این یک نامه اسکاتلندی بهم ریخته نیست مثل همین حالا که حرفهام نامرتب اند، سردرگم اند.
تو دو لیستم پر شده و هر روز بهش اضافه می شه. بعضی هاش خط نخورده دوباره می آد ته لیست. مثل ظرف شستن. کتابهای نخونده.
روحم خنگ و ملنگ یه لیست پر از احساسات مختلف گذاشته جلوش. هی از روش می خونه. هی مرور می کنه. هی طبقه بندی می کنه. هی خط می زنه. هی اضافه می کنه. هی فلش می کشه از این ستون به اون ستون. از این ستون به اون ستون فرجه.
شدم مثل یه کیف زنونه. که بعد از یه مدت همه چی توش درهم و برهم می شه. می خوام کیفم رو بتکونم. توش همه چی هست. آدم. احساس. کار. خوراکی. کتاب. ته همش هم موچین و رژلب می افته بیرون. رژلب صورتی پررنگ. می دونم که واسه استفاده کردن ازش خیلی تنبلی می کنم. اما خوب. شاید یه موقعی لازم بود. اینه که دوباره اولین چیزیه که می افته توی کیفم.
می دونی. من فکر نمی کردم که واسه این که تازه و جوون بمونم وقت کم بیارم. بعد لوازم آرایش روی میز توالت خاک بگیره. تازه خود میز توالت هم خاک بگیره. هرچقدر هم که پنجره اتاق خواب بسته باشه.
من می فهمم. همیشه حواست هست. همیشه می خوای من رو خوشحال کنی. بخندونی. همش می خوای که من استراحت کنم. می دونی که داری لوسم می کنی؟ داری تنبلم می کنی؟ این جوری عادت می کنم که کمتر از ظرفیتم کار کنم. تازه بماند که من فکر می کنم نمی تونم مثل تو بهت محبت کنم و از تو عقبم و کم می گذارم و ... یه جورایی خجالت می کشم وقتی می بینم با چه شوق و حوصله ای قارچ رو تفت می دی، سس درست می کنی، پوره سیب زمینی درست می کنی تا از اون ساندویچ های ژامبون تنوری برام درست می کنی و اون وقت من نتونستم برات سبزی خوردن بگیرم یا سالاد درست کنم که ببری با ناهارت بخوری. اصلن خوب مگه چی می شه اگه حالا منی که دیشبش از حسودی اینکه تو حالا بیدار موندی و داری کتاب می خونی و زبان گوش می دی و من نمی تونم، پشتم رو کردم به خودم و خوابیدم؛ یه نیم ساعت دیگه حالا فوقش با چشم های نیمه باز بیدار بمونم و دو صفحه کتاب بخونم و رقص تمرین کنم؟
چه خوب شد که رفتم کلاس رقص.
تو باهوشی. زیاد. من هم باهوشم. کم.
تو محکمی. چهارچوب دار. من رهام. ول.
تو نزدیک بینی. دقیق. من دوربینم. حواس پرت و بی خیال همه جزئیات و کلمه ها و رفتارهایی که تو می بینی و می شنوی و می کنیم. همینه که همه کلمه های من برای تو معنی داره و همه کلمه های هیچ کس برای من معنی نداره. من تهش خیلی زور بزنم معنی یه پاراگراف طرف رو بفمم. ریتمش یادم بمونه.
یه وقتایی که موسیو ورنوش و میزرا و آهو نشدنی و جامعه شناسی برای من می شن تکنولوژی خارجی در حد آی پاد تو کلمه به کلمه دیالوگ فیلم ها، کتاب ها و وبلاگ ها و مهمونی ها و شعرها رو حفظ می شی. اما من چی؟ بعد از این که ده دوازده باری از حسودی به تو و همینایی که گفتم به اضافه آدم هایی که از نوشتنشون تعریف می کنی خودم رو زدم به در و دیوار، حافظه ام که خیلی مرام و معرفت به خرج بده و واسم نوشابه باز کنه، اگه یه جا موسیقی متن یه سکانسی رو بشنوم می تونم باهات شرط بندی کنم که این مال چه فیلمی یه.
این طوری می شه که تو بیش تر از من می رنجی. ناراحتی ات رو قایم می کنی. عصبانی که می شی هیچی نمی گی. اما خوب اگه من نتونم حالت های چشم ات رو از هم تشخیص بدم کی می تونه؟
چیزی نمی گی ولی من می بینم که نگاهت سرد و بی حالت می شه. یه غصه ای می ره تهش و کم کم انگار کسوف برق چشمات کامل می شه. اون وقته که من بی رو دروایستی می گم، خوب اگه نمی شه پس بگذار نشه.
می دونی من فکر می کنم همه این غصه ها و نگرانی ها طبیعیه. باید باشه. من هم به اینکه حالا تو فکر می کنی خوشبختی یا نه فکر می کنم. اما من لج باز اگه بهم برنخوره، یعنی این من نیستم. حالا هرچی هم بهم بربخوره، غصه بخورم، اون موقعی که به مامانم بگم، خیالت از زندگی من راحت باشه، همه این غصه ها پودر می شه و می ره تو هوا.
یادت باشه یه چیزایی بهت بگم. درباره دیشب و پریشب و اینا. اینجا نمی شه بگم. این ملت جنبه ندارن. فردا برشون می دارن می گذارن تو اینترنت که هوار هوار بیایید زندگی خصوصی پسر و دختر.
حیف. چندباری شده که دلم واسه این وبلاگه بسوزه. یعنی واسه نوشتنم بسوزه. از بس که دیگه همه تو رو می شناسن. پس من چه جوری بنویسم که اون موقع چی شد و چی گفتی و من چی گفتم. فکر کردم یعنی مثلن اگه اینارو بنویسم مردم می گن اله بله جیم بله. حالا تو بیا قسم حضرت عباس که بابا من دوست دارم گاهی این طوری از خودم نوار مغزی بگیرم. راستی همه این زن و شوهر وبلاگی ها همیشه خوش و خندان اند؟ مثلن این ماراناها هیچ وقت بگو مگو نمی کنن؟ غصه دار نمی شن؟ همیشه گل و بلبل اند؟ راستش من از هیچ زندگی ای توقع ندارم که این همه گل و بلبل و جینگیل باشه.
یعنی مثلن من که الان این طوری نوشتم همه فکر می کنن من ناراحتم؟ نیستم که.
خوب سواپ هم پاک و پاکیزه و خوش و خندان برگزار شد.
بچه ها همه دست پر اومده بودن. به جز اون نازلی که فقط برای آشنایی و خرید اومده بود و خرید هم کرد. بعضی ها هم کلی فیلم آورده بودند که وقتی بین بچه ها پخش شد، یهو فهمیدن که ای دل غافل! فیلم ها رو اشتباهی آوردن. بعد همه فیلم ها رو از دست ما جمع کردند.
گلمریم و دوستش هم بودند. گلمریم انگار که هیجان برنامه بود. فکر کنم از همه بیشتر هم کتاب فروخت. انصافن هم کتابهای خوبی آورده بود. یکی از ظرف کادویی های ما رو خرید و یه خورده جا توی کمد ما باز کرد (خیر ببینی گلمریم به حق پنش تن)
مریم مومنی همون بچه مرتبی بود که امیرانه نوشته. رو هرکتابی قیمت رو نوشته بود تا تکلیف خریدار از اول روشن باشه، البته همون بعضی ها سر همین قیمت ها هم چونه زدند.(بحث امیر و مریم سر قیمت کتاب ها یکی از جالب ترین قسمت های برنامه بود.)
میم نون صمیمی و مهربون ساز نو آواز نو هم آمده بود. با کلی کتاب خوب و البته دوتا کاست برای صابخونه!
پسر هم که تحت تاثیر جو خرید و فروش و چونه و کاسبی قرار گرفته بود، همون جا تند و تند از کتابخونه کتاب در می آورد و چوب حراج بهش می زد. منم زیر لبی می گفتم بابا تو که قبلن این همه کتاب درآوردی،از بقیه کتابخونه بی خیال شو :دی (البته نزدیکی کتابخونه ما به میز مذاکره باعث شد دوستان نظری هم به کتابهای کتابخونه ما بیندازند و قیمت بدهند و فکرهایی بکنند و ...)
همه بچه ها خیلی صمیمی و خوب بودند. جالب بود که تو همین جمع کوچیک دو تا دو تا دوست قدیمی از آب دراومدند که مدتی بود همدیگه رو ندیده بودند.
کلی کتاب فروختیم. کلی حرف زدیم. کلی خندیدیم. کلی خوش گذشت. جای شما خالی.
برنامه ۱ شنبه یا ۲شنبه هفته ی بعد، تو خونه ماست. ساعت ۷ .
اگه می خوایید بیایید بگید آدرس بدم.
سواپ پارتی که یادتونه؟
این دفعه قراره فرهنگیش کنیم.
پس هرکی کتابی، فیلمی، سی دی آهنگ های مجاز یا غیر مجاز ، مجله، جزوه یا حتی نوار کاستی داره (واسه ما که ضبط ماشین مون هنوز نوار کاست می خوره!) که دوستش نداره یا ازش چند تا داره یا نمی خوادش یا یه جورایی نمی دونه باهاش چه کار کنه برداره بیاره. هرکی هم چیزی نداره ولی فکر می کنه ممکنه چیز خوبی گیرش بیاد، پاشه بیاد.
مکان قرار رو هم اگه انسان خیری پیدا شد و خونه اش رو به ما داد که می گذاریم خونه وگرنه پامی شیم لباس جینگولانه می پوشیم می ریم یه کافی شاپ می شینیم. بستنی می خوریم و کتابامونو نشون می دیم. قهوه می خوریم و سی دی هامون رو معرفی می کنیم. کیک می خوریم و ...
حالا هرکی پایه برنامه است یه دستش رو بگیره بالا و با اون یکی دستش کامنت بگذاره یا ایمیل بفرسته یا هرطوری که می دونه خبرمون کنه تا جزئیات برنامه رو بهش بگیم.
دختر لجش گرفته، مورچه گازش گرفته.
گاهی آدم ها لج باز می شوند. سن هم نمی شناسد. از بچه شیرخوره بگیر تا من و تو و مصطفی و شهرزاد و ... تا مادر و پدر و پدر بزرگ.
اگر قرار بود، یک پروژه علمی تعریف کنم که بشریت باید همه چیز را بگذارد کنار و همین یکی را بچسبد تا ریشه یابی اش کند، حلش کند، پروژه ام همین بود. لج چیست؟ چرا اصلن اسمش لج است؟
ژن دارد؟
ماده است؟
هورمون است؟
یا شاید یک نوع انرژی است؟
باید دید چیست که همه گاهی دارند و انگار باید جایی، تخلیه اش کنند. سر کسی. سر چیزی. خلاصه چه کوفتی است که این قدر قدرت دارد. متلاشی می کند. من و تو و مصطفی و شهرزاد و اصلن زندگی ها و رابطه های این همه زیاد. یا اصلن این همه کار می کند.
مثلن پدربزرگ من از لج با این سن و حال و روز می رود سوریه.
مثلن مادرم از لج قند نمی خورد ولی شکلات کاکائویی شیرین عسل می خورد.
مثلن خواهرم از لج درس نمی خواند.
مثلن نیاز از لج ظرف ماست را خالی می کند روی سرش.
مثلن من وقتی می بینم این همه اهمیت دارم، این همه حواست به خوشحالی من هست، این همه تلاش می کنی که من را خوشحال کنی، لج می کنم.
حالا می دانم با تو نیست که لج کرده ام ها. با خودم لج کرده ام. با دنیایم. اما خوب تو می بینی و فکر می کنی من با تو لج کرده ام. بعد من هم فکر می کنم شاید با تو لج کرده ام! بد تو هم با من لج می کنی.
قانون بقای انرژی را که می دانی؟
تو هم گاهی همین طوری. انگار لج می کنی که من حاضرم ساعت ۱۰ شب، بلند شوم و برایت غذا درست کنم. انگار لج می کنی وقتی می بینی بلند می شوم و تمام خانه را تمیز می کنم. تو آن موقع ها فکر نمی کنی شاید من با خودم لج دارم که این کارها را می کنم. یا با کارم. یا با کتابم. یا با زندگی ام. یا با ملی. یا با گودری ها که نوشته هایی را که دوست دارم شر نمی کنند . یا با ...
یا دیشب. از صدای فریاد و گریه و دعوای همسایه لج کردم. به تنت پیچیدم.
می دانی من راجع به تو و مصطفی چی فکر می کنم؟ لااقل حالا این طور فکر می کنم.
فکر می کنم شما از دست چیزی که قرار است شما را جدا کند، لجتان گرفته.شهرزاد هم از اینکه از همه جدا می شود لجش گرفته. همه هم می خواهید لجتان را سر کسی خالی کنید. سر خودتان. سر همدیگر.
همین شده که حالا این همه بهانه...
من می دانم که خودم لج می کنم. تو لج می کنی. همه لج می کنند.
ولی فکر می کنم چه اهمیت دارد؟
خوب لجشان گرفته.