تبليغاتX
رونوشت: پسر
رونوشت: پسر
شنبه بیست و دوم تیر 1387
صد و پنج
- دیروز رفتم سواپ پارتی. خونه گلمریم.

برای من تجربه جالب و هیجان انگیزی بود. حدود ۱۵ نفر بودیم. هرکی هرچی داشت که نمی خواست یا می خواست عوضش کنه، آورده بود. از لباس های نو و دست دوم گرفته تا لوستر و ظرف و ....

 گلمریم هم چندتا کتاب و فیلم و دوسه تا شیشه مربای آلبالو آورده بود.

بعدش هم گلمریم خانم با حوصله دونه دونه اون ها رو نشون می داد و وسطش هم بصورت آگهی بازرگانی از کتاب ها و فیلم هاش حرف می زد. که من کتاب گاوخونی رو که جناب پسر دنبالش بود، خریدم و یه بلوز و یه شیشه مربای آلبالو (فقط به خاطر اینکه  ببینیم این همه تو وبلاگش از خوراکی ها حرف می زنه حالا واقعن دست پختش خوبه؟!)

 قیمت هر کدوم هم یا معلوم بود یا همون جا پیشنهاد می شد.

خیلی جالب بود. هیچ کس اهل تعارف نبود. همه صادقانه درمورد چیزایی که آورده بودند صحبت می کردند.

و  از اینکه چیزی رو می فروختن لذت می بردن. (آخه نه این که من از فروختن چیزی ذوق می کنم، فکر می کنم همه همین طورن!)

فکر کنم سواپ پارتی، همون جایی که ما می تونیم از انبوه کادوهای تکراری و غیرتکراری ولی بدرد نخور عروسیمون خلاص شیم.

 (آخه ده مدل ظرف میوه می خواهیم چی کار؟ آخه ظرف میوه ای که حتی خالیش رو نمی شه بلند کرد به درد کجای زندگی ما می خوره؟ آخه اگه ما می خواستیم و جا داشتیم که شمعدون های آینه شمعدون خودمون رو می آوردیم می گذاشتیم خونه، که تازه اندازه اش هم نصفه اینه که شما آوردی! آخه من این درد هامو به کی بگم؟!)

راستی، گلمریم اصلن اون شکلی نبود که فکر می کردم :دی.

پی نوشت: مربای مذکور صبح امروز صرف شد. آقای پسر هم گفتن: ای ی ی ی ی! بد نیست. شکرش زیاده.

 (نه بابا شوخی کردم. به جان کامبیزم خیلی خوشمزه بود.  گلمریم خانم جان. مرسی بابت تجربه جدید و جالبی که بم دادی)

 

+ + دختر
سه شنبه هجدهم تیر 1387
صد و چهار
بعضی از اندامم را بیش تر از بقیه دوست دارم. انگار که قشنگ ترین های دنیان. ویژه ترین ها. دست هایم یکی از این ویژه ها هستند. و انگشت های اشاره ام این وسط ستودنی اند. و انگشت اشاره دست چپم سوگلی تن من است.

انگشت هایم هم انگار این را می دانند. به هر بهانه ای جلوی چشم هایم مانور می دهند. خودشان را برایم لوس می کنند.  آرام لب هایم را لمس می کنند. من هم گاهی بهشان زل می زنم و گاهی زیر چشمی نگاهی بهشان می اندازم. خلاصه آنقدر دلبری می کنند که من دلم می خواهد همه کارهایم را تعطیل کنم. یک گوشه بنشینم و ساعت ها خم و راست شدن و ورجه وورجه هایشان را نگاه کنم.

همین است که جنبه لاک زدن ندارم.

فکرش را هم نمی توانی بکنی. لاک صورتی مات، انگشت اشاره دست چپم را چه هوس انگیز می کند.

+ + دختر
دوشنبه هفدهم تیر 1387
صد و سه

یک قاشق کافی است.

همه بغض ها را که بریزی روی یک تکه مرغ، همان جا توی گلویت می ماند.

قورتش که بدهی، در معده ات جا نمی شود.

بغضت بزرگ تر از حجم معده ات است.

و من که هنوز حجم معده ام را نمی دانم، از درد به خودم می پیچم.
+ + دختر
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
صد و دو

من بیمارم.

هرچقدر هم کتاب بخوانم، فیلم ببینم، با آدم های روشن و مدرن هم کلام و هم خواب و هم راه شوم، فکر کنم، مقایسه کنم، به خودم فکر کنم، خودم را پررنگ کنم؛

باز هم وقتی خواهرم دو تا درس مهم اش را پاس نمی کند و مشروط می شود و عین خیالش نیست و باز وقت و انرژی اش را سر هیچ و پوچ می دهد و باز هر ترم همان است که بود، دو روز به او فکر می کنم و غصه اش را می خورم.

وقتی مادرم با عروس ها و پسرهایش بی خود و بی جهت درگیری دارد و این همه انرژی و آرامش از همه هدر می رود و هیچ کدامشان هم عین خیالشان نیست و اندازه نخود تاثیری در رفتارشان ندارد، دو هفته به همه فکر می کنم و  غصه شان را می خورم و ...

یا وقتی می بینم دوست صمیمی ام چه طور خودش را محدود می کند و چطور حرف های من را به تخمدانش دایورت می کند و دوست دارد همان بماند که بود و تازه من را متهم می کند و ...، به جای عصبانی شدن از او می نشینم غصه اش را می خورم که عسلویه با بچه ها چه کرده و اعصابشان را پاک داغون کرده و ...

این غصه ها را می خورم در حالی که هیچ کدام ربطی به من ندارد. من می توانم به زندگی شاد و شنگول خودم ادامه بدهم. می توانم به جای غصه خوردن واسه این و آن بنشینم و به حال خودم غصه بخورم که وقتم برای کتاب خواندن کم است و هنوز برای کلاس شنا و سازم کاری نکرده ام و کارهای زبان خواندن و دنبال اپلای مستر رفتن مانده و ....

فقط مانده ام که چطور از چنین خانواده ی زندگی خود و شخصیت خود و آرامش خود را به تخمت بگیر، من به اینجا رسیده ام؟

یا به عبارتی من به کی رفته ام؟

 

+ + دختر
شنبه هشتم تیر 1387
صد و یک
باور دارم تنهایی.

وقتی فرزند زیاده خواهت پاسخ محبت بی دریغ و بی پایانت را با رفتاری گستاخانه می دهد.

وقتی فرزند دیگرت نه به حمایت تو، که به حمایت برادری که می شناسدش پشت تو را می لرزاند.

وقتی به دنبال دلداری دخترانت اشک می ریزی و آن ها فقط می گریزند و فرارشان را بر سرت فریاد می زنند.

وقتی تو در جواب همه این ها گوجه ها را در کاسه ای می ریزی. رویشان آب داغ می ریزی تا پوستشان را بکنی که فرزندانت لقمه ای لذیذ تر از لذیذ بخورند.

وقتی دستت را در آب داغ کاسه می سوزانی.

+ + دختر
شنبه یکم تیر 1387
صد
موهای بلندش خیس و به هم چسبیده بود. برهنه از حمام  بیرون آمد، صدای داد و بی داد پسر بچه های توی کوچه را شنید. دعوا می کردند.

 دفعه قبل هم که زود از سرکار برگشته بود، توی کوچه فوتبال بازی می کردند. انگار شش نفر بودند. به نظر می آمد ۱۲ تا ۱۵ ساله باشند. پر از هیجان و انرژی. 

حوله اش را انداخت روی دوشش و از پنجره نگاهی کرد. جز بچه ها کسی توی کوچه نبود. پرده را کنار زد و همان جا ایستاد. بچه ها آنقدر سرگرم بودند که متوجه او نبودند. مجبور بود که به یک راهی توجه آن ها را جلب کند....

نور خورشید کم کم ملایم می شد. اما کوچه خالی از هیاهوی فوتبال پسرها بود.

+ + دختر