ساعت را نگاه می کند و می رود که دوش بگیرد. من می مانم و سینی. ویسکی برای من از عرق سگی هم بدمزه تر است ولی چه کیفی خواهم کرد وقتی توی خیابان های تهران با یک منگی خوب قدم بزنم.
توی همه سوراخ سنبه های کامپیوتر ما می شود آهنگ پیدا کرد. سرچ می کنم و گوش می کنم؛ زلف بر باد مده. توی هال چرخی می زنم و ظرف های شام دیشب را می برم توی آشپزخانه.
تلخی ویسکی تا عمقم می رود. ای فسانه، فسانه، فسانه. اسکرول می کنم تا چند تا آهنگ دیگر پیدا کنم.
باخته و برنده مون هیچ. باید بنشینم چندتا آهنگ از ابی حفظ کنم برای وقت هایی که رانندگی می کنم یا جاروبرقی می کشم.
کوچه خیلی خوبه، خونه خیلی دوره.
خرت و پرت های توی اتاق جای رقصیدنم را کوچک تر کرده است. می روم سمنان. خانه بچگی هایم حیاط بزرگی داشت. حوض وسطش را برداشتیم تا باغچه اش بزرگتر شود. انار و انگور و انجیر آن وقت ها توی باغ و باغچه همه سمنانی ها پیدا می شد. گل رز صورتی، گل رز صدپر صورتی که بوی تندش هیچ وقت یادم نمی رود و بوته بزرگ گل محمدی صورتی توی آن من را همیشه در حسرت یک گل رز قرمز یا صورتی پررنگ راهی خانه پیرزن همسایه می کردند. و مادرم آرزوهایش را همراه تخم تربچه و جعفری و گشنیز توی باغچه می کاشت.
بچه های کوچه با توپ پلاستیکی شون میان بیرون دونه دونه.
عصرهای گرم تابستان بابرادرهایم ، وقتی مادرمان می خوابید می دویدیم توی کوچه. پسرها فوتبال. دخترها کش بازی. گاهی که تعدادشان کمتر بود و یکی از همسایه ها سنگ های مرمر خانه اش را برای تعمیرات ریخته بود بیرون، باهم یک دسته می شدیم و هفت سنگ بازی می کردیم. تیله ها هم دور از چشم مامان و بابا زیاد و کم می شدند.
ویسکی را باید با یک قلپ ببلعی.
مامان مشغول آشپزی، حرف نداره باش کسی.
مادرم به سختی از پس سه تا بچه هم سن وسال که وقتی دعوا می کردند همه وسایل خانه را به هم می ریختند بر می آمد.
بابا سر کاره، بابا قهرمانه.
پدرم از مدرسه که برمی گشت می رفت سراغ جالیزش. تیر و مرداد داغ سمنان، فصل برداشت، پدر هر روز بعد از ناهار نیم ساعت می خوابید و بعد با یک فلاسک آب می رفت و ما که هرشب و هرروز تکه های خنک هندوانه و خربزه را گاز می زدیم متوجه سوختگی صورت پدر نمی شدیم. آره بابا قهرمانه.
کاغذهای کف اتاق را با پا کنار می زنم.
آسمون آبیه، جای اون خالیه که باشه و ببینه انقد حالمون عالیه ...
اینجا خوب جاییه، آره خوب جاییه...
مردمن بی درد و غم، با همن، می گن خوشن
ذهنم تاب می خورد. سایه حرکت انگشت هایم را روی دیوار نگاه می کنم.
هیچ جا نمی خوام، هیچ جا نمی خوام، هیج جا نمی خوام باشم جز اونجا.
با علی و مصطفی می نشینیم روز نیمکت های پارکی توی خیابان جهان آرا. هنوز دوستانمان نرفته اند.
بخون برام لالایی،
نگران نمی شم، می دونم فردا با مایی.
شوری پسته بی فایده است. تندی خیارشور هم.
آسمون نیست آلوده
سفید مثل فالوده
لابد اون بالاها
یکی فکر ما بوده
هیج جا نمی خوام باشم جز اونجا
تا سال های دوم و سوم دانشگاه با خدا حرف می زدم. بی فایده بود. سال آخر دانشگاه بود که دیگر با کسی حرف نزدم.اشکم رد کوچکی روی گونه ام می گذارد. به گروه زدبازی فکر می کنم. از خودم می پرسم "اینها خودشان می دانند چه کرده اند با این آهنگ؟" . دوباره و دوباره آهنگ را پلی میکنم. قبلن هم هربار این آهنگ را شنیده بودم بغض کرده بودم. اصلن یک جور مستی دارد با خودش. آرزویت را می خواند انگار که الان باشد. یک چیزی است که اصلن نمی توانم بگویم چیست. این آهنگ را گذاشته ام برای همیشه ام. سرکار و مهمانی مستی فرقی برای شنیدنش ندارد.
در و توری پنجره باز
هر روز میاد خبر شاد
می زنیم از حنجره داد
این روزا رو نبره باد
ماها همه با همیم
اینجا همه راحتیم
تو سرزمین مادری
اینجا تو ایران زمین
چرخ می زنم. اشک می ریزم. رقصیدن با اینجای آهنگ یک کمی سخت تر است.