- برای دل خودم
ذهن که راکد باشد. قل قل نکند. چیزی تویش نجوشد، ورودی اش هر چه باشد، خروجی اش هم همان است.
ورودی اش قورمه سبزی و لباس های تمیز و اتو کرده و ظرف های نشسته و مدل مو و دکور خانه که باشد، خروجی اش غذای جدید و ادویه فلان و اتوی پرسی و کانال های موزیک ماهواره و سریال تلویزیونی ... است.
برای اینکه متلاطمش کنی، خالقش کنی، زنده اش کنی؛ کتابی مایه دار، وبلاگی به روز و جاری، فیلمی منطقی یا حتی جزوه درسی لازم داری.
اول همان ها را پس می دهی. بعد گام های کوچک. و بعد گام های بزرگ و در نهایت پرواز.
پس ببین.
پس بخوان.
۱- زمان: ۵ ساعت قبل از مهمانی
مکان: آشپزخانه در حال سرخ کردن پیاز
پسر: تمام خانه را بوی گند بادمجان برداشته!
من: مممعععععععععععععععع!
۲- زمان ۵/۴ قبل از مهمانی
مکان: آشپزخانه در حال اضافه کردن نمک و فلفل و گوجه و اینا
من: پسر بیا این رو بچش ببین نمک و فلفلش میزونه
پسر: اه اه! بوی بادمجان می ده!
من: ممععع! بادمجان که هنوز از فریزر هم در نیامده.
پسر: خوب بعدن که قراره بیاد توش.
که یه باتری قوی بدجنس اومد تو شهر.
می گفت : بوع!
باتری ها آتیش می گرفتن.
بي هيچ حرفي
همه ام مي شوي.
نگاهم كه مي كني
در نور كمرنگ چراغ مطالعه كنار تخت
تصعيد مي شوم.
محو
تمام
من اما چرا هیچ اندوهی نداشتم؟
آدم ها گاهی حواسشان نیست. یا حواسشان هست ولی برایشان مهم نیست.
یک قلم موی بزرگ برمی دارند و روی تابلوی شاید رنگارنگ و پر از ظرافت و زیبایی رابطه ها - که عمری برایش زحمت کشیدی - را رنگ می کنند.
حالا بعضی ها سفید.
بعضی ها قرمز.
بعضی ها هم سیاه.
تابلوی های یک سر سیاه را دیگر حتمن باید دور انداخت.
پ.ن: اهمیتی دارد که تو با صبر و حوصله خط های سیاه روی این تابلو بکشی یا اینکه یا سطل پر از رنگ سیاه را بپاشی روی تابلو؟ شالاپ و تمام
راستی چه می خواستم بگویم؟
دو سه بار سررسید را بردم توی اتاق خواب که بنویسم. خودکاری دم دست نبود. فکر کردم نباید بروم تا آن اتاق که خودکار بیاورم. تلاش هم کردم. اما می ترسیدم بلند که بشوم، از جایم تکان که بخورم نوشته هایم قاطی شود. باید همان جا می نشستم.
ننوشتم.
سررسید هنوز همان جا زیر بالشم است.
سراغ وبلاگ هم آمدم.
جمله اول و دوم به جمله سوم نمی رسید.
هنوز می چرخم بین خنده ها و گریه ها. سوال ها و جواب ها. حرف ها و گله ها.
تصاویر شلوغ و درهمی از آرزوها، آرامش،
تمرکز کردن برایم سخت شده. حسودی ام می شود که هنوز در جریان هستی. در جریان دوستی ها. نوشته ها. آدم ها.
اه. این ها را نمی خواستم بگویم.
و ۴ سال می گذره و تو هنوز همون آدم کم سواد تنبلی که بودی هستی.
تورو خدا نرید تو یه شرکتی که مسئول آی تی اش درب و داغونه کار کنید. اون وقت تقی به توقی می خوره اینترنت شرکت به باد فنا می ره و اون وقت اینترنت بی اینترنت.پست بی پست.ریدر بی ریدر.
اینه که نیستم.
وگرنه ما کجا و خانه داری و شکوفایی خانه و نوآوری ها کجا گلمریم خانم جان.
حرفهام قلمبه شده اینجام.