"شکافش چو شکوفا شد
از نو، آور و نوآوری کن. "
- دلم واسه اون بچه مدرسه ای که واسه تحقیق اجباری مدرسه در مورد نوآوری و شکوفایی به اینترنت پناه می آره، کبابه.
مکان: ابتدای بلوار میرداماد، کنار دیوار مجتمع اسکان، نزدیک درب خروجی میرداماد رستوران-کافی شاپ اسکان
زمان: همیشه
یک پیرزن ریز نقش کوچک بساط لیف حمام پهن کرده است و مشغول بافتن لیف های بیشتر است. با عبور هر عابر صدا می زند " از من لیف بخر"
قبلن از کنارش رد شده بودم. دلم سوخته بود ولی حسابگری هایم مرا از کنارش هل داده بود. خانه جدید و وسایل جدید من را برای خریدن لیف حمام به یاد او انداخت. اما مادرم حساب لیف هایمان را هم کرده بود. لیف بزرگ پشت، بهانه من بود برای اینکه چند دقیقه ای کنارش بنشینم.
خوشحال می شود. لیف هایش را به من نشان می دهد. مشغول وارسی کردن آن ها می شوم. قیمت می پرسم. لیفی که می خواستم در دو نوع ۴۰۰۰ و ۵۰۰۰ تومانی است. چون خودم بلدم لیف ببافم، به نظرم گران می آید.
می گویم: "چقدر گرونه!"
ناراحت می شود. می گوید: "آخه خیلی زحمت داره".
با شنیدن حرفش سرم را بالا می گیرم تا برای اولین بار صورتش را ببینم. صورتش پیر و خسته است. یکی از چشمانش کم نور است. خجالت می کشم.
همین موقع، زوج دیگری از او خرید می کنند. خوشحال و خندان من را دعا می کند که پایم برایش سبک بوده و او توانسته دشت کند. اولین دشت او برای ساعت ۷ عصر، دستم را برای انتخاب یکی از لیف های ۴۰۰۰ تومانی دراز می کند.
هنوز خوشحال است. هنوز دعایم می کند. ۱۰۰۰ تومانی را به سویم دراز می کند تا به من تخفیفی داده باشد. نمی گیرم و می روم. خوشحالی پیرزن، خنده اش من را مرکز ثقل دنیا می کند.
بعد از چهارراه میرداماد، تردید من را به سویش بر می گرداند. برمی گردم تا لیف ۵۰۰۰ تومانی را بخرم. یک زوج دیگر کنارش نشسته اند و چند لیف انتخاب کرده اند. خوشحال می شوم.
پیرزن، من را که می بیند خوشحال، صبورانه باز هم من را دعا می کند و همه دنیا را برایم می خواهد.
زوج قیمت را از او می پرسند و او قبل از هرچیز ملتمسانه و با بغض می گوید: " به خدا من گرون نمی دم"
از شرم می میرم.
فیلم مخمصه
خوراکی های روی میز: پسته، بادام هندی، فندق، سیب، چای و ...
من: حالا چی بخوریم؟
پسر ( در حالی که همه خوراکی ها را از دستری من دور می کند): چقدر می خوری، صدای بوق!
و این گونه بازی خوراکی های من تمام می شود.
همینه که هر بار با حسرت به همکارمون که سینی سنگین چایی رو راس ساعت می گردونه نگاه می کنم. خوش به حالش.
دیگر داری شورش را در می آوری. دیگر به اردیبهشت مان چه کار داری؟ گرمش که کرده ای. نشانی از بهار که ندارد. بوی خیار گندیده اش هم که هنوز بلند نشده. توت های خرداد را هم که داری می رسانی (رسیده می کنی!).
می خواهی پیچ و تاب و لولیدن تن هایمان را هم تعطیل کنیم خیالت راحت شود؟!
هه!
این یکی را کور خوانده ای.
این روزهای همه لحظه های در تصور نیامده ی شادی و لذت را کجای زندگی ام بگذارم؟