خب کلن همه آدم ها فکر می کنند حق با آن هاست. یادت هست یک بار مجبورم کردی بگویم که چه کار کردم که دوستی مان قلمبه تر شود؟ گفتی خواستم بگویی که هر دو بدانیم و یادمان بماند.
خب تو کلن بیشتر تحلیل می کنی. درست می گفتی. اما حواست هست که چند وقت است این کار را نکردیم؟
خب آدم ها گاهی تنهایی می خواهند. و ممکن است این تنهایی وسط روزهای خوب و خوشحال هم اتفاق بیفتد. مثل حادثه است. خبر هم نمی کند. این طوری وقتی قرار است مثلن 14 تا بوسه از صبح تا شب ردوبدل شود سر هشتمی (این عدد تخمینی است) آدم هنگ می کند. سرعتش کم می شود. حالا شش تای بقیه هم رد و بدل می شودها. یا بدون نقص. یا با پته پته.
خب آدم گاهی دلش می خواهد فکر کند دارد زندگی می کند. یک زندگی آرام و ملایم. یعنی دلش می خواهد یک کناری بایستد و وارد جریان متلاطم و تب دار عاشقیت ها نشود. برود ظرف بشورد. برود لباس ها را جمع کند. برود سر خودش را با کتابی، عکسی یا حتی ترک دیواری گرم کند و هرازگاهی سرش را برگرداند و ببیند: به! ببین با کی زندگی می کنم. بعد یک آخیش از نوع آخیش های سولماز هرمس بکشد و به کارش ادامه دهد. تو می دانی این نوع آخیش چند وات انرژی را به تو ترزیق می کند؟ من اندازه گرفته ام. گاهی حدود سه و بیست و هفت صدم بوسه.
خب درست است که من گاهی و زیاد گاهی مینای کنعان می شوم. نمی دانم چه می خواهم. از بوسیدن گله می کنم و از نبوسیدن می رنجم. تو هم گیج می شوی( که این دختر چشه بالاخره. خب اگر قرار بود بفهمی که من چمه که مانی خان قصه اش نمی کرد که ).تازه بماند که بعد تو کدر می شوی و من حالا فکر می کنم که چرا ناراحتت کردم. و تو چرا غصه ی توی دلت هیچ وقت دیدنی و فهمیدنی نیست و من چرا مثل تو نمی فهمم که وقتی این طوری ساکتی چرا ناراحتی و وقتی آن طوری چرا. بعد طوری رفتار می کنم که انگار چیزی نیست. بعد تو هم کم کم یادت می رود. بعد دوباره بعد از مدتی روز از نو، روزی هم که دست خداست.
خب من نمی دانم چرا این ها را نوشتم. حرف دارم ولی درد ندارم. لااقل مطمئن نیستم که آن چیزی که دارم درد باشد. ولی می دانم که آدم ها بعضی وقت ها دلشان "هیچی" می خواهد.
خب من گاهی که گاهش خیلی زیاد است فکر می کنم این جور موقع ها باید خندید. قاه قاه خندید. به هر بهانه ای. کلن خندیدن ته عاشقیت های دنیاست. ته ته ته اش.
خب من این ها را نوشتم چون از دیروز توی ذهنم متنی شکل گرفته بود که اول هر پاراگرافش "خب" بود. بقیه اش معلوم نبود. این ها را فقط برای این نوشتم که جاهای خالی این متن پر شود.
همین
آمدم بنویسم که من امروز ترسیدم که به تو بگویم کلید توی کیف من بود و من دروغ گفتم. آمدم بگویم به خدا نمی دانم چرا کلید توی کیف من بود. آمدم بگویم که چرا فکر می کنی من با تو بدقلقی می کنم و چرا زخم توی دماغم نمی گذارد راحت لب هایت را ببوسم. آمدم بگویم که از ترس مراقبت ها و مهربانی های زیادت می خواهم نگویم که کجایم چی شده است و چرا شده است، دیدم لحنم عوض شده. شده لحن گودری. مثل لحن همه.
دوست ندارم لحنم مثل لحن همه باشد.
بی خیال می شوم و بقیه اش را نمی نویسم.
فعلنچند نفری که مانده اند سرگرم خوش و بش اند. قدم می زنند. برای خودشان چای و نسکافه درست می کنند. توی اینترنت می گردند. و به یقین می توان گفت کسی کاری برای شرکت انجام نمی دهد. و همه در دل خود خوشحالند که برای این لحظه هایشان فلان قدر به جیب می زنند.
جیغ جیغوی شرکت خانمی است که همسرش هم در همین شرکت کار می کند. تایم شیت آخر ماه را که روی شبکه می گذارند می بینی پنج شنبه های تعطیل شان هم همین جا می گذرد. حداقل 7 ساعت. و این به جز تا نه شب ماندن های هر دو است و تا آنجا که می دانم قبل از ساعت 5 شان هم به خواندن زبان و تلفن و اینترنت می گذرد.
تحمل دیدن این جور دست و پا زدن برای 20 هزار تومن کمتر و بیشتر را ندارم. می آیم دم در و آنجا منتظرت می شوم.
در دلم بر سر همه شان فریاد می زنم.
که چه بشود؟
که به کجا برسی؟
تویی که بچه ای نداری و حداقل می دانی نمی خواهی بچه ای داشته باشی، زندگی ات را برای جمع کردن برای چه کسی صرف می کنی؟
وقتی همه جوانیت پشت این میزهای یخی و چند مشت کاغذ می گذرد، دیگر کی وقت داری که همین پول هایی را که حالا داری خرج کنی؟
وقتی دلت تفریح می خواهد و تو زیباترین منظره ای که می بینی لوله و پمپ و مخزن است که حالا برای اینکه توی آن جهنم خاک گرفته دلت نگیرد بهشان رنگ سبز زده اند، جیب های پر از پولت به چه دردت خواهد خورد؟
که ببخشی؟
به کی؟
می توانی یک نفر را اسم ببری که قدر این سختی کشیدن های تو را بداند؟
به حساب پریود بگذاری یا نه، عصبانیم.
آنقدر که برنگردم و جمله هایم را دوباره نخوانم و غلط هایش را اصلاح نکنم.
هر دو می دانیم دو ساعت دیگر دوباره می خندیم.
امروز پول سفرمان را هم دادیم.
و من یاد حرف هایی افتادم که توی بزرگراه چمران، بین پل همت و نیایش زده بودیم.
این بالایی ها را پنج شنبه نوشتم.
حالا خندیده ام. ولی می گذارمش اینجا.