بادام ها را که دیدم یاد مادرم افتادم که گاهی بادام خام می خرید و طوری نمک می زد و بو می داد که دلت می خواست سالها بنشینی و بادام ها را مشت مشت بریزی در دهانت و تا ابد بجوی و لبخند بزنی به برادرهایی که می دانستی چند دقیقه دیگر سر بادام های ته ظرف با آنها جنگ سنگینی خواهی داشت.
و دلم تنگ شد برای آن برادرها که آنقدر که من فکر می کردم بزرگ نشدند و دلم تنگ تر شد برای مادر تنهایی که خسته ی خوشحال نگه داشتن پسرها و عروس ها ست و دختر بزرگش همدمش نیست و به حرفش گوش نمی کند چون می ترسد و نمی داند چه کند که مادرش رنج نکشد و برادر ها و عروس ها بفهمند که زندگی ما و لحظه های با هم بودنمان بسیار کوتاه تر از آن است که به دلخوری ها و دلخورکردن ها و پیدا کردن منظور هرکس از هر حرف و هرکارش بگذرد.
مادر مهربان و خندان و نازک دلم این روزها غمگین است.