و من که یک مریض اسب بودم.
بعد از یک هفته سرفه خشک، بعد از یک هفته احساس گند مورد ترحم بودن، بعد از چند روز لجبازی برای فرار کردن از دست مهربانی هایت، بعد سرفه ها و سردردها که مجبورم می کند بگویم" علی هرکاری بگی می کنم یه کاری کن خوب شم"، بعد از دکتر و آمپول و قرص و کپسول و شربت دو روز خانه نشین می شوم.
من جنبه مریض شدن ندارم. مثل اجدادم. پدربزرگم هم که سرما می خورد حرف از مردن و رفتن می زد. پدرم وقتی سرما می خورد به فکر وصیت نامه اش می افتد و من که سرما می خورم اول دو روز فکر می کنم "من که هیچ وقت سرما نمی خوردم؟!" بعد از دو روز قبول می کنم که سرما خوردم.
بیماری برای من یعنی بلاتکلیفی. یعنی ندانی که الان خوش به حالت شده که کسی هست که به تو بیش از پیش محبت کند یا بدبخت فلک زده محتاج شده ای که یک نفر باید باشد تا یک لیوان شیرنشاسته داغ به تو بدهد بعد بگوید عزیزدلم استراحت کن. همین بلاتکلیفی است که من را به تردید می اندازد که حالا بروم زیر پتو یا یک فیلم ببینم یا دستی به سر و روی آشپزخانه کبره بسته انگار تمیز نشدنی مان بکشم هرچند آخرش بروم زیر پتو و تمام این دو روز تلویزیون روشن نکنم و فقط غصه بخورم که حالا با این صدا چطور با تو حرف بزنم.
صدا. تنها صداست که می ماند.
به من بگو که تو فلان درد بی درمان را گرفته ای اما نگو که نمی توانی حرف بزنی. معتاد شده ام به لحظه هایی که سوار ماشین یا روی مبل دو نفره مان روبه تو بنشینم و از سلام و احوالپرسی اول روزم تا فلانی چه کرد و چه گفت و من چه کردم و چه گفتم و چه خواندم برایت بگویم و تو آرام به من گوش بدهی و من آهسته آهسته از هرچیزی که در من هست خالی شوم، خالی شدنی.
دیروز عصر که ساعت های آخر تعطیلاتم بود، من چشم باز کردم و دیدم ای دل غافل. چه بغل ها می توانستم بکنمت که نکردم و چه آغوش های داغ تر از محبتت که فرصتش در همه این دو روز لوس شدگی ام بود و من بی نصیب ماندم به جای حرف های خش دار گفته و نگفته ام. که تو خواستی 90 ببینی و دلم نیامد تا از تنها لذت این چند روزت محروم شوی.
شب می دانستم غصه ام، غصه قصه تکراری فهیمه نیست و غصه بیماری پیر.
و تا صبح چرخیدم و به توی دلخور شده چسبیدم. ولی انگار که من یک اسب بودم.