بعد گوله شوی توی مبل دو نفره و همین طور که به دعوت کردن مهمانی و یا اینکه الان کجاها می توانم مهمان شوم فکر می کنی یک چرت ده دقیقه ای بزنی و بعد بلند شوی بروی شام درست کنی و با همسرآقا کلی صحبت کنی و تازه ساعت ده شده باشد. تازه بنشینی و لاست ببینی و با خیال راحت بگویی یکی دیگه هم ببینیم و با همه اینها ساعت تازه 12 شده باشد و کم کم بروی در رختخواب بلولی و با همسرآقا گربه بازی کنی و ...
و من البته هر صبح خواب آلود بهاری از خودم می پرسم که "آخه چرا باید کار کنم و چرا نمی تونم تا هروقت دلم می خواد بخوابم" و برنامه روزانه ای به ذهنم می آید که زمان در آن معنی ندارد و شبانه روزش بیشتر از 24 ساعت می شود.
روزی که جمعه نیست و من نگران کارهای باقیمانده آخر هفته نیستم و تا ساعت 8 یا 9 می خوابم. بعد بلند می شوم و صبحانه کوچکی می خورم و می زنم بیرون. می روم توی یکی از این کوچه های خلوت که درخت های بزرگ و جوی آبی شاید وسط کوچه و خانه های شاید قدیمی دارد و به هیچ چیز جدی ای فکر نمی کنم و قدم می زنم. می روم تا خنکای هوای صبح بهار آرامم کند.
دلم را می زنم به دریا و می روم توی کوچه های تو در تو تا گم شوم و ساعت را هم نگاه نکنم تا بیشتر معلق شوم و ندانم کی و کجا هستم و همه کوچه ها برایم آشنا باشند و نتوانم بگویم حالا از کجا در می آیم. (و تو چه می دانی که از هرکجا که بیرون بیایی چقدر هیجان زده می شوی)
بعد خانه و خواب عصر و چای و ...
راستی تا بحال رفته ای توی این کوچه ها و خیابان ها؟
کجاها رفته ای؟
به نظرت کجاها بروم؟