آرام
نگاهت می کنم
نور قرمز ماشین ها، روی صورتت افتاده است
و مطمئن می شوم
دنیا همان طوری می چرخد که من دوست دارم بچرخد.
- گاهی کله من پر می شه از کلمه و جمله های بی ربط، پاراگراف های نامفهوم که هر کدوم از یه ماجرایی شکل گرفتن ولی هر چی تلاش می کنم نمی تونم یه رابطه منطقی بین اونها پیدا کنم. این جور موقع ها گیج و منگ می شم.
و امان از موقعی که بخوام در مورد این موتیف های به نظر بی ربط سخنرانی کنم. یا تو یه بحث ازشون استفاده کنم.
الان یه همچین نقطه ای ایستاده ام.
- بداخلاق که می شی خودم رو می بازم. چون می دونم حالا ممکنه طوفانی به پا شه. حالا ممکنه ...
قبلش فکر می کنم بحثش که پیش آمد فلان حرف رو می زنم و فلان چیز رو مثال می زنم. اما پاش که می رسه انگار همه قدرت هام رو از دست می دم. قدرت درک. قدرت استدلال. حتی درست و منطقی حرف زدن. حافظه هم که بای دیفالت تعطیله.
به خاطر ترس؟ به خاطر ملاحظه کاری؟ یا کلن ضعف مبارزه؟
ترس از جدا شدن ندارم. ترسم بیشتر ترس از کم آوردنه. کم آوردن در برابر آدم هایی که مخالف بودن.
ترس از اینکه متهم بودنت ثابت بشه. خودت هم باور کنی که فرق دارین. که زندگی با دوستی فرق داره. باور کنی که زندگی حساب دو دو تا چهارتا ست. اگه الان نگی این مال منه-اون مال تو، من این جوری ام- تو اون جوری، بعدها می بازی.
- یادته یه بار به یه مطلبی اشاره کرده بود که می گفت فاصله رو حفظ کنید تا بعدن کمتر ضربه بخورید؟ یه چیزی بود درباره بدی ازدواج فامیلی و اینا. یادته؟
اون موقع من هم به این فکر کردم که یعنی حالا باید دور هر چیزی یه خط بکشیم؟ محدوده دختر. محدوده پسر.
اما خوب، به نظر میاد من نمی تونم به راحتی ذهن مو از ماست بیرون کش تو رو قانع کنم.
واسه همین وقتی می گم من دوست دارم یه 5 شنبه جمعه ای برم تا ماهشهر برای دیدن فسقلی مون، تو با اینکه به روت نمی آری، ناراحت می شی.
یا یه وقت هایی که من می خوام تنها کاری بکنم، موافقتت من رو یاد اون حرف بی رحمانه مادرا می ندازه که می گن "هر کاری دوس داری بکن".
این موقع هاست که از ترس برچسب "حالا که خرش از پل گذشت"، رد می دم و می گذرم. می دونم شاید همین فرار من رو بندازه تو همین تله.
- خوب، قبول دارم. همه ما رو به عنوان دو نوگل تازه شکفته می بینن. اما نمی دونم چرا من اصلن حس عروس بودن ندارم. یا حتی حس زندگی زن و شوهری. انگار که روشن نشدم هنوز. چه برسه به هیجان و طراوت اول زندگی و ...
این طوریه که وقتی قراره تو این نقش باشم، گیج و ویجم. بهم خوش نمی گذره. معذبم.
خوب اعتراف می کنم که هیچ فکر نمی کردم یه روزی برم تو یه خانواده ای که این قدر منظم و مقید و محترم و محکم باشن. حتی فکر می کردم که تو هم تو این محیط بهت سخت می گذره و بعیده که تو هم بتونی مثل اون ها باشی. اما خوب حالا می بینم که این طوری نیست.
- همیشه آدم هایی رو که ساده و یک رنگ بودن، دوست داشتم. این رو با "همیشه رو بازی کردن" اشتباه نگیری ها.
- هنوز برام روشن نشده که تو زندگی مشترک، کجاها باید به خاطر همسرت و علاقه ای که بهش داری، کاری رو بکنی که اون رو خوشحال می کنه و کجاها باید به خودت فکر کنی.
- تو باهوشی و از هوشت تو رابطه خودمون استفاده می کنی. من هم شاید باهوشم ولی نه تو رابطه مون.
به نظرم پیشرفت و امنیت رابطه من و تو (رابطه همسری) تو اینه که از هوشمون استفاده نکنیم. یعنی لزومی نداره که من مخم رو به کار بندازم که ببینم تو کی به من چه حرفی زدی و چه رفتاری کردی و .... فکر می کنم پایه این رابطه اعتماده. فرض بر اینه که ما به هم صدمه نمی زنیم. به هم آزار نمی رسونیم مگه اینه که خلافش ثابت بشه که اونم بهتره خیلی دیر ثابت بشه.
- آدم های دوست داشتنی از نظر من، آدم هایی ان که وقتی پیش اون هایی لازم نیست حرفها و احساسات و اقعی خودت رو پنهان کنی.
مثلن اگه وقتی من به فلان دختری که تو خیلی از نوشتنش تعریف میکنی، حسودیم می شه؛ یا حتی به اینکه روزی 5 تا وبلاگ به نوشته هات لینک می دن حسودیم میشه؛ یا وقتی به شوخی ها و زبان مشترک بین تو و خواهرت حسودیم می شه، بگم و تو سرزنشم کنی، درسته که دیگه نمی گم که حسودی می کنم. اما اون موقع دیگه هم حسودی می کنم و هم دروغ می گم. (سلام خانم آزاده خانم)
یا اگه من بگم دلم برای مادرم تنگه، یا بگم از این کار، از این کیف، از این لباس خوشم نمی آد و تو مسخره ام کنی یا ناراحت بشی یا مخالفتم رو حمل بر بی سلیقگی و بی ادبی و ... بدونی، اون وقت یه عمر این فکر آزار دهنده رو که همیشه از گفتن و شنیدنش بدم آمده دارم که من وقتی ازدواج کردم، محدود شدم و ....
- آدم که ازدواج می کنه، آدم که با عزیزش ازدواج می کنه، نه تنها دوست داره که تند تند نامه اسکاتلندی و آمریکایی و آفریقایی و انگلیسی و ژاپنی و .... بگیره (سلاملکم آقا مارانا) ، که دوست داره گاهی بقیه آدم ها بدونن که این نامه ها رو گرفته. بماند که وقتی تو جمع خانواده ای، دوستی، اخم یا ناراحتی یا یه تذکر درست (که به نظر من می تونه تو جمع فقط دونفره عنوان بشه و لااقل اشتهای آدم رو کور نکنه) یکی یکی اون نامه ها رو دود می کنه. درست مثل حکم ماموریت های عمو گجت.
- هنوز مطمئن نیستم که اینجا جای مناسبی برای این حرف ها باشه. اگه نیست بگید نیست.
- مخاطب بعضی از این حرف ها خودم بودم.
بعد از یک روز نوشت: گویا این مطلب نگرانی عده ای از دوستان رو به دنبال داشته. جدای از اینکه برام جالبه که خانم های وبلاگی بیشتر ناراحت شدن و آقایون وبلاگی خونسردتر برخورد کردن، به اطلاع عموم می رسانم که رابطه من و آقای پسر در سلامت کامل به سر می برد. خواهشمند است به شنیدن فکرهای خام بنده و تمام محتویات مغزم، عادت کنید تا بار دیگر این سوء تفاهمات به وجود نیاید. برای اطلاعات بیشتر به همین کامنت دانی مراجعه فرمایید.
مهم نیست که چند ساعت بیشتر سمنان نیستم. مهم نیست خستگی اش به تنم می ماند. من حسودم و روزهای سگی قبل از پریود که از هر جمله ای می رنجم، کودک ام. تشنه نوازش ها و یا حتی شنیدن صدای مادرم.
ساعت ها هم که فکر کنم، دودل باشم که بروم یا نه، با دوستی قرار بگذارم، از مترو پیاده شوم و ۷۰ پله را هم بالا بروم، بازهم برمی گردم. می روم تا ترمینال جنوب. تا سمنان. تا خانه. تا صدای مادرم. تا بوی مادرم.
- باران می بارد.
سوار تاکسی ام. دختری سوار تاکسی می شود. بلافاصله طوری نگاهم می کند که انگار می خواهد چیزی بگوید. چیزی نمی گوید اما تا رسیدن به میدان ولیعصر چندباری نگاهم می کند. پیاده می شود. سرم را بر می گردانم و می بینم هنوز به من نگاه می کند.
چتر به دست به خانه می روم. تاریکی و فاصله زیاد تیرهای برق کوچه اول، سایه ها را چندتایی می کنند.
سه نفر چتر به دست سیاه پوش همه جا به دنبالم می آیند. یکی شان نزدیک به من قدم برمی دارد و دوتای دیگر با فاصله. یکی از سمت راست و یکی از سمت چپ. معلوم است که نزدیکتره سایه خودم است. ولی آن دوتا؟!
گمانم از طرف دختر توی تاکسی آمده اند.
از هیچ کس صدایی در نمی آید ولی از یکی شان ترسیده ام. هرچند قدم می رود پشت سرم و برمی گردد. احساس می کنم می خواهد از پشت مرا بگیرد. با آن دستش که خالی است از پشت مرا می گردد. سرم را برمی گردانم تا ببینم چه می کند. او هم بی حرکت می شود.
ترسیده ام ولی به روی خودم نمی آورم و مثلن به سایه ام بلند می گویم: انگار دختر توی تاکسی مرا با کس دیگری اشتباه گرفته بود. من که تا بحال ندیده بودمش.
سمت راستی و سمت چپی بداخلاقند. نگاهشان که می کنم رویشان را از من بر می گردانند.
کوچه خودمان روشن تر است.
سمت راستی و چپی رفته اند سر کوچه ی اول. انگار منتظرند کسی بیاید تا بروند سراغ او و سایه اش.
برمی گردم.
شاید هم من آن دختر را می شناختم و یادم نیست.
رهن کامل، یک خوابه با پارکینگ و نزدیک شرکت هامون. بقیه اش هم مهم نیست.
- استرس یا خود آزاری یا وسواس یا چی؟
یه چیزی مثل اینکه وقتی داری میری سر کار و دو تا کوچه رو هم رد کردی به این فکر کنی که در خونه رو بستی یا نه بعد هی به این شکت اهمیت ندی و از خونه دورتر شی بعد یهو بدوی سمت خونه و چهار طبقه پله رو بری بالا و مثل دفعه های قبل ببینی که در رو بستی، یه چیزی مثل اینکه بعد هر ملاقات با بزرگتر ها فکر کنی رفتارم همش درست بود یا نه؟، یه چیزی مثل اینکه تو راه برگشت خونه همه فکر و ذهنت این باشه که واسه خدافظی باید دست می دادم؟ حالا چی می شه؟، مثل اینکه همش فکر کنی دیگه از حد گذروندی و خیلی از حرفهای تو و پسرت داره سانسور می شه، یه چیزی مثل فداکاری های کوچک و بزرگ تو و پسر. یه چیزی مثل تمرکز کردن روی کلمات مودبانه و شاید تعارفی تا جایی که توی ذهنت فقط کلمه بمونه و حرفهات و جملاتت گم بشه.
اسمش رو نمی دونم. ولی یه چیزی مثل کنترل کردن جیشت که کسی از بیرون صدای شرشرش رو نشنوه.
- عید امسال یا بهتر بگم لحظه سال تحویل امسال هیجان همیشگی رو نداشتم. شمال بودیم. در یه محیط جدید. خونه خانواده آقای پسر.
پر شدم از غذاهای خوشمزه گیلکی که مادر کدبانوی پسر آماده می کرد. و مناظر و خنکی هوای مست کننده شمال. دیدن رسم های جدید. و البته هیجان و استرس مصاحبت با خانواده ای که قوانین و مدل تربیت شون با مدل تربیت (و یا شایدم بی تربیتی) خانواده من کاملن فرق داشت، خانواده ی نکته سنجی که کوچکترین رفتارهای فرزندانشون بررسی شده و برنامه ریزی شده بود، گاهی اینقدر مضطربم می کرد که حرف سنگینی که قبلن در مورد تفاوت فرهنگی خانواده ی من و پسر شنیده بودم، برام تکرار و تکرار می شد و پیامدش ذهنیاتی که غمگینم می کرد.
با این همه سعی می کردم با نزدیک شدن به دخترها، کمی از فاصله زیادی رو که بین خودم و اهالی خونه می دیدم پر کنم. آخرش این شد که حالا دلم برای دختر ها و پسر خانواده تنگ شده!
-
- رفتیم به بهشت. حواسم بود.