پیکان قهوه ای رنگ می ایستد. من و یک آقای دیگر به سمتش می رویم تا سوار شویم. از بیرون بد نیست. اما داخلش کبره بسته است. دوجای شیشه جلویش شکسته و تار عنکبوتی شده. راننده از توی آینه جوان، با موهای فرفری کوتاه و عینک بیضی کوچک است. به محض اینکه می نشینم بوی تند عجیبی به مشامم می رسد.
بوییدن را دوست دارم و از تمام حافظه ها فقط همین حافظه بویایی ام کمی کمکم می کند. همین است که وقتی به عطر فروشی می روم، پیشنهادهای فروشنده را به خاطر اینکه بوی جعفری یا علف یا طالبی له شده می دهند کنار می گذارم.
از وقتی سوار شده ام فکر می کنم این بو شبیه چی است. 30 درصدش بوی کانکس های عسلویه است. و 30 درصد دیگرش بوی ترشیدگی هندوانه. بقیه اش را تشخیص نمی دهم و اعصابم خورد می شود.
بوی پژو 206 را دوست دارم و فکر می کنم بویش خاص است و هیچ ماشین دیگری و حتی هیچ پژوی دیگری این بو را ندارد. بیشتر برای همین بو است که به پسر می گویم 206 ماشین مورد علاقه من است. به پسر نمی گویم که سالهای زیادی عاشق رنو بودم ولی وقتی اولین بار سوار 206 شدم, عاشقش شدم.
بوی عجیب من را به پیکان بر می گرداند.
خانمی که روی صندلی جلو نشسته، کیف پولش را درمی آورد. کیف پولش خیلی شیک است. از این هایی که اسکناس تویش تا نمی شود و وقتی آدم از این کیف ها دارد احساس می کند دنیا هرچقدر بد باشد او می تواند روی یک مبل بنشیند و تماشایش کند و بعد بلند شود یک لیوان چای برای خودش بریزد و با کیک شکلاتی بخورد.
خانم صندلی جلویی یک اسکناس هزار تومانی برمی دارد و با دو انگشتش همان طور تا نشده آن را به طرف راننده می گیرد. بدون هیچ حرفی. من اما هرچه صد تومانی و دویست تومانی است چپانده ام توی جیب جلوی کوله ام. بین اسکناس های ریزم دنبال یک صد تومانی و یک دویست تومانی می گردم. حالا می توانم اسکناس های کهنه ای را که توی ماشین های تمیز رویم نمی شود بدهم در بیاورم.
" بفرمایید آقا. من سر سئول پیاده می شم"
فکر میکنم اگر موقع پیاده شدنم کسی خواست سوار شود به اوبگویم که ماشین بوی عجیبی می دهد.
.