تبليغاتX
رونوشت: پسر
رونوشت: پسر
سه شنبه هجدهم فروردین 1388
صد و سی و چهار
بهار و تابستان را به این خاطر دوست دارم که هوا دیرتر تاریک می شود. انگار کرختی و لطافت بهار عقربه های ساعت را هم کندتر می کند. می توانی بعد از کار بروی برای خودت دو ساعت بگردی و بستنی بخوری بعد بروی خرید کوچکی کنی و بعد بروی خانه یک خورده خانم خانه باشی و کتابی باز کنی و بعد از همه اینها هنوز هوا روشن باشد.

بعد گوله شوی توی مبل دو نفره و  همین طور که به دعوت کردن مهمانی و یا اینکه الان کجاها می توانم مهمان شوم فکر می کنی یک چرت ده دقیقه ای بزنی و بعد بلند شوی بروی شام درست کنی و با همسرآقا کلی صحبت کنی و تازه ساعت ده شده باشد. تازه بنشینی و لاست ببینی و با خیال راحت بگویی یکی دیگه هم ببینیم و با همه اینها ساعت تازه 12 شده باشد و کم کم بروی در رختخواب بلولی و با همسرآقا گربه بازی کنی و ... 

و من البته هر صبح خواب آلود بهاری از خودم می پرسم که "آخه چرا باید کار کنم و چرا نمی تونم تا هروقت دلم می خواد بخوابم" و برنامه روزانه ای به ذهنم می آید که زمان در آن معنی ندارد و شبانه روزش بیشتر از 24 ساعت می شود. 

روزی که جمعه نیست و من نگران کارهای باقیمانده آخر هفته نیستم و تا ساعت 8 یا 9 می خوابم. بعد بلند می شوم و صبحانه کوچکی می خورم و می زنم بیرون. می روم توی یکی از این کوچه های خلوت که درخت های بزرگ و  جوی آبی شاید وسط کوچه و خانه های شاید قدیمی دارد و به هیچ چیز جدی ای فکر نمی کنم و قدم می زنم.  می روم تا خنکای هوای صبح بهار آرامم کند.

دلم را می زنم به دریا و می روم توی کوچه های تو در تو تا گم شوم  و ساعت را هم نگاه نکنم تا بیشتر معلق شوم و ندانم کی و کجا هستم و همه کوچه ها برایم آشنا باشند و نتوانم بگویم حالا از کجا در می آیم. (و تو چه می دانی که از هرکجا که بیرون بیایی چقدر هیجان زده می شوی)

بعد خانه و خواب عصر و چای و ...

راستی تا بحال رفته ای توی این کوچه ها و خیابان ها؟

کجاها رفته ای؟ 

به نظرت کجاها بروم؟

+ + دختر
شنبه پانزدهم فروردین 1388
صد و سی و سه
یک مشت بادام بوداده ی خانگی برداشته ام. هر کدام از بادام ها را که بر می دارم اول پوست قهوه ای شان را که حالا ترد شده و هوا زیرش رفته می کنم و مغز سفیدش را گازهای کوچک می زنم که بادام خوردنم طول بکشد و مزه اش در دهانم بماند.

بادام ها را که دیدم یاد مادرم افتادم که گاهی بادام خام می خرید و طوری نمک می زد و بو می داد که دلت می خواست سالها بنشینی و بادام ها را مشت مشت بریزی در دهانت و تا ابد بجوی و لبخند بزنی به برادرهایی که می دانستی چند دقیقه دیگر سر بادام های ته ظرف با آنها جنگ سنگینی خواهی داشت.

و دلم تنگ شد برای آن برادرها که آنقدر که من فکر می کردم بزرگ نشدند و دلم تنگ تر شد برای مادر تنهایی که خسته ی خوشحال نگه داشتن پسرها و عروس ها ست و دختر بزرگش همدمش نیست و به حرفش گوش نمی کند چون می ترسد و نمی داند چه کند که مادرش رنج نکشد و برادر ها و عروس ها بفهمند که زندگی ما و لحظه های با هم بودنمان بسیار کوتاه تر از آن است که به دلخوری ها و دلخورکردن ها و پیدا کردن منظور هرکس از هر حرف و هرکارش بگذرد.

مادر مهربان و خندان و نازک دلم این روزها غمگین است.

+ + دختر