تبليغاتX
رونوشت: پسر
رونوشت: پسر
دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387
صد و سی و یک
می روم ته ون. روی صندلی سه تایی، کنار مردی که کلاه به سر، هدون موبایلش را گذاشته توی گوشش می نشینم. بعد از من سه صندلی باقیمانده سریع پر می شوند و ون به راه می افتد.
وقتی کنار مرد غریبه که هیکلی است می نشستم به تنها آزاری که فکر نمی کردم همین بود. با دهان باز باز آدامس می خورد. 
خانم بغلی بی اعتنا به این صدای ازار دهنده یک بسته کوچک نمبرهندی از کیفش در میآورد و مشغول می شود.
سعی می کنم حواسم را از صدای دهان مرد کناری پرت کنم. بی فایده است. به یاد همزیستی مسالمت آمیز می افتم. حالا سعی می کنم بفهمم با چه حروفی می شود صدای دهانش را نشان داد. چلنچ چلانچ. البته گاهی بین آدامس جویدن هایش می گوید ناک. دوباره چلنچ چلانچ. بعد نالچ.
فکر می کنم اگر این کلمه ها معنی داشت چی؟ مثلا این آقا داشت با خانم خوش آرایش بغل دستیم رمزی حرف می زد. مثلا می گفت چقدر مژه هات قشنگ شده خانمی. بعد خانم بغلی محلش نمی داد، یعنی برایش ناز می کرد و دوباره مرد بکناری چلانچ نالچ ناک. یعنی عزیز دلم، انگشت های دستت چقدر باریک و سفیدن.
ولی بازهم خانم بغلی محل نمی دهد و مرد کناری رویش را می کند به خیابان و برای خودش آواز می خواند. چلنچ چلانچ...
بعد فکر می کنم یعنی می شود این مدل حرف زدن را یاد گرفت، یا به کسی یاد داد. آن وقت شاید " چقدر گرسنمه " می شد کغبش دنگت.
می رسیم به میدان پونک. همه پیاده می شویم. مرد کناری دست خانم بغلی را می گیرند و به راه می افتند.
گرسنه ام و دلم یک غذایی می خواهد که خود مریضی باشد، یک فست فود که در روغن سیاه مانده درست شده باشد.
+ + دختر
سه شنبه پانزدهم بهمن 1387
صد و سی
وحیده دوست لحظه هایی که می خواهی پیش هیچ کس نباشی بود. بعد از دانشگاه و دور شدن از دوستان و همکلاسی ها که 4 سالم را بین 3 نفرشان تقسیم کردم وحیده پرم می کرد. غروب که می شد می رفتیم یک ساندویچ هات داگ می گرفتیم و می گفتیم نصفش کنند. هرکس نصفه خودش و یک نوشابه را برمی داشت. می رفتیم می نشستیم توی پارکی جایی. ساندویچ را گاز می زدیم و از در و دیوار و ترک های دیوار حرف می زدیم و بعد می آمدیم خانه. مثلن می خواستیم همه ساندویچی ها و اغذیه ای ها را امتحان کنیم ولی واقعیت این بود که درد ما همان حرف های بی ربط و با ربط بود.

سهیلا دوست 6 ماهه ماهشهرم بود. به بهانه خرید یا دیدن فیلمی در سینمای کوچک ممکو می رفتیم دو ساعتی در هوای گرم غروب قدم می زدیم. بی هدف می زدیم به خیابان ها و کوچه های عجیب و غریب. خسته که می شدیم برمی گشتیم خانه. برنامه هر روزمان همین بود. سهیلا آرام بود و گوش می داد و حرف هایش گوش دادنی بود.

مریم سبزه بوشهری اولین دختری بود که می توانستم راحت و بی سانسور راجع به بدن و س.ک.س با او صحبت کنم. می نشستیم روی سنگ های بزرگ ساحل و حرف می زدیم و خالی و پر می شدیم. دو سال عسلویه با مریم قابل تحمل تر بود.

ملی چند ماهی دیرتر از ما به شرکت آمده بود. یک سالی طول کشید که ما با هم کنار بیاییم و ببینیم که حالا دوست همیم. ملی دوست لحظه های بی قیدی است. لحظه هایی که با او هستی آزادی. از هر قیدی. فقط باید مراقب باشی که او توی آزادی اش زیاده روی نکند! (شوخی کردم ملی.) چند وقتی است داریم تمرین می کنیم تا با هم صحبت کنیم. هر دو مدتی تنها و بی دوست بوده ایم و این ما را کمی سخت کرده است. گیر کار اینجاست که ملی عسلویه کار می کند. و تقریبا در مواقع نیاز دم دست نیست.



پارسال همین موقع ها بود. 5 ماه بود که از عسلویه آمده بودم تهران. دوستان صمیمی ام را جا گذاشته بودم. در عسلویه و ماهشهر و سمنان. حرف هایم را می نوشتم. تلفن هم بود. یکی دوبار هم با دیوار حرف زدم. وبلاگ چاره دردم نبود چون صدایی از او نمی شنیدم. دلم کسی را می خواست که بنشینم کنارش. سه چهار ساعت در چشم هایش نگاه کنم و حرف بزنم و حرف بزنم و حرف بزنم. روزهای پر از استرس و هیجانم را با تو سپری می کردم و امان از وقت هایی که با تو هم دعوا می کردم.

پارسال همین موقع ها بود که حسرت دوستی های تو را می خوردم. هر وقت می خواستی می رفتی در خانه مصطفی یا آرش یا مقداد یا کاپیتان.هر نوع حرفی که می خواستی بزنی کسی بود. و مصطفی کسی بود که همه حرف ها را می شد با او بزنی.

این حسرت تنها چیزی بود که من را برای ترک عسلویه به شک می انداخت.



همه این ها را نوشتم که عصبانیتم را بنویسم. که حالا مصطفی رفته. روزهای آخرش را همگی به خاطر اینکه نمی توانستیم واقعیت را قبول کنیم خراب کردیم. حالا تو مصطفی ی همه حرف های همه لحظه هایت را اینجا نداری. حالا نمی دانم چرا تو دیگر سراغ آرش و مقداد هم کمتر می روی.

حالا تو می نویسی و نوت می گذاری که برادرت نیست. که لحظه هایی که نمی خواهی به خانه بیایی هیچ یابویی نیست که بروی سراغش. که تو بداخلاقی هایت را می آوری خانه و دعواهای تخماتیک شروع می شوند و ال و بل.

حالا تو منتظری یک یابویی خودش پیدا شود و یکهو برسد به درجه یابوییتی که می خواهی و می توانی با او حرف بزنی. این همه آدم وبلاگی و غیروبلاگی جدید هم که دیدی هیچ کدام حتی قابلیت یابو شدن را ندارند.

هیچ کس نیست و تو هم نمی روی برای خودت یک جا بنشینی و قهوه ای بخوری و سیگاری بکشی و چیزی بخوانی.

تکنولوژی و تلفن و چت و کوفت و زهرمار هم که کشک است و این همه پدر و مادر و فرزند و خواهر و برادر و دوست و رفیق هم که از این سر دنیا تا آن سر دنیا با هم صحبت می کنند اسب هستند.

و حالا من باید سایه مصطفی را توی ناراحتی هایت هم ببینم. حالا دیگر دعواهایمان هم به او ربط پیدا می کند و قهرهایمان.

من از این که نتوانم به تو گیر بدهم و لج کنم حالم بد است. من از اینکه نتوانم حرص تو را دربیاورم ناراحتم. من از اینکه تلاش هایم برای درآوردن حرص تو و شروع یک دعوای زن و شوهری به هدر می رود چون تو فکر میکنی به فقط به خاطر نبودن مصطفی حالت بد است و باید خودت را خفه کنی و من را اذیت نکنی ناراحت و عصبانی ام.



امروز عصر هم می خواهم بروم برای خودم بگردم.

مهم نیست دوستی ندارم.

با اولین کسی که فرصت داشت می روم.



.

+ + دختر
سه شنبه هشتم بهمن 1387
صد و بیست و نه
و من که یک مریض اسب بودم.

بعد از یک هفته سرفه خشک، بعد از یک هفته احساس گند مورد ترحم بودن، بعد از چند روز لجبازی برای فرار کردن از دست مهربانی هایت، بعد سرفه ها و سردردها که مجبورم می کند بگویم" علی هرکاری بگی می کنم یه کاری کن خوب شم"، بعد از دکتر و آمپول و قرص و کپسول و شربت دو روز خانه نشین می شوم.

من جنبه مریض شدن ندارم. مثل اجدادم. پدربزرگم هم که سرما می خورد حرف از مردن و رفتن می زد. پدرم وقتی سرما می خورد به فکر وصیت نامه اش می افتد و من که سرما می خورم اول دو روز فکر می کنم "من که هیچ وقت سرما نمی خوردم؟!" بعد از دو روز قبول می کنم که سرما خوردم.

بیماری برای من یعنی بلاتکلیفی. یعنی ندانی که الان خوش به حالت شده که کسی هست که به تو بیش از پیش محبت کند یا بدبخت فلک زده محتاج شده ای که یک نفر باید باشد تا یک لیوان شیرنشاسته داغ به تو بدهد بعد بگوید عزیزدلم استراحت کن. همین بلاتکلیفی است که من را به تردید می اندازد که حالا بروم زیر پتو یا یک فیلم ببینم یا دستی به سر و روی آشپزخانه کبره بسته انگار تمیز نشدنی مان بکشم هرچند آخرش بروم زیر پتو و تمام این دو روز تلویزیون روشن نکنم و فقط غصه بخورم که حالا با این صدا چطور با تو حرف بزنم.

صدا. تنها صداست که می ماند.
به من بگو که تو فلان درد بی درمان را گرفته ای اما نگو که نمی توانی حرف بزنی. معتاد شده ام به لحظه هایی که سوار ماشین یا روی مبل دو نفره مان روبه تو بنشینم و از سلام و احوالپرسی اول روزم تا فلانی چه کرد و چه گفت و من چه کردم و چه گفتم و چه خواندم برایت بگویم و تو آرام به من گوش بدهی و من آهسته آهسته از هرچیزی که در من هست خالی شوم، خالی شدنی.

دیروز عصر که ساعت های آخر تعطیلاتم بود، من چشم باز کردم و دیدم ای دل غافل. چه بغل ها می توانستم بکنمت که نکردم و چه آغوش های داغ تر از محبتت که فرصتش در همه این دو روز لوس شدگی ام بود و من بی نصیب ماندم به جای حرف های خش دار گفته و نگفته ام. که تو خواستی 90 ببینی و دلم نیامد تا از تنها لذت این چند روزت محروم شوی.
شب می دانستم غصه ام، غصه قصه تکراری فهیمه نیست و غصه بیماری پیر.
و تا صبح چرخیدم و به توی دلخور شده چسبیدم. ولی انگار که من یک اسب بودم.

+ + دختر