اولین بار که به دوست پسر فکر کرد دوازده سیزده سالش بود. یارو زنگ می زد خونه شون و با همه صحبت می کرد و می گفت من می خوام با پری صحبت کنم. و فهمیدن اینکه چطور یه پسر غریبه ممکنه شماره تلفنش رو داشته باشه و حتی اسمش رو بدونه شده بود بزرگترین معمای زندگیش.
یه بار باهاش توی حیاط امامزاده شهر قرار گذاشته بود تا ببیندش. اما حالا هیچی ازش یادش نمی آمد. جز اینکه صداش از پشت تلفن عین صدای حسن شماعی زاده بود.