سوتی پشت
سوتی.
همه اش از شکستن یکی از کاسه
های قشنگ جهیزیه مادرم شروع شد. 12- 13 ساله بودم. حدود یک هفته، هر روز ظرفی از دستم می افتاد،
یا دستم به چیزی می خورد و خلاصه روزی حداقل یک ظرف می شکست.
مادرم کلافه شده بود. نمی
فهمیدم چرا و چطور ولی این اتفاق باز هم می افتاد.
فکر می کردم آن هفته ی نحس
دیگر در زندگی من تکرار نخواهد شد. ولی اشتباه بزرگی بود.
وقتی سنم کمتر بود در
آرزوهایم درس خواندن بود و فوقش پول دار شدن. هیچ وقت از کار کردن آن هم از نوع
طراحی و مهندسی، هیچ جا تصویری نبود.
اینجا که مشغول به کار شدم
کارم همان بود که چیزی ازش در ذهن نداشتم. مدارک مهندسی تولید شد و رویژن خورد و
رفت برای ساخت. این بار نا هم خوانی ها و بی دقتی ها. سوتی پشت سوتی. از اندازه سه
برابربزرگتر از مقدار نیاز مخزن بگیر تا اندازه نازل های کوچک و اشتباه تایپی.
بیشتر دقت کردم. مدرک را دو سه بار می خواندم ولی باز هم اشتباه بود که از گوشه ای
غافلگیرم می کرد. این بار هم کلافه شدم.
چرا من نمی توانم مثل بقیه همکارها آرام و درست کارم را انجام بدهم؟ اصلن شاید کار
من این نیست. هست؟
وام ازدواج را که می توانستیم
براحتی از تهران بگیریم از شهرستان با 1 ماه تاخیر و دردسر گرفتیم.
برای این که سند ازدواج زودتر از آمدن مادر به
دستمان برسد آنقدر این دست و آن دست شد که یک ماه بعد از اینکه مادرم به سمنان
برگشت برایمان آوردند.
در برگشت از کیش، به خاطر
اینکه به حرف مسئول تور ابله اعتماد کردم و به حرف مامور ترافیک هواپیمایی مزخرف
تابان شک نکردم پروازمان را از دست دادیم.
به خاطر سهل انگاری در چک
کردن هر روزه فرم اپلیکیشن یک دانشگاه فرصت اپلای از دست رفت.
و آخرین و تازه ترین هنرنمایی
من: به جای 24 هزار تومن 240 هزار تومن ریخته ام به حساب وزارت علوم.
فقط به خاطر اینکه به ریال و
تومان دقت نکرده ام. دانشگاه هم این را اشکالی می داند که تا 3 روز ما را معطل می
کند که مدرک لعنتی مان را ازشان بگیریم.
این هفته تخمی مدتهاست شروع
شده و انگار خیال تمام شدن ندارد.
و من دلم می خواهد سرم را
محکم بکوبم به دیوار.
و بعد زار زار گریه کنم.