من درک نمی کنم. نمی دانم این رفتن را کجای زندگی ام باید بگذارم. خیلی دیر نیست که می شناسمت. بین بار اولی که تو را با برادر پسر اشتباه گرفتم، تا روزی که پسر خبر تصمیم تو را به من داد و گفت که تو گفتی هیچ کس کامل نیست و چه و چه و پسر تصمیم گرفت، تا روزی که بعد از خراب کاری هایم جلوی در اسکان ایستاده بودی و تند و تند سیگار می کشیدی و آراممان می کردی، تا روزهایی که همراه ما برای گشتن خانه به بنگاه می آمدی، تا روزهایی که بی دعوت و نرم به دونفرگی هایمان می خزیدی و ما هیچ اعتراضی نداشتیم، تا روزی که با یک سی دی به میهمانی ما آمدی و ما عکس های عقد تو و شهرزاد را دیدیم، تا روزی که خبر رفتنتان را شنیدیم، تا روزی که سکوت غم انگیزت بعد از سفر آخر را دیدیم، تا روزهایی که کم شدی و تا روزی که رفتی فاصله زیادی نیست. لااقل برای من نیست.
خوب به فکر پسر رسیده بود. مستی تنها راه برای تحمل خداحافظی تو بود. تمام راه تا فرودگاه رقصید و خواند و خندید. شاید جز لحظه ای که انگار همه خشم و اندوهش را با انگشت وسطش بالا آورد و حواله حرم خمینی کرد، حواسش جای دیگری بود. و ما هیچ کدام نگران حرکات او و چشمان نیروی انتظامی نبودیم. راحت باش پسر. راحت باش که بهترین کار را کردی. بین این همه رفیق که زهرخند می زنند. این همه که پنهان می شوند. این همه که سرگردان می چرخند.
بد شد. بد شد که ساعتی قبل از رفتن تو به آن طرف طناب زرشکی، آن طرف دیوار شیشه ای، مستی از سرش پرید. ساکت، درمانده، مبهوت نشست گوشه دیوار. نمی دانم طبق کدام قانون فیزیک یا ریاضی یا معماری یا هرچی یک دیوار به این نازکی می تواند فاصله ای به این بزرگی باشد. کاش بیش از این ها مست می شد.
برای من همین ها کافی بود. همین که تو بهترین دوستِ بهترینِ من بودی. همین که آن قدر زود برای من قابل لمس و حک شدنی شده بودی. همین که همیشه برای من قابل احترام بودی. همین ها کافی بود که وقت خداحافظی در آغوش بگیرمت. ببوسمت.
- می گویند: بعضی وقت ها که آدم پریود می شود، و خون به مغزش نمی رسد، و هورمون ال و بلش چنین و چنان می شود، و رنگ ها برایش پررنگ تر و حرف ها شنیدنی تر و چهره ها به یاد ماندنی تر می شوند، و وقتی به ملی ایمیل می زند او می پرسد: "پریود شده ای؟" ، و به خاطر چروک شال سرش آرزوی مرگ می کند، و شاید لحنش مثل گاو شده است و خودش هم خبر ندارد، و هی می خواهد برود یک گوشه ای که قلمبه گی بغضش توی چشم کسی نرود، و احساس می کند در خانه خودش غریبه است و می خواهد همین الان شهاب سنگی چیزی بیاید بخورد به خانه اش، و با همه عالم احساس هووبودگی دارد، و یادش می آید که 27 روز و 6 ساعت و 28 دقیقه پیش از فلان حرف کی اک رنجیده است، و فکر می کند انگار پریودینگ بعضی ها هم همان موقع است ، و فکر می کند هیچ کس دوستش ندارد، ولی با این همه سعی اش را می کند که آدم باشد، و دو روز هی نوازش می کند، و شربت درست می کند و لازانیا و صبحانه؛
اگر سوختگی دستش را ناز نکنند و صبح صبحانه اش خورده نشود، و عصر او را نبوسند و بغلش نکنند، و شب تماس ابسیلونی که هر شب باید داشته باشد تا خوابش ببرد را نداشته باشد، همان بهتر و همان بهتر و بهتر که برود بمیرد.
بزرگ که شدیم انگشت بریده مان را در دستانش می گرفت. نوازش می کرد.
بزرگ تر که شدیم، خجالت می کشید ببوسد، سوختگی دست مان را به او نشان می دادیم و او تا شب قربان صدقه مان می رفت، ما هم بوسه ای بر صورتش می گذاشتیم.
همان بوسه ها، همان نوازش ها، همان حرف ها، کار همه ی بتادین ها و چسب زخم ها و پماد سوختگی ها و یخ های عالم را می کرد.
آدم است دیگر، بعضی وقت ها دستش می خورد به فر داغ و می سوزد و دلش هوای مادرش را می کند.
بعضی وقت ها دلم می خواهد سرم را بکوبم به چیزی. به دیوار مثلن. یا به کابینت آشپزخانه. دوست ندارم سرم را خم کنم تا به چیزی بکوبم. پس آن چیز باید در ارتفاع سرم باشد.
دوست دارم وقتی سرم را به چیزی می کوبم، سرم یک جورهایی بشکند. تقریبن مثل خرد شدن یک ظرف. دوست ندارم سرم ترک بردارد. باید تکه تکه شود. و تقریبا از حوالی گردنم جدا شود. می دانم که اگر سرم را به چیزی بکوبم سرم جدا نمی شود ولی خوب هرکسی برای خودش تصویرهایی دارد که وقتی به آن ها فکر می کند یک جورهایی می شود.
اما بعضی وقت ها دوست دارم سرم را بزنم به دیوار تا ترک بردارد. خون بیاید و اصلن هرطور دلش می خواهد بشکند. وقت هایی که تمام وجودم ترک برداشته. مثل وقت هایی که پدر و مادرها، از فرزندانشان باج می گیرند تا سالم باشند. تا قلبشان نگیرد. زندگی می کنند به شرط اینکه فرزندشان همان طور باشد که خودشان می خواهند.