هرچند که شاید این همان نباشد ولی من که حتی شب هایی که با هم قهریم دلم می خواهد انگشت کوچک دستی یا نوک شست پایی را بزنم به یک جای این پسر و همانطور بخوابم حالا هیچ ندارم و بالش و پتو هم جواب نمی دهد.
آری چنین است برادر. حتی اگر این ملی تپل بیاید اینجا و هی هیوغ کند و شما را تشویق به هیوغ نماید من آدمی هستم که باز هم هزار بار می آیم ایمیلم را چک می کنم که مگر این پسر ایمیلی زده باشد. و من دلم می خواهد صدایش را بشنوم و تنش را ببینم و به او دست بزنم.
من همچنین آدمی ام که وقتی ایمیلی از پسر نیست، آرشیو ایمیل هایم را زیر و رو می کنم و ایمیل 4562 خود را می خوانم که پسر به من گفته دیرست من و گفته دور شما می گردم و کیف می کنم و بعد همین طور نکست می زنم و خاطره هایم را مرور می کنم و می خوانم که پسر گفته رنگ سرمه ای بدترین رنگ برای پوشیدن است هر لباسی که باشد و بعد شرمنده می شوم که مادرم مانتوی تقریبن سرمه ای برایم دوخته است.
ملی همه آستین هایش را هم که پر کند من چنین آدمی ام که برای پسر بنویسم که شام چیزبرگر خوردم و برای خاله ها بادمجان آورده ام و از او هزار بار بپرسم خودت خوبی؟
و ایمیل هایش را دوبار بخوانم و برای فهیمه و مامان تعریف کنم و دلم بخواهد بروم خانه ام و همین طور بنشینم و به در و دیوارش نگاه کنم و غصه بخورم که با این تب خال جدید چه طور وقتی پسر می آید ببوسمش و فکر کنم و خیال ببافم تا این پسر بیاید. ملی هرچه بگوید من آدمی ام که دلم برای پسر خیلی تنگ شده. خیلی.
برگشتن به روزهای قبل از انتخابات سخت بود انگار که یک هو بزرگ شده باشی. قالب قبلی ات برایت تنگ شده باشد. ببینی دیگر حتی عادت هایت هم مضحک اند حتی خواندن هر روزه تیترهای روزنامه دنیای اقتصاد.
دوران گذار شاید همچین چیزی باشد. که یک هو سرت را بچرخانی و کسانی را که خیلی وقت ها اطراف خودت می دیدی، دیگر تحمل هم نکنی. رک تر بگویی و بشنوی. غصه هایت عوض شوند و از اینکه مادر ساده دلت حرفت را باور نمی کند اشک بریزی و ...
اول با لاک زدن به ناخن هایم شروع کردم. بعد با آشپزی. دسپریت و فرانک و تکیلا و سیگار و س.ک.س هم .
حالا سرگرمم. به کار. به خانه. به کتابی نیم خوانده. به تلفن های دوستی دور. به سرکی در اینترنت. به رفتن.