن یکی از همین کت و شلواری ها تا کافی شاپینگ (اصطلاح دوستان برای رفتن به کافی شاپ و مراسم آن) تا نیمه شب و بعد هم قدم زدن در پارک پر از برف و یخ سر کوچه خانه یکی از بچه ها و تعجب من از این که پارکبان چطور به جای گیر دادن، با چراغ قوه نور می اندازد جلوی پای چند تا دختر و پسر که ساعت 12.5 شب از در پشتی پارک وارد می شوند تا لیز نخورند؛ آن هم در این روزگار تبرج و وفور روابط نامشروع.

بعد هم که خواب و صبح زود بلند شدن برای رفتن به آنتراکت هرچند که با تاخیر یک ساعته و نیم ساعت تنبیه معطلی همراه باشد و آنجا دیدن فامیل شوهرهای مجازی (1- مجازی به فامیل برمی گردد. 2- منظور خاله لیلی گلستان و عمو محمد قائد و خواهر لیلا حاتمی است) و شیطنت ها و خنده های همراه فامیل شوهرهای غیرمجازی (این بار هم غیرمجازی به فامیل بر می گردد) بعد هم دو ساعت معطلی در سینمای آنتراکت و خیط شدن جهت دیدن فیلم همسایه ها (البته آقای پسر در این زمینه ضرر نکردند چون به جای معطلی و دیدن فیلم های کوتاه به نظر من بی مزه ، تلافی کم خوابی دیشب را درآوردند) و بعد هم قدم زدن و اتوبوس سواری در کنار آقای پسر به سمت خانه.

شارژیدم حسابی.

 

پی نبشت مهم: کور بشم اگه دروغ بگم. یادم رفت. نمی دونم چرا یادم رفت. پنج شنبه بعد از آغوش مذکور همراه آقای پسر برای ناهار رفتیم البرز. البته سرمای هوا باعث شد که به سوپ داغش هجوم ببرم و تقریبا جنبه ی بیش خوردن رو نداشته باشم.

شایدم بداخلاقی و رفتار زشت گارسون اونجا که موقع سفارش اصرار داشت بهمون بفمونه که قیمت غذاهای اونجا بالاست (شاید به خاطر تفاوت ظاهری ما با کلی آدم شیکان پیکانِ جینگیلِ مستونِ دیگه که اونجا بودن) و همین طور استرسی که لکه های ارغوانی لبوی سالاد روی رومیزی های رنگ روشن بهم وارد می کرد خوشی اونجا رو برام کم رنگ کرد. هرچند سالاد بارش واقعن رنگارنگ و خوردنی بود و دستشویی بزرگ و مجللی داشت!

غذاهاش خوب بود. مخصوصن اون سالاد مرغی  که توش تکه های سیب درختی داشت و خیلی خوشمزه بود.

+ + دختر
سه شنبه دوم بهمن 1386
پنجاه و هفت

نقدن این را از عنصرالمعالی داشته باشید تا بعدن که فرصت کنم و نصایح بیشتری را برایتان بگذارم اینجا.

 

اما تو جهد کن تا عاشق نشوی؛ ...

بدان که یک ساله راحت وصال به یک ساعته رنج فراق نه ارزد که سرتاسر عاشقی رنج است و دردِ دل و محنت، که هرچند دردی خوش است اما اگر در فراق باشی در عذاب باشی، و اگر در وصال باشی و معشوقه از دل تو خبر دارد خود از نازِ خیره و خویِ بدِ او خوشیِ وصال ندانی. پس اگر وصالی بود که بعد ازان فراقی خواهد بود آن وصال خود از فراق بتربوَد.

+ + دختر
دوشنبه یکم بهمن 1386
پنجاه و شش
موضوع اینه که مگه ادب و احترام زیاده روی داره؟

خب. درسته. تو بیشتر صمیمت رو نشون می دی تا احترام رو.

حالا فرصت خوبیه که یاد بگیری محترمانه صمیمی بشی.

آره دیگه.

یاد بگیری

 همه رفتارهات

 با همه آدم ها

 محترمانه باشه.

این یه گام به جلوئه.

گام بزرگ.

و همین بسه که بخوای بیشتر تلاش کنی.

آینده مودب و محترم و روشنیه.

+ + دختر