تبليغاتX
رونوشت: پسر
رونوشت: پسر
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387
نود
- آیا این یک شعر است؟

"شکافش چو شکوفا شد

از نو، آور و نوآوری کن. "

- دلم واسه اون بچه مدرسه ای که واسه تحقیق اجباری مدرسه در مورد نوآوری و شکوفایی به اینترنت پناه می آره، کبابه.

 

+ + دختر
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
هشتاد و نه
از او لیف بخرید.

 مکان: ابتدای بلوار میرداماد، کنار دیوار مجتمع اسکان، نزدیک درب خروجی میرداماد رستوران-کافی شاپ اسکان

زمان: همیشه

یک پیرزن ریز نقش کوچک بساط لیف حمام پهن کرده است و مشغول بافتن لیف های بیشتر است. با عبور هر عابر صدا می زند " از من لیف بخر"

قبلن از کنارش رد شده بودم. دلم سوخته بود ولی حسابگری هایم مرا از کنارش هل داده بود. خانه جدید و وسایل جدید من را برای خریدن لیف حمام به یاد او انداخت. اما مادرم حساب لیف هایمان را هم کرده بود. لیف بزرگ پشت، بهانه من بود برای اینکه چند دقیقه ای کنارش بنشینم.

خوشحال می شود. لیف هایش را به من نشان می دهد. مشغول وارسی کردن آن ها می شوم. قیمت می پرسم. لیفی که می خواستم در دو نوع ۴۰۰۰ و ۵۰۰۰ تومانی است. چون خودم بلدم لیف ببافم، به نظرم گران می آید.

می گویم: "چقدر گرونه!"

ناراحت می شود. می گوید: "آخه خیلی زحمت داره".

با شنیدن حرفش سرم را بالا می گیرم تا برای اولین بار صورتش را ببینم. صورتش پیر و خسته است. یکی از چشمانش کم نور است. خجالت می کشم.

همین موقع، زوج دیگری از او خرید می کنند. خوشحال و خندان من را دعا می کند که پایم برایش سبک بوده و او توانسته دشت کند. اولین دشت او برای ساعت ۷ عصر، دستم را برای انتخاب یکی از لیف های ۴۰۰۰ تومانی دراز می کند.

هنوز خوشحال است. هنوز دعایم می کند. ۱۰۰۰ تومانی را به سویم دراز می کند تا به من تخفیفی داده باشد. نمی گیرم و می روم. خوشحالی پیرزن، خنده اش من را مرکز ثقل دنیا می کند.

بعد از چهارراه میرداماد، تردید من را به سویش بر می گرداند. برمی گردم تا لیف ۵۰۰۰ تومانی را بخرم. یک زوج دیگر کنارش نشسته اند و چند لیف انتخاب کرده اند. خوشحال می شوم.

پیرزن، من را که می بیند خوشحال، صبورانه باز هم من را دعا می کند و همه دنیا را برایم می خواهد.

زوج قیمت را از او می پرسند و او قبل از هرچیز ملتمسانه و با بغض می گوید: " به خدا من گرون نمی دم"

از شرم می میرم.

+ + دختر
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387
هشتاد و هفت
بازی خوراکی ها

فیلم مخمصه

خوراکی های روی میز: پسته، بادام هندی، فندق، سیب، چای و ...

من: حالا چی بخوریم؟

پسر ( در حالی که همه خوراکی ها را از دستری من دور می کند): چقدر می خوری، صدای بوق!

و این گونه بازی خوراکی های من تمام می شود.

+ + دختر
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
هشتاد و شش
عاشق لحظه های سبک تر شدن سینی چای ام.

همینه که هر بار با حسرت به همکارمون که سینی سنگین چایی رو راس ساعت می گردونه نگاه می کنم. خوش به حالش.

+ + دختر
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387
هشتاد و پنج
جناب یونیورس خان.

دیگر داری شورش را در می آوری. دیگر به اردیبهشت مان چه کار داری؟ گرمش که کرده ای. نشانی از بهار که ندارد. بوی خیار گندیده اش هم که هنوز بلند نشده. توت های خرداد را هم که داری می رسانی (رسیده می کنی!).

می خواهی پیچ و تاب و لولیدن تن هایمان را هم تعطیل کنیم خیالت راحت شود؟!

هه!

این یکی را کور خوانده ای.

+ + دختر
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387
هشتاد و چهار
- روزهای عجیبی است. روزهای استرس و پرکاری و جستجو برای خرید خانه و وسایل زندگی، که با دو لیوان یک بار مصرف و کمی فرانک و کالباس و خیارشور که توی همان کیسه پلاستیک شستی اش و چند برگ روزنامه همشهری و هم آغوشی های چسبناکِ کمی آن طرف تر، روی تختخواب لخت یا حصیری افتاده در هال سفیدِ خانه خالی تر از هرچه فکر کنی می گذرد.  

این روزهای همه لحظه های در تصور نیامده ی شادی و لذت را کجای زندگی ام بگذارم؟

 

+ + دختر
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387
هشتاد و سه
سلام کردن به دوستان و عزیزانم مثل آب خنک یه چشمه که تو یه جنگل سر سبز و درخشان که روی کوهه و چشم که بگردونی صخره های سنگی بزرگ رو توش می بینی و صدای پرنده های جورواجور و شر شر آبش ، هستی تو رو باطراوت می کنه ، روونه، می خوره به صورتم و روحم رو تر و تازه می کنه.
واسه همین وقت هایی که برای خرید پفک پیاده می شم و بر می گردم، باز بهت سلام می کنم.

+ + دختر