تبليغاتX
رونوشت: پسر
رونوشت: پسر
دوشنبه هشتم تیر 1388
صد و سی و هفت
روزهایم را نمی شمارم. چند خطی پر از بغض نوشتم که نشد بگذارم اینجا. بعد هم از صرافتش افتادم. این چند روز برای همه آن قدر تلخ بود که نخواهی با نوشته ای، نکته ای زهرآلودش کنی.

 برگشتن به روزهای قبل از انتخابات سخت بود انگار که یک هو بزرگ شده باشی. قالب قبلی ات برایت تنگ شده باشد. ببینی دیگر حتی عادت هایت هم مضحک اند  حتی خواندن هر روزه تیترهای روزنامه دنیای اقتصاد.  

دوران گذار شاید همچین چیزی باشد. که یک هو سرت را بچرخانی و کسانی را که خیلی وقت ها اطراف خودت می دیدی، دیگر تحمل هم نکنی. رک تر بگویی و بشنوی. غصه هایت عوض شوند و از اینکه مادر ساده دلت حرفت را باور نمی کند اشک بریزی و ...

 اول با لاک زدن به ناخن هایم شروع کردم. بعد با آشپزی. دسپریت و فرانک و تکیلا و سیگار و س.ک.س هم .

 حالا سرگرمم.  به کار. به خانه. به کتابی نیم خوانده. به تلفن های دوستی دور. به سرکی در اینترنت. به رفتن.

 

+ + دختر